سلام خوشگلا امیدوارم حالتون عالی باشه 🫠🦋 راستش اولین پست من در تستچی هست و نیاز به حمایت هاتون دارمم🪺☘️ و با یه رمان خفن اومدممم🧸🎀 خوشحال میشم نویسنده های گل درمورد رمانم نظر بدن بوس به همه تون بریممم🎊🪅
نام:بازی با پسرخاله. ژانر:جنایی.عاشقانه و کل کلی . خلاصه:دختری به اسم لادِن برای ادامه دادن شغل پدرش پلیس بخش جنایی میشه که بهش یه پرونده میدن که با یه سرهنگ عالی همکار برای حلش میشه و جالب اینجاست که سرهنگی که یه پلیس مخفی عالیه پسر خاله اش هست که تو آلمان زندگی میکرده....... ناظر عزیز ازت خواهش میکنم حذفش نکن براش خیلی زحمت کشیدم ممنون...... بریممممممم🔮🪄
بسم الله الرحمن الرحیم. چادر مشکی رو گذاشتم سرم با این وجود که چادر دوست نداشتم ولی قوانین دفتر بود و نمیتونستم بدون چادر برم. از خونه خارج شدم و کنار خیابون ایستادم طولی نکشید که یه تاکسی زرد جلوی پایم ایستاد بدون هیچ حرف و درنگی سوارش شدم و آدرس را دادم او هم حرکت کرد. هیجان زیادی داشتم چون اولین روز کاریم بود بعد از آزمون های که ازم گرفته شد و برای ادامه دادن راه پدر شهیدم خیلی زحمت کشیدم و الان داشتم بهش میرسیدم پدرم جانش را برای گرفتن یک دزد از دست داد موقع گرفتنش دزد به او شلیک کرد و...... با ایستاد ماشین از او پیاده شدم و مقابل دفتر ایستادم با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشتم وارد شدم . نگاهی به اطراف کردم همه درگیر یه کاری بودند و مرا نمیدیدن
از یک مرد میانسال که موهایش کمی سفید شده بود پرسیدم:سلام خسته نباشید ببخشید دفتر آقای احمدی نژاد کجاست؟. بدون هیچ حرفی با دستش به طرف یک در اشاره کرد منم با تکان دادن سرم ازش تشکر کردم با تقه ای که به در کوبیدم صدای (بیا تو) آمد وارد اتاق شدم مردی میانسال با چهره اخمو جلوی یک میز نشسته بود اشاره کرد که بیام جلو منم بدون هیچ حرفی به سمتش رفتم نگاهی به مبل کرد و بلافاصله متوجه شدم و روی مبل رو به رویش نشستم . نگاه گذرایی بهم کرد و با صدای بم گفت:پدرت یکی از بهترین مامور های سازمان بود . با کمی مکث دوباره گفت:میتوانی مثل پدرت باشی؟. تنها جمله ای که در ذهنم خطور کرد را گفتم:سعی ام را میکنم. دیگر چیزی نپرسید و سرش را در کامپیوتری کرد . لحظاتی بعد کسی به اسم *آقای محمودی*را صدا زد و مردی جوان از در به داخل آمد صحبتایی کردن که برایم نامفهوم بود و معنی شان را نمیفهمیدم . کمی بعد آقای محمودی ازم خواست که به دنبالش برم تعجب کرده بودم ولی چیزی نگفتم و به دنبالش رفتم به طرف یک کمد رفت که پر از پرونده بود با درنگی یک پرونده از داخلش خارج کرد و رو به روی من گرفت منم از دستش گرفتم تا خواستم بخوانم گفت:پرونده یک زن کنهسال است که تقریبی ۶۷ سال سن دارد او بدن بی جان او در خانه اش پیدا شده پزشک قانونی هیچ ردی از ضرب و شتم پیدا نکرده و دلیل مرگ او را نمیدانیم جالب این است که ۴ فرزند بالغ دارد که ثروتمند هم هستن و از مادرشان جدا زندگی میکنن همسر این زن سال ها پیش به دلیل تصادف فوت کرده این زن در خانه هیچ وسیله ارتباطی مثل تلفن نداشت مرگش واقعا عجیب است تو و یکی از سرهنگ های مهم ما برای این ماموریت در نظر گرفته شده
برو خونه این پرونده رو با دقت بررسی کن تا هفته دیگه یک گزارش کامل میخوام هفته دیگه ماموریت به صورت رسمی برگزار میشه تا اینارو فهمیدی؟. زیر لب بله ای گفتم و بعد از اینکه پرونده رو ازش گرفتم از دفتر خارج شدم . به طرف خانه با تاکسی حرکت کردم در راه فقط به پرونده فکر میکردم سخت ترین پرونده رو سپرده بودن به منه تازه کار من هیچی متوجه نمیشم . کمی از پرونده رو در تاکسی بررسی کردم . انگار اون زن در یک قرعه کشی هم شرکت کرده پس میشه پای کسایی که در قرعه کشی بودن رو هم آورد وسط چون بیشتر وقتا یک قتل برای پول اتفاق میوفته .
والا
شیوه نوشتن خوب نیست، لحن نوشتاری خیلی مصنوعی بود. طرح داستانم کاملا کلیشه ای بود.
بیشتر تلاش کنید