توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر خاندان بلک واقعاً با هم متحد بودند؟ ۱. مادری که عشق را انتخاب کرد همه چیز به والبورگا بلک برمیگردد. در دنیای اصلی، او مادری بود که پسرش سیریوس را به خاطر «خیانت به خون» از خانواده طرد کرد، چهرهاش را از ملیلهٔ خانوادگی سوزاند، و نامش را به نفرینی ابدی تبدیل کرد. اما در این دنیا... وقتی سیریوس یازده ساله، سر میز شام، با وقاحت تمام اعلام میکند که از تعصب خاندان بلک متنفر است و میخواهد با مشنگزادهها دوست شود، والبورگا برای اولین بار در زندگیاش، به جای فریاد زدن، سکوت میکند. به چشمان پسرش نگاه میکند. چشمانی که عیناً شبیه پدر خودش است. و چیزی در قلبش میشکند - نه از خشم، که از عشق. شبانه به اتاق سیریوس میرود، مینشیند کنار تختش، و میگوید: «من نمیفهمم چرا اینقدر با ما مخالفی، سیریوس. اما... تو پسر منی. و هیچ ایدئولوژیای در این دنیا ارزشش را ندارد که من تو را از دست بدهم.» این لحظه، این یک جمله، مسیر تاریخ را عوض میکند. سیریوس طرد نمیشود. او در خانواده میماند، نه به عنوان یک یاغی سرکوبشده، که به عنوان یک منتقد محترم. او تبدیل به وجدان خاندان بلک میشود.
۲. برادران بلک: دو روی یک سکه با ماندن سیریوس در خانواده، رابطهٔ او با ریگولوس عمیقاً متفاوت میشود. آنها دیگر رقیبانی برای تأیید مادر نیستند. سیریوس، برادر بزرگترِ محافظ و سرکش. ریگولوس، برادر کوچکترِ آرام و خردمند. سالها بعد، در هاگوارتز، سیریوس یک گریفیندور است و ریگولوس یک اسلایترین. اما هر بار که کسی سعی میکند به خاطر این تفاوت بین آنها تفرقه بیندازد، با دیواری از وفاداری برادرانه روبرو میشود. وقتی یک اسلایترینی، ریگولوس را به خاطر «برادر خائنش» مسخره میکند، ریگولوس برای اولین بار در زندگیاش صدایش را بلند میکند: «برادر من از تو و تمام خانوادهات شجاعتر است. یک کلمهٔ دیگر دربارهٔ او بگویی، و میفهمی که یک بلکِ اسلایترینی وقتی عصبانی باشد چه بلایی سرت میآورد.» و وقتی یک گریفیندوری، سیریوس را به خاطر «خانوادهٔ اسلیترینیاش» سرزنش میکند، سیریوس با مشتی گرهکرده جواب میدهد: «برادر کوچکم ده برابر تو شرافت دارد.» آنها به نماد این حقیقت تبدیل میشوند که اتحاد، به معنای یکسان بودن نیست. به معنای احترام به تفاوتها، در سایهٔ عشق است.
۳. تابلوی متحد: شورای خانوادگی بلک در دنیای اصلی، ملیلهٔ خانوادگی بلک در Grimmauld Place، پر از سوراخهای سوخته بود - نشان طردشدگان. اما در این دنیا، آن ملیله کامل است. حتی عمو آلفارد که به سیریوس ارث داد، حتی آندرومدا که با یک مشنگزاده ازدواج کرد، حتی پسرعموی اسکوئیب... همه روی دیوار ماندهاند. چون والبورگا، بعد از آن شب سرنوشتساز با سیریوس، قانون جدیدی برای خاندان بلک وضع کرد: «ممکن است با انتخابهای هم موافق نباشیم. ممکن است مسیرهای متفاوتی برویم. اما ما خونِ هم هستیم. و خون، هرگز از آب رقیقتر نیست.» این تصمیم، خاندان بلک را به یک قدرت سیاسی عظیم تبدیل میکند. آنها دیگر فقط یک خانوادهٔ اصیلزادهٔ متعصب نیستند. آنها یک ائتلاف متنوع و قدرتمندند: بلکهای محافظهکار (مثل بلاتریکس و لوسیوس که به واسطهٔ نارسیسا به خاندان وصل است)، بلکهای میانهرو (مثل ریگولوس و نارسیسا)، و بلکهای ترقیخواه (مثل سیریوس و آندرومدا). همگی در یک شورای خانوادگی سالانه، به رهبری والبورگا، جمع میشوند و دربارهٔ سیاستهای دنیای جادو بحث میکنند. اختلافاتشان شدید است، اما هرگز به قطع رابطه نمیانجامد. آنها یاد گرفتهاند که با هم مخالفت کنند، بدون اینکه همدیگر را نابود کنند.
