داخل بیمارستان وقتی بیدار شدم دیدم رو تخت دراز شدم ، نگاه به اطراف ام کردم یک نگاه به دم دستگاه اطرافم . ایستادم روی پاهام « دختر عزیزم میرا من زود خوب شو با ما حرف بزن » صدا خانوم فلوریدا بود پرده کنار کشیدم ، شکم بر طرف شد خانوم فلوریدا کنار تخت یک دختر بچه ایستاد بود همین طور ناراحت بود سلام خانم فلوریدا. «کاهان ؟... خودت هستی اینجا چیکار می کنید ». قصه اش خیلی طولانی درا ما زیاد داره شما چطور ؟ « برای دخترم میرا اینجا هستم ، میرا بیمار .....» چه بیماری داره ؟ « بیماری اون جسمی نیست روحیه اون نمی تونی شاد باشه بخنده افسرده پکر شده » یک آقا از راه رسید حرف خانم فلوریدا ادامه داد
« اگر اون بتونه بخنده روند درمان هم خوب پیش میره ولی چه حیف که دخترم حالا حالا خوب نمیشه ... سلام من شوهر خانم فلوریدا هستم » این جمله مرد مو سبز با چهره آورم خونسرد گفت منم از دیدن شما خوشبخت هستم « فلوریدا بهتره یکم استراحت کنی مگر نه می شکنی » « تا وقتی حال میرا بد هست من چطوری استراحت کنم » خانم فلوریدا من مراقب دخترتون هستم لطفاً استراحت کنید . « آه .... کاهان چرا تو به خونه آن نرفتی ؟!» حقیقتش ...... همه چیز گفتم درباره دراک ... لوکاس .. پسر عصبانی « برای اینکه من بهت نگفتم خونه آن کجاست متأسفم.... تو دردسر افتادی پسرم » « اینجوری که گفتی تو اول شوکه شدی ولی موقع دعوا حالت بدتر شد هوشیاری از دست دادی .... بی شک حمله عصبی بود .. بزار معاینه ات کنم تا یک چیز مطمئن بشم » باشه !
شوهر خانم فلوریدا معاینه ام کرد « تا پس فردا باید اینجا باشی.... تا حالت بهتر بشه » نه ممنون من می خوام که از اینجا برم « ولی حالت اصلأ خوب نیست کاهان.... به عنوان دکتر می گم بستری باشی » با کلی مشکل آقا رازی کردم گفت که هشت ساعت دیگه برگه تخیص می نویسه چشمام بستم وقتی دوباره باز کردم نیمه میرا نشسته
۳چشمام بستم وقتی دوباره باز کردم میرا حالت نمیشه نشسته در حال خواندن کتاب مانگا یاکوزا بازنشسته بود . مانگا قشنگی هست مگه نه ؟ ساکت بود. ولی چشمای قشنگی داره ، منو دید روش برگردوند دوباره خوند سعی کردم از سر جام بلند بشم تا زخم بستر نگیرم پام که گذاشتم زمین یک دفعه لیز خوردن شتک شدم رفتم
دختر نگاهم کرد بلند ...بلند خندید جوری که همه بیمار ها بهش نگاه می کردن « داداشی شبیه گربه آقا یاکوزا هست » باز هم خندید . خنده ای که متوقف نمی شد خانم فلوریدا سریع سمت میرا رفت با چشمای گریون لبخندی که از سر شادی بود. « دخترم تو داری می خندی ؟ » « مامانی این داداشی مثل گربه ها شوت شده .... هاها » « آره دختر قشنگم بخند زیبا من ... هه هاها » با هم خندیدن شوهر خانم فلوریدا هم از راه رسید حالت شوکه نگاه دخترش کرد خندید خانواده اش در آغوش گرفت . یک نگاهی به من کرد « امشب مرخصت می کنم ! کاهان تو لطف بزرگی در حق خانواده من کردی » بعدش هم که کمکم که به سمت ماشین بریم چونکه پشتم به فنا دادم . الان هم رسیدم خونه همه این اتفاق ها که در سیزده ساعت اتفاق افتاد. نمیدونم قرار. فردا چطوری بگذره یا نه ولی باید دنبال پول غذا هم باشم اون ها نیاز اصلی من هست . چشمام گرم شدن دیگه خوابم برد
نظرات بازدیدکنندگان (0)