سلام دوستان 😊 امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد 🌹 بزنید بریم 😉
فصل نهم:هویت هلن سکوتی سنگین فضای کتابخانه را در بر گرفته...همه ساکتیم و ذهن هایمان درگیر است.ناگهان پایم تیر می کشد.به باند دورش نگاه می کنم؛شل شده و به نظرم حتی برای ده دقیقه هم بدرد نمیخورد.به مدیر نگاه میکنم صورتش دوباره آن قیافه ی عبوس را به خود گرفته و دارد با خودش چیز هایی زمزمه می کند.به نظر دارد یک به دو می کند که بگم یا نگم؟ناگهان مدیر سکوت را می شکند:«به نظرم...بهتره چیزی که الان میخوام بگم رو هلن ندونه...میشه هلن یکم تنهامون بذاری و بری توی رختخوابت؟» «برای چی خانم مدیر؟اگه نمی خواستین من چیزی بدونم چرا گفتین بیام اینجا؟»این را هلن در حالی گفت که عصبانی و ناراحت بود. ـ اون موقع این رو نمی دونستم... بهتره تو کاری انجام ندی...
ـ خانم مدیر... ـ بله؟ ـ من هر چقدر هم از رازی که شما می خواید بگید شوکه بشم با این حال کمک می کنم...نمی خوام پدری که ولم کرده فکر کنه بچش یه بچه ی بدردنخوره...هرچقدر هم نخواد منو ببینه من پیداش میکنم و بهش ثابت می کنم که دخترش اونقدر ها هم بدردنخور نیست! اشک های هلن جاری می شود اما خیلی زود آنها را پاک می کند و سرش را بالا می آورد و لبخند کمرنگی می زند.
مدیر گلویش را صاف می کند و می گوید:«بسیار خب،شروع می کنم... فقط وسط حرفم نپرین چون رشته ی کلامم پاره میشه...اگه هم براتون سواله که من این ها رو از کجا میدونم برای اینه که پدر اون موجود سیاه دوست صمیمیه پدرم بوده و...» «چییی؟پدرش؟» اینقدر شوکه شدم که اصلاً حواسم نبود که نباید وسط حرف مدیر بپرم. با نگاه ترسناکش نگاهم کرد و ادامه داد:«بله...اون از اول که اینجوری نبوده...یه آدم بوده مثل همه ی ما...اون الان ۵۴ سال داره و خب...راستش وقتی جوون بود آدم خیلی خوبی بود...به همه کمک می کرد و تازه خوش قیافه هم بود اما توی بچگی مادرش را از دست داد...اون توی۲۲ سالگی ازدواج کرد و با همسرش رابطه خوبی داشت...دو سال بعد از ازدواجش روزی از روز ها به جنگلی رفت که همه میگفتند جادوگری در آنجا زندگی می کند که اگر وارد آنجا شوی از اینکه وارد محل زندگی اش شدی عصبانی می شود و نفرینت می کند.او این ها را باور نداشت و وارد آنجا شد.جادوگر او را دید و نفرینش کرد نفرینی سخت که باعث شد او به شکل همچین موجود ترسناکی تبدیل شود و قلبش از سنگ شود.او از دست جادوگر خیلی عصبانی بود اما نمی توانست کاری کند چون جادوگر او را تحت کنترل خودش گرفته بود.وقتی همسرش متوجه این موضوع شد او را ترک کرد و تنها کسی که برایش ماند پدرش بود... پدرش سعی کرد راهی برای شکستن نفرین پیدا کند اما موفق نشد... سرانجام پدرش در اثر مریضی در گذشت اما در لحظه آخر عمرش به پسرش که خیلی آرام و بدون هیچ ناراحتی کنارش نشسته بود گفت:«پسرم...تو باید زندگی خودتو داشته باشی... برای کس دیگری جان مردم بیگناه را نگیر و تغییر کن.»این جمله برای همیشه در ذهن پسر ماند اما نتوانست خودش را کنترل کند اما با این وجود روز مرگ پدرش روزی است که او سعی می کند تا آسیبی به دیگران نزند و امروز هم روز مرگ پدرش بود... اما اون کاری کرد که نه من و نه آدرین فکرش رو نمی کردیم...» لحظه ای سکوت کرد.بعد ادامه داد:«از حرفایی که الان میگم شوکه نشین...»
با دقت به لبهای مدیر چشم می دوزیم و منتظریم کلمه ها از آنها بیرون بیایند. «حدود ۱۲ سال پیش...به اون موجود سیاه گفتند که همسرش که او را رها کرده اما دوباره ازدواج نکرده صاحب یک دختر شده. او برایش مهم نبود چون میدانست هیچ وقت قرار نیست برایش نقش پدر را بازی کند.تا اینکه یک سال گذشت...خبر رسید که همسرش در طی یک حادثه از دنیا رفته و چون بچه هم کس دیگری را نداشته او را پیش پدرش می برند.او اول داد و بیداد می کند و می گوید که نمی خواهد ریخت بچه را ببیند اما به ناچار او را قبول می کند و به درون خانه میبرد اما همان لحظه به ذهنش می رسد که آن بچه را از بین ببرد و چا*قو را بالای سر بچه می گیرد اما ناگهان برای یک لحظه قلبش از کاری که می خواهد بکند آزرده می شود.چا*قو را پایین می آورد و بچه را بر میدارد و با یک نامه پشت در یک یتیمخانه می گذارد.فردای آن روز...» من با کنجکاوی سوالی که تا الان مغزم را قلقلک می داد را می پرسم:«ببخشید...خانم مدیر...شما این اطلاعات بعد از مرگ پدرش رو از کجا آوردین؟»
مدیر با قیافه ای عصبانی نگاهم می کند اما جوابم را می دهد:«از اطرافیانش پرسیدم...من راجع بهش خیلی تحقیق کردم...حالا ادامه میدم...کجا بودم؟...آها...روز بعد از اینکه دخترشو فرستاد یتیم خونه خبر شد که اون یتیم خونه به دلیل آتش سوزی از بین رفته و بچه های زیادی مردن...اون فکر می کنه اون بچه هم جزوشون بوده اما اون بچه سالم موند...حتی نامه ای هم که براش نوشته بود و توی جیبش بود هم سالم موند اما اون هنوز فکر می کنه که اون بچه مرده...من هم همین فکر رو می کردم...اما تونستم یکی از پرستارای اون یتیم خونه رو پیدا کنم.اون برام توضیح داد که دیگه نمی تونستن از اون بچه هایی که زنده موندن مراقبت کنن برای همین به صورت پراکنده پشت در های یتیم خانه های مختلف گذاشتنشون و خب...من آدرس یتیم خانه ی خودمون رو بهش دادم تا ببینم آیا اونجا هم کسی رو گذاشتن یا نه اون هم گفت باید راجع بهش بپرسم...راستش امروز یه نامه برام فرستاده بود که وقت نکردم تا چند دقیقه پیش بخونمش و خوندمش و متوجه شدم که...»مکث کرد.هر چه تلاش می کرد نمی توانست آن کلمه ها را به زبان بیاورد...
بالاخره می گوید:«اونا یک دختر پشت در ما گذاشتن که موهاش بلوند و چشماش سبز بود و توی جیبش...یک نامه بود!...» صبر کن ببینم...درست شنیدم...اینا واقعاً حقیقته؟...اون دختر واقعاً...اون... مدیر حرف توی ذهنم را با صدایی لرزان ادامه می دهد:«اون هلن بود!!!..»
نظرات بازدیدکنندگان (0)