سلام دوستان 😊 اینم پارت آخر داستانم امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
قبل از اینکه این پارت رو شروع کنم این اشتباه رو که در پارت قبل کردم بالا براتون اصلاح کردم چون اگه ویرایش می زدم دوباره باید بررسی میشد. (چرا همیشه کلمه کلیدی رو جا میندازم؟🤦)
فصل آخر:در قلبم میمانی... ذهنم دارد به جاهایی کشیده می شود که امیدوارم واقعی نباشند از مدیر می پرسم:«چجوری نفرین اون سکه رو شکستید؟»جواب داد:«واقعیتش جنازه آدرین بعد از مدتی در سردخانه ناپدید شد...» ـ واقعاً ؟یعنی میتونه به زندگی برگرده؟ ـ به نظر میرسه که میشه...من به اتاقش رفتم تا همه چیز رو بررسی کنم و اون سکه رو روی زمین دیدم دوزانو نشستم و خواستم سکه را بردارم که اشک هایم سرازیر شدند و قطره ای روی سکه ریخت و اینگونه نفرین شکست اما شکستنش باعث شد همچین بلایی سر من و آدرین و تو بیاید و اینم بگم که دست زدن به اون سکه الان دیگه مشکلی نداره. ناگهان فکری به ذهنم رسید از مدیر بابت اطلاعاتش تشکر کردم و سکه را از توی جعبه برداشتم و وارد در مخفی شدم...
پایم دردی وحشتناک داشت و باند دورش هم شل شده بود و اذیتم می کرد اما اهمیت ندادم و سعی کردم با آخرین سرعتم راهم را ادامه دهم... احساس می کنم آن موجود ترسناک ممکن است... خب..ممکن است همان جادوگر باشد از کجا معلوم که هنوز زنده است؟اما امیدوارم اینطور نباشد...وای آنجا را نگاه کن!..می خواهد دخترش را بکشد...الان است به هلن حمله کند...تا میخواهد چا*قو را در قلب هلن فرو کند با تمام تلاشم که بتوانم سریع بروم می روم و هلن را عقب می کشم.موجود سیاه چاقو را طوری در زمین فرو می کند که سرش می شکند و گوشه ای می افتد.
صدایی میپیچد:«تویی؟با پای خودت اومدی اینجا که بم*یری؟»به صورتش نگاه می کنم و آن چشمان قرمز را می بینم و کمی می ترسم اما بر ترسم غلبه می کنم:«آدرین کجاست؟» ـ باورم نمیشه چه شجاعتی داری شاید نمیدونی من قدرتمند ترین جادوگر توی این کشورم. ـ خب باشی...الان بگو آدرین کجاست؟ ـ واقعاً مثل اینکه دلسوزی دختر کسیو نجات میدی که پدر و مادرت رو کشته و سر برادرت این بلا رو اورده؟ ـ من مثل تو نیستم...هلن گناهی نداره حالا اگه نمیگی آدرین کجاست خودم پیداش می کنم... دست هلن را می گیرم و با آخرین سرعتی که میتوانم به سمت راهروی سمت چپ میروم.به انتهای راهرو که میرسیم به اطراف نگاه می کنم...آها یه اتاق...وارد اتاق میشویم...
ناگهان آن جادوگر را دیدم که روبرویم ایستاده.«هر چه قدر هم سریع باشید به گرد پای من نمی رسید...»قهقه ای چندش آور می زند.به آن طرف نگاه می کنم آدرین را میبینم که به دیوار زنجیر شده است و انگار به خوابی عمیق فرو رفته است.دقیقا مثل دفعه قبل...حالا دیگر فکر کنم بدانم که باید چکار کنم...
ناگهان جادوگر رشته افکارم را پاره می کند:«خب...اول با این شروع می کنیم...»به آدرین اشاره می کند و ادامه می دهد« فقط یه دقیقه زمان داره...توی این یه دقیقه هیچکاری از دستتون بر نمیاد به زودی نابود میشین...»قهقه ای هولناک تر از همیشه سر می دهد.سکه را از درون جیبم بر میدارم و به سمت جادوگر می روم. جادوگر با لحنی تمسخر آمیز می گوید:«باید روح و جسمت رو بدی تا بتونی منو با اون سکه شکست بدی و برادرتو مثل قبل برگردونی.این مثل کیمیاگری میمونه باید یه چیز هم ارزشش رو از دست بدی...این شرط رو تازه اگر بپذیری فکر نکنم بازم موفق بشی...»خنده ی دیگری می کند.فریاد می زنم:«برام مهم نیست من روحمو میدم و اونو مثل قبل می کنم...»ناگهان هلن می گوید:«دست نگهدار دیانا!من اینکارو می کنم تقصیر پدر من بود پس من...»حرفش را قطع می کنم:«گناه تو چیه که تقصیر پدرت بوده؟» «گوش کن دیانا...تو و برادرت باید باهم زندگی خوبی رو شروع کنین اگه تو نباشی برادرت هر روز با عذاب وجدان زندگی میکنه...»این را گفت سکه را از دست من بیرون کشید و به سمت موجود سیاه رفت.فریاد زدم:«هلن ...نه...»اما دیگر دیر شده بود هلن سکه را در قلب جادوگر که سعی داشت او را مهار کند فرو برد و ناگهان نوری درخشان بر فضا حاکم شد و وقتی که خاموش شد فقط یک سکه ی سیاه بر روی زمین ماند و اثری از جادوگر و هلن نبود و فقط آدرین را میدیدم که این بار دیگر شکل یک روح نبود بلکه پسری ۲۱ساله در بدنی ۱۲ ساله بود که به من نگاه می کرد و لبخند غمگینی بر صورت داشت...
۱۰ سال بعد... حالا ۱۰ سال است که از آن حادثه گذشته...مدیر از کارش در یتیمخانه بیرون آمده و با من و آدرین در روستایی در نزدیکی شهر زندگی می کند.هنوز با یادآوری آن روز قلبم به درد می آید...وقتی به آن سکه یا حتی آن گلسر نگاه می کنم یاد عزیز ترین دوستم هلن می افتم که همیشه همراهم بود...اما امروز دهمین سالی است که دارم بدون او سپری می کنم.فقط میخواهم به او بگویم:«هلن عزیز...همیشه یاد و خاطره ات را در قلبم حفظ خواهم کرد...برای همیشه...»
پایان...
نظرات بازدیدکنندگان (0)