دستم به دیوارهای جدید و ناآشنا برخورد کرد. دیوارها را تکیهگاه دستانم قرار دادم و دوباره سمت جلو شتاب گرفتم. برای ایستادن فرصتی نداشتم. با هر قدم که برمیداشتم، تلی از آجرهای ساختمانِ وجودم بر زمین میافتاد و تکیهگاهی دیگر ویران میشد. سالها با ترکها و سوز سرمایی که بندبند وجودم را به آتش میکشید کنار آمده بودم، اما دیگر وقت درنگ نبود. شاید… شاید اگر زودتر به فکر سرپناهی امن میافتادم، کار به اینجا کشیده نمیشد. اما خب، چه میشد کرد؟ آنقدرها هم حق سرزنش کردن خودم را نداشتم. در میان آن صبرها، در میان آن بیآرامیها، گهگاهی در پی خانهای امنتر از این ساختمانِ فرسودهام رفته بودم، اما هر بار با ضربههایی سنگینتر بازگشته بودم. هیچ دری، هیچ خانهای، هیچ مکانی پذیرای من نبود. چرایش را هم هیچکس نمیدانست. گاهی هم که جایی مرا میپذیرفت، در آخر مرا با ضربهای سختتر راهی خانهٔ ویرانِ خودم میکرد.
بلوک زیر پایم به لرزه درآمد و من نقش بر زمین شدم. آه، که چقدر زمین گرم بود؛ گرمایی که هم تسلیدهندهٔ تمام دردهایم بود و هم مژدهٔ نزدیک شدن خطر را میداد. مانند تکهپارچهای مچالهشده در خودم جمع شدم. خستگی راه و کبودیهایی که جایجای بدنم را فرا گرفته بودند، مانع بلند شدنم بودند. دیگر حتی قادر به نفس کشیدن هم نبودم. زمین دوباره به لرزه درآمد و درست همان لحظه که دیدم راهم داشت بسته میشد و آجرهای سقف، در حالی که سقوط میکردند، با آغوش باز به سمتم میآمدند، دستی مرا محکم کشید و برد. صاحب آن دست آنقدر سریع میرفت که برای لحظهای همچون رختی پاره در هوا تکان میخوردم. بدنم روی بلوکهای سخت و ناهموار کشیده میشد، اما وحشتِ زیر آوار ماندن باعث شده بود درد را احساس نکنم. یکهو دست از کشیدن من واماند.
در یک آن، صدای بلندی مرا به خود آورد. «لوکاس، کجایی؟ دارم تو را صدا میکنم!» سرم را به نشانهٔ شرمساری کمی پایین آوردم و با صدایی ضعیف زمزمه کردم: «ببخشید.» چهرهٔ عبوسِ خانم کلون باعث شده بود فرسنگها از افکارم دور شوم. استاد دستبهسینه ایستاد و با لحنی شاکی گفت: «عذرخواهی شما به درد من نمیخوره، آقای فورجر. لطفاً به سؤال پاسخ بدید.» با گنگی به چهرهاش خیره شدم. سؤال؟ کدام سؤال؟ اگر سؤال پرسیده، پس چرا من اصلاً متوجه نشدم؟ خانم کلون سرش را کج کرد و با تعجبی که با گلایه همراه بود گفت: «نمیخواید بگید که نمیدونید چه سؤالی پرسیدم.» سکوت کردم و سرم را پایین انداختم. خانم کلون، همچنان که با آن کفشهای پاشنهبلند نوکتیزش، که صدای تقتقشان سوهان روحمان بود، به سمت میزش میرفت، پوزخندی از سرِ حرص زد و با صدای بلند گفت: «این عالیه، آقای فورجر. این عالیه. شما برای بار دوم توی این هفته نمرهٔ منفی گرفتید. امیدوارم سومینش رو هم نگیرید، وگرنه باید به فکر این باشید که چه بهانهای جلوی رئیس دانشگاه بیارید.» بعد، همانطور که چهرهاش از حالت شاکی به عصبانی تبدیل میشد، محکم دستش را روی میز کوبید و داد زد: «آقای فورجر، مثل اینکه باید براتون توضیح بدم که شما در یک دانشگاه معمولی تحصیل نمیکنید و این دانشگاه جزو ده دانشگاه برتر جهانه. امیدوارم متوجه باشید که شما جای هزاران نفری که امکان حضور در این دانشگاه رو داشتن، اینجا هستید و هیچکس نمیتونه این کوتاهی شما در درس و کلاسها رو قبول کنه.»
صدایش تا پایان کلاس در گوشم اکو میشد. «هیچکس نمیتونه این کوتاهی شما در درس و کلاسها رو قبول کنه.» کیفم را از روی صندلی برداشتم و آرام از پلهها پایین رفتم. در میان ویرانهها، خاک در هوا نشسته بود. دیگر نفس کشیدن به سختیِ قبل نبود. دور شدن و فرار کردن کار بیهودهای بود. یا باید به هر قیمتی دیوارهای وجودم را دوباره سرپا میکردم و آنها را محکمتر از قبل میساختم… یا زیر آوارشان مدفون میشدم.
نخستین لایک و کامنت