نور گرم سفیدی چشمام داره کور می کنه ! دیگه بازشون کردم آخ مادر جان کور شدم پرتو نور خورشید که می تابه یک راست به سمت چشم های من روانه شد چند بار جام عوض کردم تا دوباره بخوام ولی ید خواب شدم . انگار قرار امروز مامان بیدارم نکنه .... ! یادم نبود خانواده ام مردن . سکوت اول صبح دردش کمتر از حکم مرگ نیست از تنهایی لذت می برم ولی زمانی که یادم میاد دیگه خانواده ندارم می خوام تا سر حد مرگ گریه کنم از رو کاناپه بلند شدم با موهای ژولیده یک راست سمت سرویس بهداشتی رفتم دست رو شستم وارد اتاق خواب شدم کمد ، تخت ، همه چیز داخلش بود . در کمد باز کردم تا لباسام عوض کنم از دیشب تا الان اینا تنم هستن !
میرم پیش آشپز خانه تا یخچال رصد کنم داخل مسیر آشپز خانه یک آینه بزرگ بود خودم داخلش دیدم پسر قد بلند موهای ژولیده بلند با لباس شلوارک دخترونه . خدای باید یه فکری به حال سر وضعم کنم ! خلاصه به یخچال رسیدم درش باز کردم خالی خالی از بخت منم سفید تر خدای ! در بستم نگاه به سالن تمام وسایل که روشون ملافه کشیده شده برداشتم گرد گیری کردم پرده زدم کنار لامپ ها خاموش روشن کردم که سالم هست . از پاکت که همراهم بود در آوردم پول کارت ... لباس پوشیدم به سمت بیرون روانه شدن در بسم یک لامپ روشن گذاشتم . از پله ها پایین اومدم امروز هوا آفتابی گرم هست وارد خیابان شدم پر از سر صدا .... از خط عابر پیاده رد میشم که لوکاس دیدم فقط ژاکت تنش نبود . سویشرت پوشیده نمیدونم چیکار میکنه ؟! کنارم یک خانم سالمند ایستاده با کلی خرید سنگین .
بزارید کمکتون کنم خانم . دست درد نکنه مادر خدا برای پدر مادرت حفظ کنه تو رو ممنون خدا شما رو هم حفظ کنه .! چراغ سبز شد کیسه هارو برداشتم کمک خانم کردم تا به اون سمت برن خانم خونه شما کجاست؟ تا اونجا این ها رو بیارم . ممنونم پسر جوان ... تو عضو گرگ سیاه هستی اونا کار اشتباهی انجام دادن ؟ (حالت تردد) . نه انجام ندادن پسرم ... اسم تو چی هست؟ اسم من کاهان . اسم زیبای داری ...بهتره تا برسیم به مقصد برات یک داستان بگم ... داستان دوست داری ؟! بله باعث افتخار هست . کیسه دست من و خانم سالمند جلو تر از من بود . اینجا می بینی انقدر آروم ساکته ؟ بله میبینم
.قدیما اینجوری نبود چهل سال پیش این منطقه اسمش منطقه مرگ گذاشتن ، گنگستر های زیادی تو این منطقه دعوا راه می انداختن می کشتن می زدن ، پلیس ها هم تعدادی می ترسیدن جلو اونا بگیرن تعداد دیگه هم رشوه می گرفتن تا تظاهر کنند هیچ اتفاقی نیفتاده . مردم این منطقه که مطمئن شدن دولت کاری نمی کنه از اینجا رفتن ، تعدادی هم موندن مثل من پدرم شرایط مالی خوبی نداشت . گنگستر های بودن که مال مردم غارت می کردن ولی بعضی از اونها هم ..برای کمک به مردم جونشون از دست. دادن .همسر من هم برای همین مشکل از دنیا رفت یعنی اون توسط گنگستر ها مرد !؟ . نه خودش یک گنگستر بود ، برای نجات یک بچه مرد . بعد از اون سال گنگ های زیادی شکل گرفت . یک روز یه پسر بچه دیدم که آرزو داشت گنگستر بشه ... ازش پرسیدم چرا جواب داد می خوام به مردمی که فراموش شدن کمک کنم جلو زور گو ها بگیرم ! پسر بچه بزرگ شد اون یک برادر کوچکتر هم داشت باهم بزرگ شدن . اول دونفر بودن بعد سه نفر الان نزدیک چهار هزار آدم تو دستش هست پسر وقتی بزرگتر شد امنیت به مردم هدیه داد ولی بعد ها توسط یک اتفاق نا گوار از دنیا رفت . گنگش هم پراکنده شد سه سال بعد مرگش برادر کوچکترش سعی کرد گنگ دوباره متولد کنه با استعداد ترین ها دور هم جمع کرد تا کمک مردم کنه
