سلام بچه ها امید وارم حالتون خوب باشه رمان در مورد یه دختر فقیر به اسم کیم جه نا هست که توی یه خانواده ی بد زندگی میکنه
مامانم مثل همیشه م..ت کرده بود، شاید به خاطر اینکه زیادی سوجو مصرف میکرد ما فقیر بودیم . مامانم به خواب عمیقی فرو رفته بود. از جام بلند شدم و دنبال یه پماد و چسب زخم برای زخم های جدیدم گشتم. اون هر موقع که م..ت میکرد منو میزد. تشک م رو برداشتم و روی زمین انداختم و کپه ی مر..گ...م رو گذاشتم. صبح با صدای دعوا از خواب بیدار شدم. پدرو مادرم مثل همیشه داشتن دعوا میکردن. ( علامت بابا + علامت مامان ـ) +میشه یه بارم که شده مثل آدم به حرفم گوش بدی ـ نه نمیشه تو فقط به فکر منفعت خودتی +من این کارو به خاطر جه نا انجام میدم ـ نخیر اصلا هم اینجور نیست +ولش کن من میرم و از در رفت بیرون و محکم بستش مامانم منو مجبور میکرد که براش از مغازه ی سر کوچه مون سوجو بدزدم امروز هم همین کار رو انجام داد. من رفتم سر کوچه تا سوجو بدزدم ، مامانم همراهم اومده بود و اون طرف کوچه ایستاده بود
رفتم که از مغازه سوجو بدزدم که مغازه دار که یه زن ترسناک بود سرم داد زد : هی بچه چیکار داری میکنی سوجو رو بزار سر جاش مامان جوری منو نگاه کرد که انگار تقصیر منه که نتونستم دزدی کنم مامان از اینکه دست خالی به خونه رفته بودیم ناراحت بود من از صبح تا ظهر فقط یه سوسیس خوردم و ناهار هم نداشتیم . شب شده بود و مامان منو مجبور کرد که برم از یه مغازه دور تر سوجو بدزدم. چند قدمی مونده بود که مامان بابا رو دیدم . یه دفعی مامان از پله ها اوفتاد روی زمین . بدو بدو به سمتشون رفتم
شک کردم که بابا اونو زمین انداخته و باعث م..ر..گ..ش شده . از بابا پرسیدم چیشده +(علامت بابا) هیچی مامانت گفت بیارمش بیرون هوا بخوره $(علامت جه نا ) اما اون که م..ت بود + اگر چیزی به کسی بگی میکشمت . من مامانتو به خاطر تو به ک..ش..ت..ن دادم اونجا بود که شکم به یقین تبدیل شد +تا صبح صبر میکنیم و آمبولانس صدا میکنم توهم نقش بازی میکنی باشه ؟ آروم گفتم $باشه بابام منو به زور برد تو و تشکم رو انداخت و مجبورم کرد بخوابم صبح با صدای آمبولانس بیدار شدم . از خونه رفتم بیرون
و طبق نقشه پیش رفتم . رفتم نشستم پیش مامان و الکی گریه کردم . ناراحت نبودم ولی خوشحالم نبودم ، از حق نگذریم مامانم مسئولیت پذیر نبودو منو همش میزد البته بابا بهتر نبود . انگار منو به دنیا آورده بودن تا کیسه بوکسشون بشم. بابا بهم گفت +میخوای یه مامان دیگه داشته باشی ؟ به مجبور گفتم $ اره + پس وسایلتو جمع کن بریم خونشون
نظرات بازدیدکنندگان (0)