ناظر عزیز، لطفا بجای رد کردن ویرایش بده. پیشاپیش خیلی ممنون ناظر و خواننده هایی که برای پستم وقت گذاشتن هستم.
(زمان آرام آرام میگذرد. با هرماینی، رون و هری دیگر صحبت نمیکنم. و از قصد سعی میکنم که بیشتر خودم را نشان دهم تا قابلیت هایم را بفهمند. بیشتر درس میخوانم و در کلاس ها دستم را بلند میکنم و میشوم رقیب شمارهی یک هرماینی. البته که زود خسته میشوم و به درس خواندن برای کوئیز ها قناعت میکنم. در این حین در کلاس پرواز با دستهجارو خیلی بیشتر مهارت هایم را در چشم دیگران میکنم. خانم هوچ پیشنهاد میدهد که به تیم ملحق شوم ولی طبق نقشه با فروتنی رد میکنم.) ورونیکا: اوه نه... من که دنبال اومدن توی تیم نیستم! و به قانون هم احترام میزارم که خب حتما دلیل داره که سال اولی ها نباید توی تیم باشن دیگه؟ من که مثل بعضی ها دنبال توجه بیشتر نیستم! آخه یکی هست که خیلی دنبال توجه بقیه هست. (خب معلوم است که منظورم هری است. از اون بدم نمیآید ولی حقیقتا خیلی به او حسادت میکنم. ظاهرا خانم هوچ هم متوجه شده و با اخم مرا مرخص میکند.)
(پس از چند روز حرف های من به گوش هرماینی، رون و هری میفرستد. میتوانم ببینم که رون و هرماینی عصبانی هستند و هری هم با وجود کمی از خشم سعی میکند جلوی آندو را بگیرد. پس از این هانا و سارا هم کمکم از من فاصله میگیرند.) ورونیکا: بچه ها... جدیدا... خیلی سرد شدید. هانا: تو هم خیلی بدجنس شدی؟ ورونیکا: من؟ من فقط... حقیقت رو گفتم. (سارا بالاخره عصبانی میشود.) سارا: چه چیز های احمقانه ای به مادام هوچ گفتی؟ هری که نباید توجه نیست! فقط بدشانسه. ادن آدم دنبال توجه تویی! یک آدم بدجنس حسود. فکر میکردم توی تصادف غول نگران هرماینی بودی ولی فقط ناراحت بودی که عنوان قهرمان رو نگرفتی! (شوکه میشوم. هرگز سارا را عصبانی ندیده بودم. همانجا میایستم درحالی که هانا و سارا از من دور میشوند.)
((تایم اسکیپ، چند هفته ميگذرد)) (هانا و سارا دیگر با من حرف نمیزنند. هیچ کس نمیزند. نه در گریفیندور، و نه در بقیهی مدرسه. فقط گاهی دراکو طعنه های نیشدار میزند. انگار همان ذرهی احترام که بخاطر مهارت هایم وجود داشته از بین رفته. هیچ وقت به این اندازه تنها نبودهام... پس خودم را با رمان خواندن خفه میکنم. سر کلاسها... ناهار، صبحانه، شام و در زمان های آزاد. دیگر خیلی نمیخوابم. فقط میخوانم و میخوانم. در آرزوی اینکه محبوب باشم از همیشه تنهاتر شدم.)
(یک روز برایم نامهای میآید. در زمان ناهار جغدی جلویم نامه ای را پرت میکند. بازش میکنم.) سلام وروجک من! من یکم کمردرد دارم. جدیدا زیاد به دکتر میروم. اگر آخر هفتهای برایت کتابی فرستاده نشد نگرانم نشد. خالهی تو. هاکو.
(اخم میکنم. کمردرد است دیگر. چیز خاصی نیست... مطمئنا نیست... نباید نگران باشم. من که فرد نگرانی نیستم. هیچ وقت نگران نمیشوم. درست است؟)
نظرات بازدیدکنندگان (0)