نگاهی چرخاندم و پس از وارسی تمام آجرها، مشغول تقسیم کردنشان شدم. آجرهای شکسته را سمتی و ترکبرداشتهها را سمتی دیگر گذاشتم. خاکها را روی زمین پخش کردم و کنار آجرهای ترکبرداشته نشستم. ملورین:«سلام.» «سلام.» با قدمهای کوتاه به سمت پلهها رفتم. اولین پله را که طی کردم، ملورین به مِنومِن کردن افتاد. «لوکاس…» به سمتش برگشتم و گفتم: «چیه؟» ملورین، که گویا از چند لحظه پیش رنگش کمی سفیدتر شده بود، نگاهش را از من دزدید و همانطور که به زمین خیره شده بود، گفت: «پدر اومده.» رویم را برگرداندم و همانطور که داشتم بقیهٔ پلهها را آرامآرام طی میکردم، گفتم: «آها… چه خوب.» ملورین، که انگار سطل آبی یخ رویش ریخته باشند، یکباره صدایش را بالا برد و گفت: «مادر گفته بیا پیشش.» از برداشتن قدم بعدی امتناع کردم و در جایم ایستادم. بعد، بدون اینکه رویم را برگرداندم، گفتم: «به مامان بگو تا اومده، رفته تو اتاقش خوابیده…» آخرین کلمه را به زبان نیاورده بودم که صدایی گفت: «این بار دیگه حق نداری از دیدن پدرت در بری. بیا پایین.» نفسم را با بیحوصلگی بیرون دادم و گفتم: «چرا آنقدر خودتون رو اذیت میکنید؟ شرط میبندم اون پیرمرد هم دوست نداره من رو ببینه، پس چرا اینقدر اصرار میکنید که ما همدیگه رو ببینیم؟» صدایی خسته آمد؛ صدایی که باعث شد بحث ما عمر چندانی نداشته باشد. «اگه نمیخواد من رو ببینه، بهش اصرار نکنید.» منتظر تأیید مادر و ملورین نماندم و با قدمهای تندتر به سمت اتاقم رفتم. در اتاق را محکم بستم و روی تختم ولو شدم.
گهگاهی صدایی خرخرمانند در سرتاسر وجودم میپیچید و هر بار بیاختیار به خود میلرزیدم. در حال کلنجار رفتن با آجرها بودم که نگاه خیرهای را روی خودم احساس کردم. آرام سرم را بالا آوردم تا صاحب آن نگاه را پیدا کنم. موجودی سیاهرنگ، با هالهای خاکستری و خطوطی سفید که پایدار نبودند و مدام در وجودش پیچوتاب میخوردند، از گوشهٔ دیوار سرکی بیرون آورده و به من خیره شده بود. نگاههایمان که در هم گره خورد، در یک آن موجی از احساساتی آشنا، اما آزاردهنده، بر من هجوم آورد. موجود صدای خرخری از خود سر داد و با سرعت در ویرانههای وجودم به حرکت درآمد.
بیاختیار از جایم بلند شدم و شتابان دنبالش کردم. سرعتش زیاد بود، اما گویا از ترس من بر شتابش نمیافزود. صدای خرخرش، هالهٔ خاکستریاش و آن خطوط ناپایدارِ درونش، فضا را هر لحظه خفهتر میکرد. کمکم قدمهایم کوتاهتر و آهستهتر شدند. ناگهان آن پیکر سیاه از دیدم ناپدید شد. هنوز در جستوجویش بودم که همچون هالهای از مقابلم گذشت. برای لحظهای نفسم بند آمد. «تو… کی هستی؟» پیکر سیاه چند بار دیگر با سرعت در هوا به این سو و آن سو رفت. گویا بیقرار بود. لحظهای در جایم مکث کردم و بعد با قدمهایی کوتاه به سمتش رفتم.
راه بنبست بود و راه گریزی نداشت. با شتاب بیشتری خود را به دیوارهای دو طرف میکوبید و سرانجام در گوشهای جمع شد و از حرکت ایستاد. خطوط سفیدش از قبل ناپایدارتر شده بودند. آرامآرام نزدیکتر رفتم. اوه… من اشتباه کرده بودم. او عصبانی نبود. او میترسید. وحشتزده بود. و ترسش را با ویران کردن پنهان میکرد.
نخستین لایک و کامنت