خوب دوستان برای اینکه گیج نشید به قسمت دوم در پروفایل بنده سر بزنید
آخ سرم مادر جان !! من کجام؟. با بی حالی چشمام چر خوندم ببینم کجام یه اتاق لوکس با پنجره بوی آمپول صدای های بیمار ها پس من بیمارستان هستم! یعنی چقدر اینجا بودنم برای پدر مادرم خرج برده ؟! عه بدن درد دارم حتماً قبل از اینکه بیفتم زخمی شدم ! نگام به دستام دوختن دستای زیبا کشیده ، این شوکه کننده هست ! دستای من لاغر متوسط بود نه این جوری. به لطف نور خورشید انعکاس چهارم تونستم ببینم همون لحظه چنان شکی بهم وارد شد که هرگز تجربه نکردم
صورت زیبا ، چشمان مشکی رنگ ، موهای بلند سیاه رنگ .... نگو....که....م...من ..ل...لو سیفر شدم!! بعد از ریختن برگ هام روم برگردوندم با نیش باز خودم دیدم امکان ندارم یه نویسنده تو بدن شخصیت داستانش تناسخ پیدا کنه نه بابا!..... مگه ... اصلأ میشه.... قواعد دنیا.... نیست.
تو افکار خودم غرق شدم تا ببینم چه بلایی سرم اومده که یه دفعه در اتاق محکم باز شد یک مرد با روپوش اتاق عمل با لکه خو*ن روبه روم ایستاد سمت من اومد ! با هر قدمش ترسم دو برابر می شد ! اول آروم قدم برداشت بعد تند دوید سمتم ماسکش در آورد منو در آغو*ش گرفت همون لحظه صورتش دیدم بیشتر ترسیدم چشم سرخ ، مو مشکی ، صورت رنگ پریده ، مشخصات عمو ادوارت هست یک لحظه زمزمه کردم عمو ادوارت حالت خوبه
دستش روی شو*نه هام گذاشت با چشمای گریان ل*ب خندان نگاهش به نگا*هم دوخت! ترس ، شادی میشه از چشماش احساس کرد می تونم بگم که حس هیجان ترس غم باهم دارم از طرفی، نویسنده ای که شخصیت داستانش ملاقات کرد ، از طرف دیگر هم من نباید زنده باشم چونکه تو داستان من مردم یعنی لو سیفر مرده ، از لحاظ دیگر خطرناک ترین آدم این جهان جلوی چشمای منه !
دستام جلو برد*م با اینکه ترسیدم اما کسی که منو در آغو*ش گرفته عمو ادوارت هست کسی که کمک لو سیفر کرد تا زنده بمونه جو*نون کنترل کنه ، اون آدم خاصی هست محکم عمو بغ*ل کردم با خنده کمی بغض حرف زدم ببخشید که نگران شدی عمو قول میدم هیچ وقت نرم ! یک ساعت تمام در این وضعیت بودم تا اینکه پرستار ها اومدن معا*ینه ام کردند رفتند عمو هم رفت بیرون اون هم بودن یک کلمه ! در بسته شد
من بیشتر از هر کسی دیگه ای گیج شدم .! بهتره یک موروی کنم ! من نویسنده نوجوانی که 15 ساله ش هست شروع به نوشتن داستان فرشته سقوط کرده،. بودم اوایل داستان عالی بود تا اینکه بر اثر مشکلات پیش اومده کار ظالمانه ای کردم لو سیفر کشتم ، که بعد از این حادثه عمو ادوارت تغییر کرد شکسته تر شد بیماریش بدتر ،چند سال غمگین بود از اینکه نتونست برادر زاده اش نجات بده همانطور که برادرش نتونست نجات بده تبدیل به یک مافیا میشه کل داستان از جنگ خون خونریزی بود ، بیشتر انگار جهنم رو زمین آوردم ! تعدادی از احساسات از دنیا خودم نوشتم .!
خونریزی بود ، بیشتر انگار جهنم رو زمین آوردم ! تعدادی از احساسات از دنیا خودم نوشتم .! تا اینکه تو راه یه درد عجیب سراغم اومد بیهوش شدم. توی خلع گیر کردم ؟.! و فقط همش یک جمله تو ذهنم بود. ! آیا لو سیفر لایق همچین زندگی بود؟! بعدش هم که. من تو بدن لو سیفر بیدار شدم انگار فرصت دوباره من هست ! اما همه چیز اینجا تموم نمیشه
وقتی تو قسمت دوم نوشتی میخوای لوسیفر رو بکشی فکر کردم داری شوخی میکنی🤡✨
با نیش باز گمونم نظرت دهان بازه چون نیش باز پوزخنده و برای وقتی تعجب کرده مناسب دهان بازه
یه جورایی هم برگاش ریخته هم پشم هاش
😅
پدرومادر اشتباهه چون پدرش مرده نه؟ باید فقط مادرش ذکر می کردی تو اسلاید اول.
شکی: یعنی گمان و حدس
شوک درسته ک یعنی هیجانی ناگهانی از احساسی میاد ک خب انواعی داره.
آره
خب اسلاید اول از زبان نویسنده که توی داستان تناسخ کرده مگه نبود؟
مگه نویسنده اطلاعی نداشته پدرش م.رده؟
چون نویسنده هست باید اطلاع داشته باشه نه؟
احیانا لو سیفر نباید چسبیده باشه؟
آره اما از سر لج با اسم جدا می نویسم
برگ ریزان پاییزم کردی.🍃😂 پیچش داستان به این میگن...👌🏻
ههه... این قسمت ساعت سه صبح نوشتم خودمم بعد از خواندنش برگ هام ریخت
دمت گرم😅
واو
.
.
.
.
چی شد🤨
اهممم خوب به طور خیلی خلاصه بگم قسمت اول دوم بخون بعد هم....
الان این حاج خانم که حرف میزنه نویسنده ای هست که بعد از مرگش وارد داستان خودش شده یعنی روح نویسنده بدن لو سیفر تسخیر کرده
🙏🏻
خیلی خوب نوشتی دستت طلا✨✨
فقط مثل اینکه قسمت دوم رد شده😅😅
نمیدونم ولی منتشر شده بزنید رو پروفایلت می تونی بخونید