سلام بلوبریــــــــــ🦋های من!¡ بریم با یک پارت دیگه از داستانمون
رفتند تو جنگل و همینطوری راه میرفتند که یهو یک موش اومد جلو. لوسی گفت : چه بامزه! پیتر : لوسی بیا اینجا! سوزان : ادموند نزدیک بمون ادموند : باشه سمور : نترسید اون با ما است ، سلام ریپیچیپ موش : سلام آقای سمور اینا همون ها هستند؟ فرزندان آدم و حوا؟ یکیشون نیست سمور : ریپیچیپ ما به اصلان نیاز داریم ، ملکه برفی یکیشون رو برده ریپیچیپ ( موش ) : دنبالم بیاید 《 داشتند راه میرفتند که رسیدن به یک جای زیبا و عجیب پر از حیواناتی مانند ، هیپوگریف ¹ ، سنتور ها ² و موجودات سخنگو 》 رسیدن به یک چادر بزرگ . ریپیچیپ: اصلان شاه بزرگ وارد میشود. 《 همه تعظیم کردند ، اصلان³ اومد پیششون 》 اصلان : فرزندانم چه اتفاقی افتاده؟ پیتر : پادشاه ، جادوگر سفید خواهر مارا ربوده است ، ما از شما کمک میخوایم.
اصلان : من به شما کمک میکنم ولی شما هم به نارنیا کمک میکنید؟ لوسی : بله اصلان اصلان روبه یکی از سنتور ها : برید و آن دختر را بیارید. 《 آن سنتور سرش را تکان داد و با ارتشش سریع رفت 》 《 پرش به جنگل 》 ملکه : ببندید اش به درخت 《 لارا رو بستند به درخت ، ملکه رفت پیش رئیس ارتش تا نقشه بکشند 》 آن سنتور با ارتشش آمد و موجودات ملکه رو کشت و منو آزاد کرد و دن را جای من بست . ملکه : چی شده؟ اومد و دید که همه مرده اند و دن بسته شده. یک جیغ از روی خشم کشید و چاقو رو پرت کرد سمت دن و طناب ها را پاره کرد . ملکه : اصلان!!!! 《 پرش به پیش لارا 》 لارا : شما کی هستید؟ سنتور : من یکی از ارتش اصلان هستم ملکه ی من لارا : ملکه ی من؟ ....پیشگویی رو میگید؟ سنتور : بله بانو 《 رسیدیم 》
لوسی : هنوز نیومدن؟ سوزان : روی تپه رو نگاه کنید. 《 منو اصلان داریم صحبت میکنیم 》 ادموند نگاهم میکنه. پیتر : لارا! بهشون نگاه کردم. سرم و گرفتم پایین و رفتم دنبال اصلان . لوسی : لارا..... اصلان : بروپیششون ، دلتنگت بودن 《 رفتم پیششون 》 من : ببخشید بچه ها ، تقصیر من بود که لو رفتید پیتر : نه لارا تقصیر تو نبود. پیتر بغلم کرد. گریه ام گرفت. من با هقهق : چرا تقصیر من بود ، من گفتم که توی خونهی سمور ها بودین سوزان : اشکالی نداره لارا ، همه اشتباه میکنن لوسی : لارا گریه نکن. ادموند : چقدر ضعیف من : آره....هق...من ضعیفم....هق پیتر : نه تو ضعیف نیستی. 《 پیتر سرم رو نوازش کرد 》 [یهو همه دور هم جمع شدیم ، ملکه اومده بود ]
ملکه : اصلان اون دختر بهتون خیانت کرده اصلان غرش کرد . اصلان : اون خیانت کرد ولی بعد فهمید که اشتباه کرده ، این کار سختی است که اشتباهت را بفهمی ولی اون تونست ملکه : اون خائن است و تو نمیتونی قانون هارو تغییر بدی ، قانون میگه که هرکی خیانت کنه من میکشمش اصلان : نه تو نمیکشیش ، بیا اینجا تا خصوصی حرف بزنیم. 《 رفتند تو چادر 》 من : منو میخواد بکشه؟..... پیتر : ما نمیزاریم بمیری ادموند : نمیتونه تورو بکشه سوزان : ببین کی این حرف رو میزنه ' من خنده ام گرفت ' من : ممنون ولی..... 《 یهو در چادر باز شد و اومدند بیرون ، چهره اصلان گرفته بود 》 ملکه : من اون دختر را نمیشکم. همه نارنیایی ها خوشحالی کردند و دور ما جمع شدن و اصلان ناراحت نگاه میکرد. { شب شده بود ، سایه اصلان رو دیدم که رد شد ، سوزان و لوسی رو صدا زدم } من : سوزان ، لوسی ، بیدار بشید سوزان با لحن خوابآلود گفت : چی شده؟ لوسی گفت : من بیدارم. < رفتیم بیرون و دنبال اصلان رفتیم > اصلان : صداتون رو میشنوم. از پشت درخت اومدیم بیرون. من : ما هم باهات میایم لوسی : تنها نمیزاریمت سوزان : لطفا اصلان اصلان گفت : ___ { این داستان ادامه دارد }
ممنون که خوندید✨️✨️✨️✨️ 𝑳𝒐𝒐𝒌 𝒇𝒐𝒓 𝒂 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝒕𝒐 𝒇𝒍𝒚, 𝒆𝒗𝒆𝒏 𝒘𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒂 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏𝒔 𝒕𝒐 𝒄𝒓𝒂𝒔𝒉...! دنبال يه دليل براي پرواز بگرد حتي وقتي هزار تا دليل براي سقوط داري!🤍🪽
ملکه : اصلان اون دختر بهتون خیانت کرده اصلان غرش کرد . اصلان : اون خیانت کرد ولی بعد فهمید که اشتباه کرده ، این کار سختی است که اشتباهت را بفهمی ولی اون تونست ملکه : اون خائن است و تو نمیتونی قانون هارو تغییر بدی ، قانون میگه که هرکی خیانت کنه من میکشمش اصلان : نه تو نمیکشیش ، بیا اینجا تا خصوصی حرف بزنیم. 《 رفتند تو چادر 》 من : منو میخواد بکشه؟..... پیتر : ما نمیزاریم بمیری ادموند : نمیتونه تورو بکشه سوزان : ببین کی این حرف رو میزنه ' من خنده ام گرفت ' من : ممنون ولی..... 《 یهو در چادر باز شد و اومدند بیرون ، چهره اصلان گرفته بود 》 ملکه : من اون دختر را نمیشکم. همه نارنیایی ها خوشحالی کردند و دور ما جمع شدن و اصلان ناراحت نگاه میکرد. { شب شده بود ، سایه اصلان رو دیدم که رد شد ، سوزان و لوسی رو صدا زدم } من : سوزان ، لوسی ، بیدار بشید سوزان با لحن خوابآلود گفت : چی شده؟ لوسی گفت : من بیدارم. < رفتیم بیرون و دنبال اصلان رفتیم > اصلان : صداتون رو میشنوم. از پشت درخت اومدیم بیرون. من : ما هم باهات میایم لوسی : تنها نمیزاریمت سوزان : لطفا اصلان اصلان گفت : ___ { این داستان ادامه دارد }
ممنون که خوندید✨️✨️✨️ با لایک هاتون قلبم رو اکلیلی میکنید✨️🦋
نظرات بازدیدکنندگان (0)