یک شب تنها در کتابخانه قدیمی، و روح یک کتابخوان گمشده!
از همان روزی که تابلوی زنگزدهی «کتابخانه عمومی کوئرنسیا» را بالای در ساختمان قدیمی دیدم، یک حس عجیب در دلم افتاده بود. ساختمان در انتهای کوچهای باریک و خاموش قرار داشت؛ جایی که حتی گربهها هم شبها با احتیاط از آن رد میشدند. پنجرههای بلندش با لایهای از خاک پوشیده شده بود و پیچکهای خشکیده تا نیمهی دیوارها بالا رفته بودند. مردم محل میگفتند این کتابخانه سالهاست تعطیل شده، اما شبها گاهی نور کمرنگی از پنجرههای طبقهی بالا دیده میشود
من هیچوقت آدم خرافاتیای نبودم. دقیقتر بگویم، تا قبل از آن شب نبودم
همهچیز از یک عصر بارانی شروع شد. برای نوشتن مقالهای دربارهی بناهای قدیمی شهر، دنبال چند عکس خاص میگشتم. پیرمردی در مغازهی عتیقهفروشی سر کوچه، وقتی فهمید دارم دربارهی کتابخانهی متروک تحقیق میکنم، با نگاهی عجیب گفت: «اگه رفتی، بعد از غروب نرو. اونجا طلسم شدست» این جمله تا شب در ذهنم ماند. شاید اگر هوا آنقدر زود تاریک نمیشد، یا اگر آن حس لجوج کنجکاوی درونم کمی ضعیفتر بود، هیچوقت وارد آن ساختمان نمیشدم. اما آن شب، باران تندتر شد و من برای فرار از خیس شدن، خودم را به ایوان شکستهی کتابخانه رساندم.
در، با یک فشار آرام باز شد و بوی کاغذ کهنه، چوب نمکشیده و چیزی شبیه عطر قدیمی گل یاس به صورتم خورد. چراغقوهی گوشیام را روشن کردم و پا به داخل گذاشتم. سالن اصلی تاریک بود، اما قفسههای بلند هنوز سر جایشان ایستاده بودند؛ مثل سربازانی فراموششده... روی میز امانت، دفتر بزرگی افتاده بود که برگهایش از رطوبت موج برداشته بود.
همان لحظه، صدایی شنیدم صدای ورق خوردن یک کتاب خشکم زد صدا از طبقهی بالا میآمد. اول با خودم گفتم شاید پنجرهای باز است و باد صفحات کتابی را تکان میدهد. اما نه… صدا منظم بود. انگار کسی با حوصله، صفحه به صفحه، چیزی را میخواند. به خودم گفتم: «فقط یه آدمه. شاید نگهبان، شاید یه ولگرد، شاید…» ولی هیچکدام از این حدسها باعث نشد ضربان قلبم آرامتر شود. از پلههای چوبی بالا رفتم. هر قدمم نالهای از چوب پوسیده بلند میکرد. در انتهای راهرو، نوری زرد و ضعیف از لای در نیمهباز اتاق مطالعه بیرون میریخت. نور، شبیه نور شمع بود؛ لرزان و زنده دستم را روی در گذاشتم و بهآرامی آن را بیشتر باز کردم. و آنجا دیدمش پسری حدوداً بیستساله پشت یکی از میزهای مطالعه نشسته بود. کت خاکستری قدیمی به تن داشت و موهای تیرهاش مرتب شانه شده بود. صورتش رنگپریده بود، اما نه مثل آدم بیمار؛ بیشتر مثل عکسهای قدیمی که رنگشان پریده باشد. مقابلش کتابی قطور باز بود و انگشتان باریکش روی خطوط حرکت میکرد. اولین چیزی که متوجه شدم این بود که شعلهی شمع کنارش، هیچ سایهای از او روی دیوار نمیانداخت. گلویم خشک شد. او بیآنکه سر بلند کند، گفت:«لطفاً آرومتر راه برین. این فصل خیلی غمانگیزه» صدایش آرام، مودب و عجیب بود؛ صدایی که انگار از خیلی دور میآمد. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد با زحمت گفتم:«شما… کی هستین؟» او سرش را بلند کرد. چشمهایش تیره بود، اما در عمقشان انعکاسی از نور نبود؛ انگار چاهی آرام و بیانتها باشند. با این حال، نگاهش ترسناک نبود. بیشتر غمگین بود. خیلی غمگین... لبخند محوی زد و گفت:«من عضو دائمی این کتابخونم» پشتم یخ کرد. «عضو… دائمی؟» گفت:«بله. اشتراک من هرگز باطل نشده»
