ناظر عزیز، لطفا بجای رد کردن ویرایش بده. پیشاپیش خیلی ممنون ناظر و خواننده هایی که برای پستم وقت گذاشتن هستم.
(هفته ها میگذرد. در عمق نگرانی و احساس تنهایی خودم را در دنیای کتاب خواندن غرق میکنم. در اتاق از هماتاقی هایم دوری میکنم، از همه در هرکجا دوری میکنم. احساس محو و ناراحت کننده ای دارم. تنها شخصیت های رمان هایم مرا نجات میدهند.)
(یک روز در کلاس پروفسور بینز، کلاس تاریخ حوصله سربرمان که با ریونکلا مشترک بود کنار یک دختری که بنظر جدی میآید مینشینم.) ورونیکا: امم... سلام... من ورونیکا اوبراین هستم... دختر: میدونم کی هستی. شایعه ها میگن یک دختر دنبال توجه عو.ضی هستی. (اخم میکنم.) دختر: نگران نباش. دیدم که جدیدا توی خودتی. شاید اونقدرا هم افتضاح نباشی. اووونقدرا. در هر صورت اسم من ویولت کلمنتی هست. (ابروهایم بالا میرود و با ذوق به او نگاه میکنم.) ورونیکا: مثل اون پیانیست و موسیقیدان؟ ویولت: کی؟ ورونیکا: هیچی... (ویولت برمیگردد به سمت تخته.) ویولت: من مشکلی ندارم اگه خیلی احساس تنهایی میکنس سر کلاس های مشترک ریونکلا و گریفیندور کنار من بشینی. تا زمانی که حواسم رو سر کلاس پرت نکنی. (چشمانم برق میزند.) ورونیکا: ممنونم!
Violet Clementy (اگر فامیلیاش رو درست نوشته باشم) ۱۱ ساله (در فصل اول، که همون کتاب اول هست) مشخصات ظاهری: موهای قهوهای خیلی تیره و صاف داره و در یک دماسبی کوتاه پایین سرش میبنده. چشمان قهوهای داره و پوست نسبتا تیره ای داره. بنظر میاد که دورگه هست. (دورگه سیاهپوست، سفیدپوست.) مشخصات شخصیتی: فرد درونگرا، آروم و نسبتا جدیای هست. سر کلاس ها خیلی یادداشت برمیداره ولی مثل هرماینی خیلی دستش رو بلند نمیکنه. ((فعلا اطلاعاتی که ورونیکا هم داره رو در اختیارتون قرار میدم. بعدا بهتر میشناسیتش.))
(در روز هایی که میگذرد کمکم به ویولت نزدیکتر میشوم. او فردی باهوش و مصمم است و عموما دیگران را نادیده میگیرد. من را هم تا حدی نادیده میگیرد. اما مثل همیشه ناراحت نمیشوم. او اهمیتی به اشتباهات گذشتهام نمیدهد. برایش مهم نیست که زیاد میخوانم یا میخورم یا میخوابم یا حرف میزنم. اینکه نیاز به توجه دارم یا اینکه مغرورم مهم نیست. تا وقتی که خط قرمز هایش را رد نکنم مورد احترام هستم. او با سارا و هانا متفاوت است ولی شاید همین دوستی چیزی بود که نیاز داشتم.)
(کمکم تغییر میکنم. سر کلاس ها بیشتر توجه میکنم و یادداشت برداری میکنم. نه برای خودنمایی، بلکه برای کسب احترام ویولت. شاید این کمی بهتر باشد. دیگر دنبال توجه نیستم، دنبال احترام هستم. هنوز زیاد میخورم و میخوابم. ولی خوب است که دوستی رو داشته باشم که مثل سارا نصیحتم نکند و یا مثل هانا نگوید که پوستم چروک میخورد. ویولت به اینها اهمیت نمیدهد.)
((تایم اسکیپ، کریسمس)) (نامهای از مادرم میرسد که میگوید بهتر است که در هاگوارتز بمانم. هانا، هرماینی، سارا، و لوندر در کریسمس به خانه هایشان برمیگردند پس من در اتاقمان تنها هستم. خوشبختانه ویولت هم میماند. یک روز که ویولت در سالن اصلی در حال درسخواندن است من به کتابخانه میروم تا رمانی جدید قرض بگیرم، چند هفته است که هاکو برایم کتابی نفرستاده.)
(به کتابخانه که وارد میشوم رون و هری را میبینم.) ورونیکا: مممم. سلام! دارین چیکار میکنین؟ (رون اخم میکند.) رون: به تو ربطی نداره... دختره ی... هری: آروم باش رون! (اخم میکنم.) ورونیکا: میدونم که عوضی بازی درآوردم ولی... از اون موقع دوماه گذشته و من هم.. سعی کردم که تغییر کنم. رون: زهی خیال باطل... ورونیکا: واقعا هم تعییر کردما! مثلا میتونم بدون سرعت سیصد کیلومتر بر ساعت حرف بزنم یا دیگه خیلی مغرور و پزپزو نیستم. و مطمئنم میتونم توی چیزی که میخواید پیدا کنین کمکتون کنم. (هری و رون به هم نگاه میکنند.) هری: ما... دنبال اطلاعات فردی به اسم نیکلاس فلامل هستیم. ورونیکا: آشناعه... فکر کنم دانشمندی چیزی بود... شاید... شیمی!
(رون گیج نگاهم میکند.) دون: شیمی؟ (با سرعت به سمت مربوط به کیمیاگری کتابخانه میدوم.) ورونیکا: کیمیاگری یا همون شیمی جادویی... تبدیل کردن هرچیزی به طلا، ساختن اکسیر زندگی... (یک کتاب را بیرون میآورم.) ورونیکا: نیکلاس فلامل تنها سازنده سنگ جادو که صدها سال عمر داره! (رون و هری هاج و واج نگاهم میکنند.) هری: حتی هرماینی هم نفهمید کیه... رون: شاید واقعا باهوش باشی، ورونیکا! (بجای اینکه مثل همیشه با غرور نگاهشان کنم لبخندی میزنم.) ورونیکا: ممنون رونالد. بعدا میبینمتون. (به سمت رمان های کتابخانه میدوم.) رون: وای... واقعا تغییر کرده. هری: شاید بعدا بتونیم ازش کمک بگیریم...
نظرات بازدیدکنندگان (0)