سلام. اینم پارت ویژه ی بعدی. احتمالا ۵ پارت ویژه داشته باشیم.
آتیش از هر طرف میومد و سونیا و سونیک، به سرعت میدویدن تا پدر و مادرشون رو پیدا کنن. از این طرف به اون طرف تا اینکه نزدیک یکی از خیمه ها( اوه راستی الان ۸ سالشونه نه ۶. اشتباه گفتم تولد ۶ سالگی.)..... پدرشون رو دیدن که دیگه زنده نبود. هر دو با گریه و جیغ و داد به سمتش رفتن. کنارش نشستن. سونیک: بابایی! بابا جونم! چشماتو باز کن لطفا! سونیا: بابا! نه! که همون لحظه کسی محکم اونارو در آغوش کشید. سونیک: ما...ما...ن! سافاری: چقدر خوب که حالتون خوبه! شما ها باید فورا برین. سونیا: نه مامان ما بدون تو.... همون لحظه تیراندازی به سمت سافاری نشونه رفت. سافاری بسرعت حبابی دور بچه هاش درست کرد و با آخرین ذره ی قدرتش، جاذبه رو کم کرد تا اونارو فراری بده. تیر بهش خورد و به کارن( همسرش) تو آسمونا ملحق شد و بچه هاشو تنها گذاشت. اما قبل از این گفت: بچه ها مراقب خودتون باشین! طومار رو پیدا کنین.......
سونیا و سونیک هق هقشون قطع نمیشد تا اینکه بادی اونارو از هم جدا کرد و باعث شد حباب به دو حباب تقسیم بشه. خواهر و برادر، دستشونو به طرف همدیگه دراز کردن اما دستای کوچیکشون به هم نرسید. سونیک طرفی و سونیا هم طرفی دیگه رفت. حالا سوال اینجاست که کی پشت این ماجرا ها بود؟( شما چی فکر میکنین؟ جواباتونو کامنت کنید. تو پارت ویژه بعدی میگم. هرکی درست حدس بزنه ۱۰۰ امتیاز جایزه داره. تا پارت ویژه بعدی زمان دارین.) خلاصه، سونیک کنار جاده اصلی که خیلی از جنگل دورتر بود افتاد روی یه شنگ و سرش خورد به اون. بعد مدتی بیدار شد و گریه کرد. غافل از اینکه کالسکه ای از اونجا رد شد و صدای گریشو شنیدن........
توی اون کالسکه، ملکه و شاه سرزمین نشسته بودن. اسم ملکه ، کایلا و اسم شاه، مارسل بود( شخصیتای من درآوردی) و ...... کایلا: الکس! نگه دار! ( اسم کالسکه چی) و بسرعت پیاده شد تا بره سمت صدا. ملکه: مارسل ببین! پشت یه سنگ بزرگ، خارپشت آبی رنگی نشسته بود که شبیه گل رز آبی بود. گل رز کمیابی که فقط در این پادشاهی رشد میکرد و به همین دلیل اسم سرزمین، آبی بود. شاه: بچه جون؟! چرا داری گریه میکنی؟ سونیک: من... من و از هوش رفت. ملکه سریع برش داشت. ملکه: الکس! سریع برگرد. حالش اصلا خوب نیست! و الکس به سمت قصر رفت. بدون لحظه ای توقف.......
دیگه تموم شد. بای تا پارت بعد
نظرات بازدیدکنندگان (0)