قبل از خواندن قسمت اول مقدمه را بخوانید 🥀
هیما :حتماً نیازه از خونه بری ؟؟ انگار که چاره ای جز رفتن نیست دختر خاله. ولی دلیل نمیشه همینجوری بری مدرسه شبانه روزی میدونی چقدر سخته ؟ سوزا ؟ میشه نری ؟
هیما که کنارم ایستاده می خواد جلوم بگیره تا به دبیرستان شبانه روزی نرم ، در حالی که با من حرف میزنه چهره اش مخفی می کنه تا متوجه غمی که دارم نشم . منم در حال جمع کردن وسایلم تا فردا برای همیشه از پیش خاله، فرزنداش برم . چشمانم به کالوس می خوره که گوشه ای ایستاده تا منو یواشکی ببینه سکوت عجیبی به وجود آوردم خوب تمام وسایلم برداشتم ایستادم تا به همراه خاله بریم تا دبیرستان ثبت نام بشم
که کالوس سریع دوید به سمتم با چشمانی که ازم پنهان می کند . چرا سوزا ...چرا ؟؟ چرا تو باید ساکت باشی از مدرست بری در حالی که تو قربانی بودی چرا ازشون انتقامت می گیری، چرا ساکتی سوزا ، چرا می خوای از پیش ما بری؟ اگه بخاطر من هست قول میدم دیگه از چشمات نترسم کالوس بس کن نباید سوزا ناراحت کنی نه مشکلی نیست
جلوی کالوس روی زانو هایم نشستم دستم را روی صورتش می کشم ، تا من را ببینید چشمانش را ازم می دزد کالوس ما نباید بخاطر آسیبی که دیدیم به دیگران هم آسیب بزنیم . درسته الان خشمگین هستی ولی خشم کلید نجات هر مشکلی نیست الان هم ناراحت نباش !!... باشه ؟ آخر نگاهم کرد چشمان آبی مه آلودی که در حال گریه بودند ، صورت ناراحتی که نمیدانم چطوری حالش بهتر کنم هق ... دلم برات تنگ میشه خواهر سوزا .. هق ..دلم..تنگ میشه... اگه تو بری کسی نیست که وقتی غمگینم کمکم کنه ... اگه بری جای خالی ت دردناک ... هقق ( صدای گریه ) آه .... منم دلم تنگ میشه به هر حال شما تنها خانواده من هستین ... بعد از کلی گریه سوار ماشین خاله شدم تا به سمت خوابگاه بریم .. هر چقدر دور تر می شدیم دل تنگ تر .. در راه احساس خواب کردم خوابیدم تا همه چیز را مرور کنم
اسم من سوزا ، ۱۵ سالمه ، یک دختر مو مشکی با قد بلند چشم های دو رنگ ، بخاطر یک حادثه تمام خانواده ام از دست دادم پدر ، مادر ، خواهرانم ، خاله ام منو به سر پرستی گرفت ، بزرگ کرد مثل یک مادر دوازده روز پیش به لطف دوستای احمقم یکی از چشمانم جراحی کردم دو رنگ با کلی مصیبت خاله راضی که به دبیرستان شبانه روزی تا بتونم بورسیه بگیرم به خاله کمک کنم تا هزینه درمان همسرش بده شاید بگین چرا خودم خواستم به مدت پنج روز دبیرستان رفتم در طول این مدت به من هیولا گفتن چند بارم دعوا شد خود مدیر هم پیشنهاد داد برم به دبیرستان نیلوفر آبی .این اولین قدم برای آغاز من هست
نظرات بازدیدکنندگان (0)