خب درود حالتون چطوره؟ خب ببینید اگر مزخرف گفتم عذرمیخوام چون واقعا سخته که بخوام بیان کنم حرفامو بازم عذرمیخوام خب درواقع سعی دارم یک چیزی رو جا بندازم خب وقتتون رو نمیگیرم بازم عذرمیخوام اگر بد بیان کردم:(
7 اسلاید
نتیجه
مجموع امتیاز شما
امتیاز
تعداد پاسخ صحیح
تعداد پاسخ غلط
درصد صحیح
شما به درصد سوالات پاسخ درست دادید
خیلی پست خوب و مفیدی بود آفرینن💖✨
ممنوننن:))
وای از دو هفته دبگه دوباره شروع میشه این داستان برا من...
بمیرم واست...
خدانکنه بانو،
عالی بود🫠❤🩹
ما واقعا باید حواسمون به هم دیگه باشه و هوای همو داشته باشیم :)))
خسته نباشی
دقیقا
ممنون:)
جدی عالی بود وای😭💘
قربونت برممممم💗🫂
فداتتتتت
پست قشنگی بود💙
واقعا کم کم جامعه داره به سمت عجیبی میره و اصلا این قضیه جالب نیست.
آدم ها رفتار و باورهای عجیبی از خودشون نشون میدن، صفات و بیماری های روانی رو برای خودشون افتخار میدونن، میخوان مثل هم باشن، فقط چیزی رو مسخره نمیکنن که مدافع زیاد داره(یعنی مثلا همون محتوا رو اگه مدافع زیادی نداشته باشه، مسخره میکنن)، ظاهر پرستن، سمیان، براشون مهم نیست که دل یکی رو میشکونن و خیلی چیزهای دیگه و این چیزیه که روز به روز بیشتر میشه. کاری هم نمیشه کرد جز اینکه ماها هوای هم رو داشته باشیم((=
خیلی خوب بود
واقعا حق بود.
الکی خودت رو تخریب نکن
خیلی از بچه ها دقیقا بخاطر انیمه ندیدن و دوست نداشتم کیپاپ مورد تمسخر قرار میگیرن
دیدم که میگم
منم دیدم
دقیقا خودم همون کسی بودن که مورد تمسخر قرار میگرفت چون انیمه میدیدم... حتی توسط دوستای 8 ساله ای باهاشون دوست بودم:)...
کلا آدمها عادت دارن افراد متفاوت رو مسخره کنن، یکی بخاطر دیدن یکی بخاطر ندیدن:(
دقیقا
بچه های ابتدایی عادت دارن مدام اکیپ بشن و به بچه های دیگه بی محلی کنن و مسخره شون کنن
من الان دوم دبیرستانم هیچدوستی نداشتم حتی وقتی دبستان بودم بخاطر خوراکیمیومدن پیشم وقتی تموم میشد ولم میکردن از اون موقع عادت کردم به تنهایی
من بخاطر درسم همیشه سمتم میان و خب یک جورایی تنهایی رو ترجیح میدم تا اینکه کسی بخاطر یک چیزی که دارم بیاد سمتم تا بخاطر خودم باشه....
امسال مدرسه ی جدید رفتم کسی منو نمیشناخت.کلا ادمی ام که حرف نمیزنه اما مثلا به درسش میرسه، برای همین داخل ذهن بچه ها یک همکلاسی دنبال توجه درسخون جا افتادن، اما حقیقتش این بود که نمدونستم چجوری باید راجب علایقم حرف بزنم. اما یکی با وجود این که هیچوقت حرف نمیزدم زنگ تفریح ها اومد پیشم و باهم میشستیم کتاب میخونیدم، بعد کم کم حرف زدم و تونستم ارتباط بگیرم. شاید نتونستم به کلاسم ثابت کنم اونی نیستم که فکر میکنن اما یکی رو پیدا کردم که منو نجات داد، و باعث شد خودم رو به کسی که نیستم تبدیل نکنم.