قسمت سی و سوم فصل دوم
*** کانا با رسیدن به خانه، قبل از عوض کردن لباس هایش شروع به چینش وسایل خریده شده برای بچه گربه کرد و قلاده را با ظرافت و آرامی، دور گردنش بست. سپس روی مبل نشست و او را بغل گرفت و با شیشه شیر و شیر خریده شده، به او غذا داد. لبخند رضایت مندانه از مراقبت کردن از چنین موجود ضعیف و نازی روی لبش نشسته بود. بعد از شیر دادن، آن را به آرامی روی حوله ای که خریده بود، در کنارش روی مبل قرار داد. با شنیده شدن صدای پیامک تلفن، به سمت تلفن که روی میز عسلی بود خم شد و ابتدا نگاهی به نام فرستنده و بعد متن پیامک کرد.
《آقای کُویر: سلام خانم موریس، امیدوارم خوب باشید. امشب یک اجتماع در ساختمان انجمن داریم راجب به طرح جدید. اگر مایل باشید مشتاقیم شما را امشب آنجا ساعت۱۹ ملاقات کنیم.》. یک پیامک تماماً رسمی از طرف یکی از اعضای انجمن نویسندگان بود. باید حضور پیدا می کرد و به کارش ادامه می داد. نگاهی به ساعت دیواری انداخت. ساعت۱۰:۳۰ را نشان می داد. حدود ۹ ساعت تا آن زمان وقت داشت. تا قبل از فرا رسیدن آن زمان مشغول کارهای خانه و سپس نوشتن بخش هایی از رمان جدیدش شد. حين نوشتن زنگ خانه اش به صدا درآمد. از آیفون نگاهی انداخت و خانم والتر را دید. دکمه را فشار داد و در حیاط را برای او باز کرد و خود برای استقبال از او در اصلی خانه را باز کرد. خانم والتر با قدم های متین و باوقار وارد شد و هنگامی که به او رسید به گرمی به او دست داد.
با خوش رویی و لبخندی که تا چشمانش می رسید، استقبال کرد. _خیلی خوش آمدید خانم والتر، لطفا بفرمائید داخل. _ممنونم خانم موریس. از سر راه او کنار رفت و در را بیشتر باز کرد تا وارد شود. او را به سمت مبل ها هدایت کرد و سپس خود برای آماده کردن قهوه به آشپزخانه رفت. خانم والتر نگاهی گذرا به دکوراسیون خانه انداخت و به آرامی وارد آشپزخانه شد و با سوالی مکالمه را آغاز کرد._خب، حالتون چطور بوده این مدت؟. همان طور که مشغول بود، پاسخی کوتاه داد._خوب!. _دادگاه چطور پیش رفت؟. _دادگاه هم بد نبود!. فعلا که نتیجه مشخصی نمیشه گرفت، چون به جلسه بعدی بستگی داره. _راستش من فقط برای برنامه امروزتون اومده بودم، از انجمن پیامکی ارسال کردند. _اطلاع دارم، ممنونم که تا اینجا اومدید.
سپس یکی از فنجان های قهوه را به او تعارف کرد. خانم والتر فنجان را از او گرفت. _ممنونم، نمی دانستم که اطلاع دارید. _عیبی نداره، به هرحال خوب شد اومدی چون واقعا نیاز به یک همراه داشتم تا به اونجا برم، هنوز اونقدر که لازمه احساس راحتی نمی کنم. درضمن من هنگام ثبت نام علاوه بر شماره ای که پیش شماست و برای کاره، شماره شخصی خودمم داده بودم. خانم والتر جرعه ای از قهوه نوشید و سری به نشانه آگاهی تکان داد. _بیا بریم بنشینیم، برایم از کار روزانه ات بگو و همین طور از پسرت. برای هدایت او اولین نفر رفت و هنگامی که خانم والتر او را همراهی کرد، هردو همزمان نشستند. _خب اوضاع خوبه و علاوه بر کار برای شما همه چیز توی خانه و زندگی خانه داری چندان بد نیست. زندگی معمولیه دیگه، خودتون می دونید. به نشانه متوجه شدن و درک او سری تکان داد. _خب دیگه چه کارهایی مونده انجام بدم جز حضور توی انجمن؟.
خانم والتر تبلت توی کیفش درآورد و شروع به چک کردن برنامه او کرد. _خب جز این چیزی نمونده!، البته فعلا._اوضاع فروش کتاب چطوره؟. خانم والتر کمی صفحه تلفن بالا پائین کرد و چند صفحه را چک کرد و جواب داد. _خب الان جزو پرفروش های ماه هستید!، جزو بیست تای برتر ماه. جرعه ای نوشید و پرسید._چندمین نفر هستم؟. _خب کتابتون الان رده ۱۰ ام قرار داره!. _خوبه. خانم رندفیل حین نوشیدن از قهوه اش کمی به فکر رفت و بعد پرسید. _می خواهید انتشار رو برای فروش بیشتر ببریم بالا؟. کانا با لبخندی مهربانانه و ملایم جواب داد. _بله!. خوب میشه،پس خودتون بهش رسیدگی کنید. خانم رندفیل سری به نشانه تائید تکان داد. __باشه!. پس من دیگه الان میرم و تا قبل رفتن یک گریمور خوب براتون می فرستم آماده اتون کنه. سپس بلند شد و کمی چروک لباسش صاف کرد. _ممنونم بابت قهوه. کانا نیز بلند شد و لبخندی تحویل او داد. _خواهش می کنم، هربار که خواستید می توانید بیاید، منو مثل خواهر خودتون حساب کنید. _لطف دارید خانم موریس. کانا او را تا دم در بدرقه کرد و با رفتن او در را بست و نفسی عمیق کشید.
نظرات بازدیدکنندگان (0)