۴. جنگ اول: امتناع از انتخاب بین دو ارباب وقتی ولدمورت ظهور میکند، او انتظار دارد خاندان بلک به او بپیوندند. آنها اصیلزاده، قدرتمند و بانفوذند. اما او یک چیز را حساب نکرده: بلکها دیگر گلهای از پیروان کور نیستند. آنها یک خانوادهاند با عقاید مختلف. در یک شورای تاریخی، بلکها رأی میگیرند. بلاتریکس و رودولفوس میخواهند به ولدمورت بپیوندند. سیریوس و آندرومدا میخواهند با محفل ققنوس بجنگند. بحث بالا میگیرد. نزدیک است خانواده از هم بپاشد. اما والبورگا، حالا پیر و خسته، مشتش را روی میز میکوبد و سکوت برقرار میشود. او میگوید: «ما به هیچ اربابی خدمت نمیکنیم. نه لرد سیاه، نه دامبلدور. ما بلک هستیم. ما از خانوادهٔ خودمان محافظت میکنیم.» تصمیم تاریخی گرفته میشود: بیطرفی مسلحانه. خاندان بلک از هیچ جناحی طرفداری نمیکند. آنها قلعهٔ اجدادیشان را به پناهگاهی برای اعضای خانواده تبدیل میکنند. بلاتریکس از این تصمیم خشمگین است، اما وفاداری خانوادگی، قویتر از وفاداری به ولدمورت است. او میماند، هرچند با اکراه. ولدمورت خشمگین میشود، اما حمله به قدرتمندترین خاندان جادوگری، آن هم وقتی متحدند، حتی برای او هم احمقانه است. او مجبور میشود بدون حمایت کامل بلکها پیش برود.
۵. نبرد نهایی و دوران جدید وقتی جنگ به اوج میرسد و نبرد هاگوارتز درمیگیرد، بلکها نمیتوانند برای همیشه بیطرف بمانند. اما این بار، آنها نه به عنوان نوکر، که به عنوان یک نیروی مستقل وارد میدان میشوند. سیریوس و ریگولوس، دوشادوش هم، گروهی از بلکها را رهبری میکنند تا از هاگوارتز دفاع کنند - نه به فرمان دامبلدور، که به فرمان وجدان خودشان. حتی بلاتریکس، که از ولدمورت به خاطر «استفاده از خاندان ما به عنوان ابزار» متنفر شده، در لحظهٔ آخر، علیه ارباب سابقش میچرخد. بعد از جنگ، خاندان بلک به الگوی جدیدی برای دنیای جادوگری تبدیل میشود. آنها ثابت میکنند که یک خانواده میتواند هم قدرتمند باشد و هم پذیرا. هم سنتی باشد و هم ترقیخواه. Grimmauld Place، که زمانی موزهای از تعصب بود، حالا به یک مدرسهٔ تابستانی برای جادوگران جوان از همهٔ خونها و طبقات تبدیل میشود، جایی که «جادوی کهن بلک» را آموزش میدهند - جادویی که در نهایت، قدرتش را نه از خلوص خون، که از خلوص عشق میگیرد. سیریوس و ریگولوس، دو برادر، یکی گریفیندوری و یکی اسلیترینی، مشترکاً ریاست خاندان را به عهده میگیرند. شعار خانواده همچنان «Toujours Pur» است، اما معنایش دیگر «همیشه خالص» نیست. معنایش این است: «همیشه ناب، در وفاداریمان به یکدیگر.»
نتیجهٔ نهایی: اگر خاندان بلک متحد میماندند، آنها نه به نیروی شر مطلق تبدیل میشدند، و نه به قهرمانان سادهٔ خیر. آنها به یک «راه سوم» تبدیل میشدند: اثبات اینکه خانواده، با تمام اختلافات و زخمهایش، میتواند قویترین پایگاه باشد. آنها به دنیای جادوگری نشان میدادند که اتحاد، به معنای یکسان فکر کردن نیست؛ به معنای انتخاب عشق بر ایدئولوژی است، حتی وقتی که عشق سختترین انتخاب باشد. و شاید، در عمیقترین لایه، این داستان به ما میگوید که هیچکس، حتی تاریکترین خانوادهها، فراتر از رستگاری نیستند، اگر فقط یک نفر شجاعتش را داشته باشد که به جای نفرت، عشق را انتخاب کند.
بسیار عالی
عالی بودد
ممنون