خیلی خوشحال شدم که قسمت اول خوندید، من هم سعی می کنم داستان خوبی به شما بدم
همه سکوت کردند جوری بود که مطمئن شدم به لطف حرف این آقا جون سالم به در نمیبرم . هااا از دست تو پیر مرد که همه رو می خندونی بهت گفته بودم سر سامون بگیری حالت چهره خانم طوری بود که انگار جوک شنیده به سرعت جو عوض کرد . همه میدونید که افسانه ها ،افسانه باقی می مانند هیچ وقت واقعی نمیشن روش بر گرداند. به سمت کافه رفت من هم پشت سر اون به پشت سرم نگاه انداختم واقعا شوکه شدم ، چهره همه مردم وحشت زده بود انگار که از این خانم خیلی حساب می برند حتا پیر مرد هم ساکت شد
از یک چیز مطمئن هستم،این خانم فرد عجیب مهمی انگار که قدرتی داره برای تسلط وای مادر چرا الان حس تو. داستان فانتزی دارم ؟ وییی سیخ شد موهام نکنه زن خلاف کاره ؟ چرا همه ازش ترسیدن ؟ موضوع مهمی هست ؟ آهای مغز دو هزار تومنی من نیاز نیست الان تبدیل به کارآگاه شلوک هلمز بشی به این فکر چطوری راه خونه پیدا کنی چرا همیشه وسط افکار مهم انقدر نخود بازی در میاری چون بدم میاد از کارآگاه بازی در بیارم حالا شانس بیاریم وقتی برگشتیم مامان بزرگ تحویل پلیس منو نده آه دلم برای پلیس ها سوخت ... آه لعنت بهت مغز چرا ؟ متوجه شدی که الان این مکالمه بین من مغز منه ؟ دارم دیونه میشم
می تونم بگم الان هم گیج هم دارم میمیرم نمیدونم چند دقیقه هست ولی مثل چیز داریم راه میرم تا جایی مطمئن شدم در حال مرگ هستم ، گوشیم برداشتم تا زنگی به مادرم بزنم بگم زنده هستم نگرانم نشه نگام به نگاه گوشی دوخته شد .... واقعا این شانس من دارم چرا تو 1 درصد هستی و پیو خاموش شد ... مطمئنم الان بمیرم هیچ کسی با خبر نمیشه آیین خانم پیر عجیب هم چی بگم والا نصف راه سکوت کرده
تا به جنگل رسیدیم از اون جنگل های که سر سبز خوشگل مشکل نه ها. از اونایی که تا میبینی میگی یا استخود دوس اینجا کدوم جهنمی ؟! خیلی خونسردی آرام ایستاد به افسانه ها باور داری ؟ جانم !؟ به افسانه ها باور داری ؟ آره باور دارم به جادوگر ها چی باور داری ؟ ب...بله !! خوب بلدی جواب سوالات بدی دختر جوان یا بهتره بگم تو کی هستی منظورتون چیه من فقط همراه شما اومدم بچه جون !! (فریاد) نمیفهمی یا واقعا نفهم هستی ؟ رنگ چشمای تو عادی نیست حاله ای ترسناکی ازت میاد بگو چی هستی الف , گابلین ، خون آشام ، جادوگر ؟... خانم پیر من افسانه نیستم چرا باور نمی کنید ؟ چون حاله ای که داری نمیزاره باورت کنم! حاله ؟ منظورت همون احساس که یک جادو یا مانا میده ؟ مگه داستانه ؟ و اونجا بود که فهمیدم این پیرزن عادی نیست من از بی فکریم دنبالش راه افتادم بدتر از همه جمله ای که گفت حاله عجیب در صورتی که نه من،نه مادرم اصلأ جادو اینجور چیزا نداریم ... و حتا پدرم .... وایسا پدرم؟ حالا که بحثش شد اون اصلأ کی بود ؟ همون لحظه افکار های من پر سر صدا شدن همه چیز کنار هم بزارم بازم سوال من بی جواب پدر.... وقتی تو افکارم قرق شدم پیر زن با عصاش سمتم هجوم آورد انگار می خواد من بمیرم...
نظرات بازدیدکنندگان (0)