هوا به شدت بارانی نیست ، ابر های خاکستری رنگ همه جلو خورشید را گرفته اند . هوا آنقدری سرد شده که بتوانم تک تک نفس هایم را ببینم ! تمام لامپ های خانه را خاموش کردم پرده ها را کنار کشیدم روی کاناپه نشستم نگاهم به ساعت تا ساعت 6:30 صبح بشود کلوچه های خفاشی از فر دربیارم راهی بیرون بشوم !
به کجا ؟؟ امروز خیلی خاص هست آنقدر خاص که حتا خواب هم به سمت من نیامد عقربه های ساعت نزدیک 30 دقیقه شدند . صدای زنگ فر بلند شد دستکش پوشیدن کلوچه ها در آوردم زیبا هست . دقیقا همون شکل
که یادمه سال کلاه کردم لباس های مشکی رنگم پوشیدم موهای شلخته ام مثل برف یک دست کردم . کلوچه ها هم خنک شدن داخل ظرف گذاشتم از خونه خارح شدم . قدم هام خیلی تند شدن سر پنج دقیقه رسیدم خیلی زود اومدم مگه نه بابا ؟!
میدونم که هوا سرده تاریک بارونی ولی امروز تولد 50 سالگی ات هست بابا و 8 سال که از پیش ما رفتی !! خودت گفتی حتا وقتی جای دوری بری باز هم برای تولدت میای ولی ، داخل این 8 سال استثنایی همش. خوابیده بودی. و من مامان بیدار بودیم گذر زمان دیدیم .
میدونی بابا بعد از رفتن تو مامان خیلی تغییر کرده انقدر که من فقط می تونم آخر هر ماه ببینمش چند بار روز هم سال نو کنارم نبود . خیلی از هم دور شدیم انقدر دور که برای کار هام تلفن میزنم ، تنها تو خونه میمونم ، قرار که فردا برم پیش یک خانم سالمند که یکی از خویشاوندان مامان هست انگار بیمار شده تنها هست مامانم منو می فرسته تا ساعت 9 صبح دیگه میرم نمیدونم چقدر طول می کشه ولی بازم بر می گردم بابا
نظرات بازدیدکنندگان (0)