قسمت سی و یکم فصل دوم...
با قدم هایی مسلط و يکنواخت به پیش او رفت و با فاصله ای به اندازه نیم متر کنارش نشست. استیسی کمی بر روی صندلی جا به جا شد تا حالت نشستن اش تنظیم کند. استیسی دیگر مثل قبل آن روحیه پر از نشاطش را نداشت، با لحنی آرام و شرمنده سلام کرد. _سلام کانا، ممنون که اومدی. _گفتی می خوای حرف بزنی، برای همین اومدم. _خب میدونم که بابت کیل و اینکه من طرف اونو فکر می کنی گرفتم عصبی ای؛ اما اونجوری که فکر می کنی نیست. اون فقط یه حماقت کوچک انجام داد بلکه بتونه ر.ا.ب.ط.ه اتون مثل قبل درست کنه و... کانا به او فرصت نداد و وسط حرفش پرید. _می خواست درست کنه استیسی؟ اصلا متوجه ای چی میگی یا دیدی اون چیکار کرده؟، هیچ عقل سلیمی برای درست کردن یک ر.ا.ب.ط.ه چنین کاری نمی کنه. اون همه چیزو خراب کرد دختر، نه فقط برای خودش، بلکه برای همه.
کانا عصبی از او روی برگرداند و نگاهش به رو به رویش دوخت. _راستش رو بهم بگو، چرا اینقدر از گناهکار طرفداری می کنی جای اینکه طرف فرد بی گناه رو بگیری؟. با این سوال مهر سکوت بر لب استیسی زده شد و سرش رو ناراحت پائین انداخت. _من فقط قصدم کمک به کیل بود که را.ب.ط.ه اتون درست بشه، همونجور که اون ازم خواست. _پس چون اون ازت درخواست کمک کرده بود برای درست کردن را.ب.ط.ه خراب شده ما رفتی طرفش؟. استیسی با ناراحتی لب پائینش گاز گرفت و سرش به نشانه بله تکان داد. کانا کلافه به نیمکت تکیه داد و پیشانی اش را مالش داد. _باور نمیتونم کنم که تمام مدت طرف اون بودی و من اونقدر کور بودم که نمی دیدم بهترین دوستم طرف یکی دیگه است. _لطفا کانا، لطفا دیگه اونقدر عصبی نباش، تو و کیل که تو دبیرستان هم خوب بودید.
_نه نبود و خودت شاهد بودی که چجور اون شب بهم خ.ی.ا.ن.ت کرد. اصلا نمیتونم باورش کنم، ل.ع.ن.ت.ی هرجور سعی می کنم، این توی ذهنم نمی گنجه. حالا هم دیگه که به بازداشتگاه افتاده و تنها قاضی می تونه نجاتش بده و نه تو میتونی کمکی به اون کنی نه من؛ اون حالا داره به روشی که حقشه به سزای اشتباهاتش میرسه و تنها ما می تونیم شاهدان او باشیم. _کانا، اون آزمایشات پزشک قانونی انجام دادی؟. _آره!، تا دو هفته دیگه نتجه اش میاد. استیسی با حرف های او نمی توانست حقیقتی که کیل به آن دچار شده بود انکار کند. دیگر فقط باید رها می کردند و نتیجه را می دیدند. نتیجه ای که شاید در جلسه بعدی دادگاه یا جلسات بیشتری مشخص می شد. بعد کمی سکوت استیسی آن را با سوالی که از روی پشیمانی بود، شکاند._منو میبخشی کانا؟. با این حرف کانا نگاهش از منظره گرفت و به صورت او نگاه کرد و بلافاصله جواب نداد، کمی سکوت کرد و دوباره نگاهش به جلویش دوخت و گفت:_نمیدونم!.
این جواب از روی نبخشیدن نبود؛ بلکه از روی سردرگمی ای که به آن دچار شده، بود. از این جواب کوتاه استیسی قانع شد و ساکت به منظره رو به روی چشم دوخت. کانا کمی دیگر در سکوت همراه او نشست، سپس بلند شد و کیفش را در دست گرفت. _من دیگه میرم. این عبارت خبری را با سردی ادا کرد و او را ترک کرد. با بازگشت به ماشین، به محض بستن در پس از ورودش، کیف را روی صندلی کناری انداخت و به صندلی تکیه داد. نفسی عمیق کشید و سرش برگرداند و به جعبه ای که بچه گربه درون آن بود نگاهی انداخت. با دستش کمی جعبه را به سمت خودش خم کرد و نگاهی به بچه گربه خوابیده انداخت. لبخندی بر روی لبش نشست و جعبه را به حالت اولش برگرداند. بعد بستن کمربند و روشن کردن ماشین، از طریق نقشه مانیتور ماشین یک فروشگاه حیوان خانگی پیدا کرد و ماشین را حرکت داد.
*** با رسیدن به فروشگاه درون پارکینگ آن پارک کرد و به داخل فروشگاه رفت. فروشگاه نسبتاً بزرگی بود که پر بود از وسایل نگه داری از حیوانات خانگی. با سقف بلند و دیوار های کاشی کاری شده به رنگ سفید، قفسه های بزرگ و بی انتها و فروشنده هایی پر تحرک برای خرید. سبدی چرخ دار برداشت و شروع به گشتن بین قفسه ها کرد. به آرامی و دقت بالا قفسه هارا چک می کرد. چند جعبه غذای گربه به همراه یک ظرف غذا و جعبه شن برداشت و همچنان به گشتن ادامه داد. حین گشتن احساس می کرد که هنوز چیزهایی کم است، ولی به یاد نمی آورد. از حرکت ایستاد و با نگاه کردن به قفسه ها سعی کرد تا بلکه چیزی که لازم است به یاد بیاورد. همان جور که غرق در گیجی و تصمیم گیری بود، با احساس دستی بر روی شانه اش از جا پرید و برگشت. با یکی از فروشنده های جوان که پسری حدودا ۲۰ ساله با قدی بلند و موهایی بور و فر بود رو به روی شد. _کمکی از دستم بر میاد خانم؟ به نظر گیج میآیید!.
نظرات بازدیدکنندگان (0)