امیدوارم خوشتون بیاد
(لباس لین در محل کار) لین از پشت میز کارش بلند شد. صدای برخورد کفشهایش با کف سالن شیشهای سامسونگ، مانند ضربآهنگی منظم در میان سکوت سنگینِ فضای اداری به گوش میرسید. او در حالی که کت بلندش را به تن میکرد، نگاهی گذرا به نمای شهر از پشت پنجرههای عظیم انداخت. سئول همچنان زیر بار ابرها میلرزید، اما حالا در میان این خاکستریِ یکنواخت، رنگهای جدیدی در ذهن او جان گرفته بود: سبزِ چشمان ته-هو، گرمای بیخیالیِ چانگ-مین و درخشش پرشورِ سو-هو. قهوهخانه، مکانی کوچک و دنج در یکی از کوچههای پرپیچوخم منطقه «ایتاوان» بود؛ جایی که بوی دانههای برشته قهوه، فضای سنگین شهر را میشکست. چانگ-مین، با همان چهرهی آرام و نیمهخوابش، پشت میز چوبی نشسته بود و با بیحوصلگی به تماشای ترافیک مینشست. وقتی لین را دید، با لبخندی عریض که تمام خستگیاش را از بین میبرد، بلند شد. «بالاخره اومدی! داشتم فکر میکردم شاید قرار شد با ابرهای سئول پیوند بخوری و غیب بشی!» چانگ-مین با لحنی شوخ، اما چشمانش که نشان از وفاداری عمیق داشت، گفت.
لین در مقابل او نشست و گرمای فنجان قهوه را میان دستانش حس کرد. «فقط کمی درگیر کار بودم، چانگ-مین. ممنون که کشیدی بیرون.» آنها صحبت کردند؛ از مسائل پیشپاافتادهی زندگی، از اجارهخانهها و از خستگیهای روزمره. اما لین میدانست که زیر این لایهی ضخیم از «عادی بودن»، چیزی در حال تغییر است. او حس میکرد لرزشی خفیف در جریان بادهای شهر وجود دارد؛ لرزشی که تنها او میتوانست آن را درک کند. گویی طبیعت در حال آماده شدن برای چیزی بود. هنگام غروب، وقتی نورهای نئون سئول شروع به چشمک زدن کردند، لین به سمت سالن کنسرت حرکت کرد. در راه، ناگهان ایستاد. بوی باران نزدیک بود، اما نه بارانی که از ابرها میبارد؛ بویی شبیه به بوی خاک خیس و مگنولیاهای باستانی، بویی که هزار سال پیش در قلمرو خدایان میپیچید. قلبش تند زد. آیا این فقط خیال بود یا حضور دیگری؟
(لباس لین در کنسرت) سالن کنسرت غرق در هیجان بود. وقتی جانگ سو-هو روی صحنه رفت، با اولین نغمهاش، گویی زمان ایستاد. صدای او فراتر از موسیقی بود؛ او با آوازش، گویی داشت روحِ آسمان را صدا میزد. لین در میان جمعیت ایستاده بود، اما چشمانش به طور ناخودآگاه به دنبال سایهای در میان جمعیت میگشت؛ سایهای که با وقار و قدرتِ یک شکارچی، در تاریکی نشسته باشد. در اواسط اجرا، درست زمانی که سو-هو اوجِ نغمهاش را به رخ میکشید، نورهای سالن برای لحظهای کوتاه و بیدلیل لرزیدند. لین لرزشی را در ستون فقراتش حس کرد. او میدانست این یک اختلال الکتریکی ساده نیست. در گوشهی تاریک سالن، در آخرین ردیف، مردی را دید که با چشمان سبزِ نافذش، مستقیماً به او خیره شده بود. ته-هو بود. اما نه آن پزشک آرام و مهربان؛ او با نگاهی که گویی تمام رازهای قرنها را در خود داشت، حضورش را اعلام کرده بود. ته-هو با لبخندی مبهم، سرش را به نشانه احترام تکان داد و سپس به آرامی در میان جمعیت ناپدید شد.
(لباس مویونگ) لین لرزش خفیفی کرد. او درک کرد که این ملاقاتهای ساده، این قهوهها و این کنسرتها، تنها یک فرار از واقعیت نیستند؛ بلکه مقدمهای هستند برای بازگشتِ چیزی بزرگتر. خدایان، حتی در کالبد انسانها، نمیتوانستند برای همیشه پنهان بمانند. توازن میان دنیای فانی و باستانی در حال فرو ریختن بود، و او، خدای باد و باران، باید تصمیم میگرفت که آیا میخواهد در آرامشِ یک مدیر سامسونگ غرق شود، یا دوباره بر فراز قلهها، فرمانِ طوفان را در دست بگیرد. همانطور که صدای سو-هو در سالن طنینانداز میشد، لین با خود فکر کرد: طوفان در راه است، و این بار، دیگر نمیتوانم فقط تماشاگر باشم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)