حالا اسم گنگ پسر چی هست ؟! برادرش انتقامش گرفت ؟! چه بلایی سرشون اومد .آروم باش صبر کن پسرم تا آخرش بگم. آه ببخشید خیلی ذوق زده شدم . مشکلی ندارد ... کجا بودم ... آهان .. پسر جوان خیلی شجاع بود ، نترس ،هیچ وقت نمی خواد تجربه تلخی که داشته دوباره تکرار بشه . اون سردسته یک تا چهار انتخاب کرد و یک گروه خاص گروه صفر بود. گروهی که بهترین دوستش یعنی برادرش داشت بود. اما دست روزگار بر خلاف میل پسر قدم بر داشت او بیماری داشت که اسمش تپش قلب بود . هر وقت ضربان قلبش بالا بره به مرگ نزدیک تر میشه سه تا از دوستاش همیشه مراقبش هستن تا بیمارستان نره آخرین بار نزدیک مرگ بود . چه بلایی الان سر پسر اومد ؟! . یکی از قوی ترین گنگ در این منطقه ساخت گنگ گرگ سیاه
گنگ گرگ سیاه.... چیییی؟! (بلند ) یعنی سردسته گنگ گرگ سیاه اسمش دراک هست ؟ . آره پسرم اسمش دراک هست. اسم برادرش چی هست . نیک ... اسم برادرش نیک هست .... نیک ؟!..... پرستار که بهم گفت نیک.....یعنی منو اشتباه گرفت بود؟ . خوب پسرم دیگه رسیدیم ! یک رستوران بزرگ مجلل بود خانم در هل داد وارد شد . همه به خانم خیر شدن . پسرم پشت سر من بیا چشم مادر بزرگ ... آه ببخشید که بی ادبی کردم . نه مشکلی نداره بهم مادر بزرگ بگو . باشه مادر بزرگ .... * مادر بزرگ مگه من مرده بودم که تنها خرید کردین !( بلند ) . آه تو که سرت شلوغه * ولی شما رییس این رستوران هستین لطفاً مادر بزرگ برین تو اتاق مدیریت استراحت کنید .من هم میرم خرید کنم . نیازی نیست یک پسر جوان تو راه به من کمک کرد از خط عابر پیاده تا اینجا وسایل آورد * یک نفر تونسته هیجده کیلو وزن چهار متر بیاره حتماً آدم قوی هست که اینا آورده تازه مامان بزرگ هیچ وقت از آدم های غریبه تعریف نمی کنه . نوه عزیزم بهتره کمکش کنی هزینه که تا اینجا اومد حساب کن نمی خوام مدیون باشم * چشم مامان بزرگ هرچی شما بگین .
آخ مادرم ...خانم ... خیلی تند راه میره مگه جت هست؟ با اینکه دلم می خواست کمک کنم ولی دیگه ته انرژی هست دستم داره خون هم میاد . * سلام آقا پسر خیلی ممنونم که به مادر بزرگم کمک کردین وسایل به من بدین تا یکم درد دست کم بشه ، اینم پول وسایلی که آوردین این صدا اون پسره مارتی نیست؟! قلپ ( صدای قوت دادن آب دهان ) * میشه روت برگردون ی. کیسه ها رو بدی ؟! روم برگردون دم ، مارتی با موهای مرتب لباس سفید که آستین بالا داده رو درو . موسیقی بی صدا شد *کاهان ؟ تو اینجا چیکار می کنی وایسا تو به مادر بزرگ من کمک. کردی ؟! ( محکم سرد ) آره من بودم .... * کیسه هارو بده به من پول بگیر برو هه .. من برای پول هیچ کاری نکردم زیر دین منم نیستم ! * باشه .... ( ناراحت) . مارتی بیا بالا کارت دارم .. * چشم مادر بزرگ الان میام . اون پسره جوان هم بیار که کارش دارم * الان میرم دنبالش مادر بزرگ زود بر می گردم مادر بزرگ بی دلیل کاری نمی کنه از رستوران بیرون زدم تا برگردم خونه دوتا دستام زخمی شدن طوری که داره خون میاد می سوزه بهتره برم دوتا دستم باند به دور دستام ببندم . از عابر پیاده رد شدم شش تا دیگه مونده برسم * کاهان.... کاهان .... وایسا چی شد مارتی که دنبال من اومدی ؟! من این سمت اون اونور خط بدون فکر دوید که یک ماشین گنده بهش بر خورد . بنگ !! پرت شد تو هوا شوت شد
نظرات بازدیدکنندگان (0)