توی ای مطلب می پردازیم به سوالاتی که گهگاهی ممکن از خودمون بپرسیم و یا شاید سرگرم کننده و جالب باشه.
چی میشد اگر همه از اول میفهمیدند پتیگرو گناهکار است و سیریوس به زندان نمیافتاد؟ ۱. خیابانی که هرگز منفجر نشد همه چیز به ساعات اولیهٔ بعد از مرگ جیمز و لیلی برمیگردد. سیریوس بلک، سوار بر موتور پرندهٔ هاگرید، خودش را به خیابان گودریک میرساند. ویرانههای کلبه را میبیند. جیمز... لیلی... و هاگرید که هریِ گریان را در آغوش دارد. سیریوس میگوید: «هاگرید، هری رو به من بده. من پدرخواندهاش هستم.» اما هاگرید میگوید: «دستور دامبلدوره، سیریوس. میبرمش هاگوارتز.» در دنیای اصلی، سیریوس در این لحظه موتورش را به هاگرید داد و دیوانهوار به دنبال پیتر رفت. اما اینجا، یک لحظه مکث میکند. نفس عمیقی میکشد. و به جای تعقیب کور، اول به دامبلدور پیغام میفرستد: «من رازدار نبودم. پیتر بود. او خائن است. من میروم دنبالش، اما اگر برنگشتم، بدانید که حقیقت همین است.» وقتی سیریوس پیتر را در یک خیابان مشنگها پیدا میکند، پیتر جیغ میزند: «چطور تونستی بهشون خیانت کنی، سیریوس!» و درست وقتی که میخواهد با طلسم خودش خیابان را منفجر کند و فرار کند، یک گروه از دیوانه ساز ها به رهبری آلستر مودی از راه میرسند . دامبلدور پیغام سیریوس را گرفته. پیتر محاصره میشود. نقشهاش خنثی میشود. سیریوس او را زنده دستگیر میکند. حقیقت، همان شب اول، آشکار میشود.
۲. هری پاتر: پسری که با عشق بزرگ شد بدون سیریوس در آزکابان، هری پاتر هرگز به خانهٔ ای نمیرود که با او بد رفتار کنند. دامبلدور ابتدا مقاومت میکند؛ محافظ باستانی خون مادر، هری را فقط در خانهٔ خالهاش محافظت میکند. اما سیریوس، با آن غرور و عشق آتشین، یک قدم عقب نمینشیند. میگوید: «پس من هم میروم آنجا. من پدرخواندهاش هستم. این حقی است که جیمز و لیلی به من دادند.» توافقی تاریخی حاصل میشود: هری در خانهٔ درسleys زندگی میکند، اما سیریوس خانهای در همان محله میخرد. هر روز، سیریوس به عنوان یک «همسایهٔ عجیب و غریب» هری را میبیند، برایش قصه میگوید، و به او یاد میدهد که پدر و مادرش چه قهرمانانی بودند. وقتی درسleys ها بدرفتاری میکنند، سیریوس مثل یک طوفان وارد میشود و آنها را مجبور میکند که با هری درست رفتار کنند. هری در یازده سالگی نه یک پسر محروم و گرسنهٔ محبت، که یک نوجوان بااعتماد به نفس، شاد و آگاه به میراثش است. او هاگرید را میشناسد، رموس لوپین را مثل عمو دوست دارد، و سیریوس... سیریوس پدر واقعیاش است، نه فقط یک اسم.
۳. بازگشت مار در سایه پتیگرو در آزکابان است. بدون او، ولدمورتِ شبحوار، نقشهای برای بازگشت سریع ندارد. کوییرل، به تنهایی و بدون کمک، هرگز موفق نمیشود سنگ جادو را پیدا کند. خاطرهٔ تام ریدل در دفترچه، بدون قربانی، محکوم به انتظار ابدی است. اما تاریکی صبور است. ولدمورت، سالها بعد، راه دیگری برای بازگشت پیدا میکند. شاید از طریق یکی دیگر از مرگخواران فراری، شاید از طریق بارتی کراچ جونیور. اما اینبار، هری با یک محفل ققنوس کامل و متحد روبرویش است. سیریوس یک شوالیهٔ خط مقدم است، نه یک فراری تحت تعقیب. رموس لوپین، با اعتماد به نفس، جادوی دفاعی درس میدهد. و هری در مرکز یک خانوادهٔ قدرتمند از محافظان ایستاده. سالهای ماجراجوییهایش، نه برای بقا، که برای دفاع از دنیایی است که عمیقاً دوستش دارد.
۴. نبرد نهایی: پدرخوانده و پسر و سرانجام، نبرد نهایی هاگوارتز. همه چیز به این نقطه ختم میشود. ولدمورت، به هر قیمتی، بازگشته است. اما دروازههای هاگوارتز را نه فقط یک مشت دانشآموز شجاع، که نسل قبلیِ شکستناپذیر محافظت میکند. سیریوس بلک، در اوج قدرت و تجربه، یکی از فرماندهان میدان است. در اوج نبرد، وقتی ولدمورت هری را به دوئل نهایی میطلبد، سیریوس میخواهد جلویش بپرد. اما هری، با چشمانی که دیگر پسر بچهای یتیم نیست، میگوید: «این جنگ منه، سیریوس. اما ممنونم که همیشه کنارم بودی.» سیریوس، با اشک در چشمانش، عقب میایستد. او شاهد است. شاهدِ پسرخواندهاش، که مثل یک مرد واقعی، با لرد سیاه روبرو میشود. و وقتی طلسم مرگ شکست میخورد و ولدمورت نابود میشود، اولین کسی که هری را در آغوش میکشد، سیریوس است. جیمز و لیلی از درون هری، از درون سنگ رستاخیز، شاهد این آغوشاند. خانواده، بالاخره، کامل است.
۵. میراث: دوازده سال نور سالها بعد، هری پاتر با جینی ازدواج کرده و بچهها دارند. سیریوس بلک، حالا یک پدربزرگِ پرانرژی و کمی دیوانه، در مهمانیهای خانوادگی، با بچهها روی زمین کشتی میگیرد و برایشان از شیطنتهای خودش و پدر هری میگوید. آزکابان، آن دوازده سال جهنمی که در دنیای اصلی روح سیریوس را بلعید، هرگز اتفاق نیفتاد. سیریوس، پیر شده، موهایش خاکستریِ نقرهای است، اما چشمانش هنوز برق جوانی را دارند. او هرگز آن بیگناهیِ شکنجهشده را تجربه نکرد. او زندگی کرد. او عشق ورزید. او پدری کرد. و هر سال، در شب هالووین، سیریوس و هری کنار قبر جیمز و لیلی در گودریک'ز هالو میایستند. نه برای عزاداری، که برای جشن گرفتن. برای گفتن اینکه: «شما رفتید، اما ما ماندیم. و به عشقتان وفادار ماندیم.» و این، بزرگترین انتقام از مرگ است: یک زندگی که تا انتها زیسته شد.
و در نهایت: این سناریو ثابت میکند که گاهی، بزرگترین قهرمانیها، در یک لحظه مکث کردن، یک پیغام فرستادن، و یک انتخاب عاقلانه در اوج بحران رخ میدهد. سیریوس بلک، با فاش شدن حقیقت، نه تنها خودش را نجات داد، که کودکی هری، قدرت محفل، و شاید جانهای بیشماری را نجات داد. او به دنیا نشان داد که وفاداری، حتی وقتی که دنیا علیه توست، در نهایت پیروز میشود - به شرطی که یک نفر، یک شب، حقیقت را فریاد بزند. و این بار، دنیا گوش داد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)