رسیدیم پارت ۹ پارت های قبل هم بخونید 😄
فردا ظهر پینک اسکای و دارک اسکای راه افتادند به سمت خونه توالایت . بعد از چند دقه رسیدن و پینک اسکای در زد . آرورا در رو باز و با داد گفت :《 توالایت معلوم هست کجا .... ؟ 》 و با کمال تعجب دید پینک اسکای و دارک اسکای دم در هستن . پینک اسکای با تعجب پرسید :《 توالایت خونه نیست ؟ 》 آرورا با نگرانی گفت :《 نه از صبح تا الان نیومده خونه . 》 بعدش آرورا و پینک اسکای باهم گفتن :《 شاید تو تله افتاده .... بیا بریم دنبالش .》 و راه افتادن رفتن .
آرورا همین طور که راه میرفت دنبال سرنخ میگشت؛ اما پینک اسکای مدام داد میزد :《 توالایت ... توالایت ... کجایییی 》و دارک اسکای با اخم بهش میگفت :《 اینقد داد نزن ؛ اگه تو تله افتاده باشه که میفهمیم . 》 آرورا داشت نگاه میکرد که یهو متوجه یه چیزی شد ... توالایت از سیب قرمز خوشش میاد و درخت های سیب قرمز وسط جنگل هستن ، پس به سمت اعماق جنگل راه افتادن . همین طور راه میرفتن متوجه رد پای توالایت شدن ، پس از اون سمت رفتن . بعد از چند دقه دیدن که رد پا ها قطع شده و نه اثری از توالایت هست و نه تله . پینک اسکای دوباره شروع کرد داد زدن . همین که دارک اسکای خواست بگه داد نزن ، یکی با صدای خفه گفت :《 من این بالا هستم 》
همه بالا رو نگاه کردن . توالایت مثل بچه گربه ها محکم چسبیده بود به شاخه درخت . آرورا با عصبانیت گفت:《 اون بالا چه کار میکنی ؟》 توالایت با ترس گفت :《 خواستم مثل پینک اسکای از درخت بالا برم تا اون سیب قرمز خوشگل رو بکنم . اما الان که بالا اومدم نمیدونم چطوری بیام پایین 》 آرورا با اخم پینک اسکای نگاه کرد و پینک اسکای فقط خندید . بعدش دارک اسکای گفت :《 خب پرواز کن . مگه بال نداری؟ 》 توالایت با ترس گفت :《 من بلد نیستم پرواز کنم 》
توالایت با ترس گفت :《 تو رو خدا یکی کمکم کنه 》 بعد پینک اسکای از درخت بالا رفت تا توالایت رو بیاره پایین . دارک اسکای هم گفت :《 اگه افتادی میگیرمت 》 بعد آرورا داد زد :《 نه خیر خودم برادرم رو میگیرم 》 دارک اسکای داد زد :《 میدونم بهم اعتماد نداری اما من میخوام کمک کنم . میخوام بهم اعتماد کنی . من .... من متاسفم برای اون روز 》 آرورا :《 اما برادرم سنگینه تو میندازیش 》 توالایت با ترس گفت :《 آخه چرا اینقد بحث میکنین ؟ یکیتون کمکم کنه 》
پینک اسکای با آرومی لبخند زد و گفت :《 توالایت اگه آروم بپری هیچی نمیشه . قول میدم 》 توالایت همچنان ترسیده و چشماش رو بسته :《 نهههه نمیتونم .... یکی باید منو بگیره . تو رو خدا اینقد بحث نکنین 》 آرورا با اخم به دارک اسکای گفت :《 ببین چی کار کردی ! اگه واقعا میخوای کمک کنی اینقد بحث نکن .》 دارک اسکای با چشماش رو یه دور چرخوند و گفت :《 باشه 》 بعد توالایت با کمک پینک اسکای خودش رو انداخت پایین و آرورا گرفتش . پینک اسکای با خنده گفت :《 دیدی اون قدرا هم سخت نبود ... نه ؟》 و توالایت که هنوز تو شوکه گفت :《 دیگه هیچ وقت از درخت بالا نمیرم 》 آرورا هم همین طوری توالایت رو بغل کرده و با داد گفت :《پسره احمق! آخه چرا اینقد تو فضولی . خیلی نگرانت شدم 》 دارک اسکای هم که اصلا انتظار همچین واکنشی از آرورا نداشت . فقط داشت نگاه میکرد و با خودش فکر کرد:《 فک کنم اون دختره هم مثل من که میخوام از پینک محافظت کنم ، داره از برادرش محافظت میکنه . اون انگار بد نیست 》بعدش لبخند زد
پینک اسکای لپ توالایت رو گرفت و با خنده گفت :《 اوییی خدااااا ، اون بالا شبیه یه پیشی کوچولوی بامزه شدی 》 بعد دستش رو توی موهاش کشید هر چهار نفر به سمت خونه راه افتادن ، البته دارک اسکای عقب تر از بقیه راه میرفت همین طور که داشتند راه میرفتن آرورا برگشت عقب و گفت :《 خب به خونه نزدیک شدیم 》 و بعدش دید که ...... دارک اسکای گم شده ....... پایان پارت ۹
نظرات بازدیدکنندگان (0)