احتمالاً باید جیغ میزدم و فرار میکردم. اما نمیدانم چه چیز باعث شد همانجا بمانم. شاید مودب بودنش. شاید تنهایی عجیبی که در صورتش بود. یا شاید این واقعیت که او بیشتر از ترسناک بودن، شبیه کسی به نظر میرسید که سالها منتظر صحبت کردن با یک نفر مانده است. آهسته پرسیدم:«شما… روحین؟» او مکث کرد، انگار دنبال واژهی مناسب میگشت. «فکر میکنم این، کلمهایه که شما زندهها استفاده میکنین.» با آن جواب، یک لرز کامل از سر تا پایم دوید خواستم عقب بروم، اما او ناگهان با نگرانی گفت:«نرو! خواهش میکنم. خیلی وقته کسی برای صحبت نیومده. همه فقط میترسن و فرار میکنن.» این جمله طوری گفته شد که ترسم کمی ترک برداشت. پرسیدم: «اسمت چیه؟» گفت:«لیام» «چرا اینجا موندی؟» نگاهش روی کتاب افتاد. «چون هنوز تمومش نکردم.» به کتاب نگاه کردم. جلد چرمی فرسودهای داشت و عنوانش بهسختی خوانده میشد: «سرگذشت شهر خاموش» گفتم: «برای تموم کردن یک کتاب… اینهمه سال موندی؟» لبخند کمرنگی زد. «نه فقط این کتاب. خیلی از کتابها رو. وقتی آدم از بعضی چیزها دل نمیکنه، انگار جهان هم از اون دل نمیکنه.» سکوتی بین ما افتاد. صدای باران به شیشهها میخورد و بوی نم در فضا پیچیده بود. بالاخره روی صندلی روبهرویش نشستم؛ گفتم: «داستانت رو برام تعریف میکنی؟» او کتاب را بست. «سالها پیش، وقتی این کتابخونه هنوز زنده بود، من هر روز به اینجا میومدم. خونمون کوچیک بود، شلوغ بود، و هیچجا به اندازهی اینجا آرامش نداشت. من بین قفسهها بزرگ شدم. با رمانها گریه کردم، با تاریخ جنگیدم، با شعر عاشق شدم. کتابدار پیر اینجا میگفت بعضی آدمها خونشون رو پیدا میکنن؛ خونهی من اینجا بود» صدایش آرامتر شد. «یک شب، مثل امشب، هوا طوفانی شد. کتابخونه باید تعطیل میشد، اما من اصرار کردم فقط یک فصل دیگه بخونم. برق رفت. همه رفتن. من تو اتاق آرشیو موندم… و سقف قدیمی فرو ریخت.» نفسم بند آمد. «یعنی…» او خیلی ساده گفت: «بله. من مُردم. ولی ظاهراً علاقم به کتابها از جونم هم سرسختتر بود.» نمیدانستم چه بگویم. فقط به دستهایش نگاه میکردم که روی جلد کتاب آرام گرفته بودند. دستهایی که واقعی به نظر میرسیدند، اما آنقدر بیصدا بودند که انگار از هوا شکل گرفته باشند بعد با تردید پرسیدم:«اگه اینجا گیر افتادی… من چه کمکی میتونم بکنم؟» امید در چهرهاش دیده شد. «دفتر امانت پایین رو دیدی؟» «آره» «آخرین کتابی که اون شب امانت گرفتم، هیچوقت ثبت نشد که برگردونده شده. کتابدار همیشه میگفت: “کتاب باید به خونش برگرده.” شاید… شاید اگه اون کتاب به نام من برگردونده بشه، کارم با اینجا تموم شه» نگاهش به همان کتاب روی میز افتاد. «همین کتاب؟» سر تکان داد. «اما فقط برگردوندنش کافی نیست. باید کسی پایانش رو برام بخونه» من که حالا درگیر ماجرایی شده بودم که هرگز در هیچ مقالهای جا نمیشد، کتاب را برداشتم. جلدش سرد بود...
