آقای تامنس و بردن طبقه بالا و بعد ملکه منو به زور گرفت و برد سوار کالسکه. ملکه : تو به من دوباره دروغ گفتی ، من رئیس وولف رو فرستادم در خونهی سمور ها ولی هیچکس نبود ، بگو کجا هستن من : ولی همونجا بودم. ملکه داد زد : نبودن! حالا بگو ، کجا میخوان برن من : نمیدونم من قبل از اینکه بگن اومدم پیش شما ملکه : دروغ میگی و به خاطر این دروغ هایت قراره مرگشون رو ببینی ، حالا بیا بریم ، شنیدم یک خرس کمکشون کرده 《 پرش به پیش بچه ها 》 پیتر : صدای گرگ ها است؟ سمور : بدوید بیاید! همینجور که راه میرفتند به یک خرس برخوردند . خرس : میخواید کمکتون کنم؟ سمور : از کجا معلوم طرف جادوگر نباشی؟ خرس : من طرف اون ساحره نیستم. حالا بدوید برید بالای درخت. سمور : نمیدونی سمور نمیتونه بره بالای درخت؟ پیتر : پرتت میکنم یک شاخه رو بگیر. 《 خرس پایین موند و اونا رفتن بالای درخت ، گرگ ها رسیدند 》
رئیس وولف : تو بهشون کمک کردی خرس؟ به ملکه خیانت کردی؟ خرس : من به ملکه خیانت نکردم ، من عاشق ملکه ام. 《 ملکه با اون کوتوله که اسمش دن بود و لارا رسیدند 》 ملکه : تو فراریشون دادی؟ خرس : نه بانوی من ملکه : این دختر رو میبینی؟ این یکی از دختران حوا است ، کسی که میتونه شما هارو نجات بده ، میخوای تبدیلش کنم به سنگ؟ اگه نمیخوای ، اونهارو لو بده خرس : بانو من نمیدونم درباره ی چی حرف میزنید 《 منو گرفت و عصایش را گرفت جلو ی خرس 》 ملکه : نمیگی؟ خرس : بانو من به شما خیانت نمیکنم ملکه : اوه عزیزم من باور دارم که دروغ میگی 《 با عصایش او را تبدیل به سنگ کرد و بعد یک پروانه از کنارش رد شد و تبدیل به سنگ کردش 》
ملکه : تو نمیدونی اونا کجا میرن؟ من : من ..... 《 ملکه عصایش را گرفت جلوی من 》 ملکه : اگه نگی این هم تبدیل به سنگ میکنم. عصایش را گرفت جلوی گرگ من : درباره ی دوتا کوه حرف میزدند. ملکه : آفرین دخترم ملکه : حالا بیاید بریم. 《 رفتند 》 لوسی : پیتر ....اون میتونه لارا رو تبدیل به سنگ بکنه پیتر : ما نمیزارم این اتفاق بیفته. سمور : حالا بیاید بریم ، اصلان کمکتون میکنه . 《 رفتن تو جنگل ، همینطوری داشتند راه میرفتند که یهو.....》 《 این داستان ادامه دارد 》
ببخشید اینیکی خیلی کم بود🙏😖 𝑳𝒐𝒐𝒌 𝒇𝒐𝒓 𝒂 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝒕𝒐 𝒇𝒍𝒚, 𝒆𝒗𝒆𝒏 𝒘𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒂 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒂𝒏𝒅 𝒓𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏𝒔 𝒕𝒐 𝒄𝒓𝒂𝒔𝒉...! دنبال يه دليل براي پرواز بگرد حتي وقتي هزار تا دليل براي سقوط داري!🤍🪽
نظرات بازدیدکنندگان (0)