با هم از پلهها پایین رفتیم. یا دقیقتر بگویم، من پایین رفتم و او مثل مهی آرام در کنارم حرکت کرد. دفتر امانت را روی میز باز کردم. نامها با جوهر کمرنگ نوشته شده بودند. صفحهی آخر را که ورق زدم، دیدم: لیام آلن — سرگذشت شهر خاموش — تاریخ بازگشت: — جای تاریخ بازگشت خالی بود. کنار دفتر، مهر قدیمی کتابخانه هنوز بود. باورم نمیشد، اما جوهر مهر هنوز نمدار بود. تاریخ آن شب را نوشتم. دستم میلرزید. بعد کتاب را روی میز گذاشتم و مهر را با صدایی خشک روی برگهی آخر کوبیدم. برگشت داده شد. همان لحظه، باد سردی در سالن پیچید. پنجرهها بیآنکه باز شوند لرزیدند و قفسههای دوردست صدایی مثل آه کشیدن از خودشان درآوردند. چراغقوهی گوشیام خاموش شد. تنها نور موجود، همان نور زرد و نامعلوم اطراف لیام بود. او آرام گفت:«حالا… لطفاً آخرشو بخون» کتاب را باز کردم. گلویم را صاف کردم و شروع کردم به خواندن داستان دربارهی شهری بود که مردمش یکییکی سکوت میکردند تا جایی که هیچکس دیگر حرفی برای گفتن نداشت؛ تا اینکه کتابداری تنها، تمام داستانهای شهر را در کتابی بزرگ جمع کرد تا فراموش نشوند. هرچه به پایان نزدیکتر میشدم، صدایم مطمئنتر میشد. لیام روبهرویم ایستاده بود و با دقت گوش میداد؛ مثل تشنهای که سالها منتظر یک جرعه آب بوده باشد. به آخرین جمله رسیدم و خواندم: «و او فهمید آنچه انسان را زنده نگه میدارد، نفس کشیدن نیست؛ بهیاد آورده شدن است.» سکوت... بلند شدم. کتاب را بستم لیام لبخند زد؛ این بار واقعیتر از قبل، آرامتر از باران بعد از طوفان گفت: ممنونم. حالا دیگه میتونم برم» نمیدانم چرا، اما ناگهان دلم گرفت. پرسیدم: «کجا؟» او شانهی نامرئیاش را کمی بالا انداخت. «جایی که همهی داستانهای ناتمام بالاخره تمام میشن، احتمالاً...» بعد به قفسهها نگاه کرد؛ به سالن خاموش، میزهای چوبی، پنجرههای غبارگرفته «مواظب باش اینجا کاملاً فراموش نشه» خواستم چیزی بگویم، اما نور اطرافش کمکم محو شد. صورتش برای لحظهای شفاف شد؛ انگار از مه ساخته شده باشد. آخرین چیزی که از او دیدم، همان لبخند آرام و چشمهایی بود که دیگر غم نداشتند. و بعد… هیچکس آنجا نبود. فقط من ماندم، یک کتاب بسته، یک دفتر امانت قدیمی، و سکوتی که دیگر ترسناک نبود.
صبح روز بعد، با اولین نور آفتاب دوباره به کتابخانه برگشتم. باورم نمیشد چیزی از شب قبل واقعی بوده باشد. اما وقتی وارد سالن شدم، دیدم روی میز امانت همان کتاب قرار دارد و روی صفحهی آخر دفتر، با جوهر خشکشده نوشته شده: لیام آلن— کتاب بازگردانده شد. و زیر آن، با خطی که مطمئن بودم من ننوشتهام، یک جملهی کوتاه اضافه شده بود: «ممنون که پایان رو خوندی»
چند ماه بعد، مقالهای نوشتم که باعث شد شهرداری تصمیم بگیرد کتابخانه را مرمت کند. وقتی ساختمان دوباره باز شد، من اولین نفری بودم که کارت عضویت گرفتم. گاهی عصرها در همان اتاق مطالعهی طبقهی بالا مینشینم و کتاب میخوانم. دیگر از تاریکی آنجا نمیترسم. فقط بعضی شبها، وقتی باران به شیشهها میخورد و کتابخانه خلوت میشود، صدای خیلی آرامی میشنوم؛ صدای ورق خوردن یک کتاب، از جایی دور و هر بار، بیاختیار لبخند میزنم
نظرات بازدیدکنندگان (0)