ناظر عزیز، لطفا بجای رد کردن ویرایش بده. پیشاپیش خیلی ممنون ناظر و خواننده هایی که برای پستم وقت گذاشتن هستم.
(چند روز گذشت. بعد از تصادف کلاس پرواز با مالفوی دیگر کمتر به من گیر میدهد و زمانی که من را میبیند با غرولند و گوش های قرمز راهش را میکشد و میرود. فکر کنم مهارتم با جارو او را تحت تاثیر قرار داده. پس هروقت او را میبینیم سرم را با افتخار بالا میگیرم و چشمکی به او میزنم. اذیت کردن مالفوی کار لذتبخشی است. با اینکه فردی هستم که عاشق توجه و تحسین بقیه هستم درباره نجات دادن مالفوی چیزی به بقیه، حتی دوستانم نگفتهام. و کمی هم ناراحت هستم که کسی آن صحنه را ندید. نه تنها چون صورت خجالتزده مالفوی را از دست دادهام، بلکه الان که ظاهرا پروفسور مکگونگال جاروسواری هری را دیده بوده و تصمیم گرفته که او را جوانترین جستجوگر قرن کند، احساس میکنم که فرصتی را از دست دادهام. میتوانم بروم و درخواست بکنم که از من تستی بگیرد. میدانم که قبول نمیشوم ولی غرورم میگوید که اینگونه معلوم میشود که چقدر به هری حسودیام شده. پس تصمیم گرفتم که سال بعد به تیم بروم.)
((دوستان، لطفا به ملفویهد ها برنخوره. هم اینکه ملفوی رو مالفوی و دریکو رو دراکو تایپ میکنم هم این نظرات بدجنس ورونیکا درباره دریکو. اولی بخاطر اینه که موقع نوشتن بیشتر اینطوری ارتباط با اسمش برقرار کردم و چون اشتباه فاحشی نبود ردش کردم. دومی هم به این خاطره که فعلا ورونیکا واقعا از دریکو خوشش نمیاد. من خودم ملفویهد هستم ولی تا احتمالا چند سال بعد ورونیکا ازش خوشش نمیاد.))
((تایم اسکیپ، چند روز بعد)) (یک روز در حال غذا خوردن با سارا و هانا هستم که مکالمهی رون و هری که کنارم نشستهاند رو تصادفا میشنوم.) رون: یا خیلی با ارزشه یا خیلی خطرناک. هری: شاید هم هردو. رون: حتما خیلی مهمه که اون سگ بزرگ ازش محافظت میکنه... (سریع به سمتشون خم میشوم.) ورونیکا: گفتید سگ بزرگ؟ من دوتا دارم! صبر کنید... محافظت؟ سگای بزرگ برای محافظت عالی هستن. قدرت و سرعت بالایی دارن و قدرت فک زیادی دارن. درصورت آموزش درست میتونن به خطرهای احتمالی حمله کنن. ولی میدونین چیه؟ حتی اگه آموزش درستی هم نبینن خیلی به صاحبشان وابسته هستن... صبر کن... خیلی حرف زدم. ببخشید... (سارا و هانا که هنوز درحال صحبت کردن درباره بهترین مدل کشمو هستند من را نادیده میگیرند و هری و رون هاج و واج به من زل میزنند.) رون: یادم نبود چقدر میتونی پرحرف باشی... هری: رون! رون: چیه؟ راستش رو گفتم. ورونیکا: امم آره ببخشید...
(یکهویی صاف مینشینم.) ورونیکا: چیزه... من فالگوش واینستاده بودما! فقط کلمه سگ رو شنیدم. من عاشق سگها هستم. خیلی دوستشون دارم. و دوتا هم سگ دارم، یک ژرمن و یک... (به حرف زدن ادامه میدهم. سارا بالاخره دستش را روی شانهام میگذارد.) سارا: هانا، ورونیکا، بیاید بریم به اتاقمون. هرماینی گفته بود میخوایم امشب شب دخترونه داشته باشیم! رون: چه بهتر که دیگه با ما حرف نمیزنه. بره موهای بقیه رو ببافه! هری: ولی اون که برای این باهامون حرف نمیزنه... رون: اره میدونم! برای قانون شکنی و دنبال دوئل الکی مالفوی رفتن و مواجه شدن با اون سگ سه سر گنده و... هری: ششششش! (سارا ابرویش را بالا میبرد و هانا به آنها با هیجان زل میزند. با شکاکیت اخم میکنم.) ورونیکا: سگ سه سر.. ها؟ (به زور لبخند میزنم و مچ های سارا و هانا را میگیرم.) ورونیکا: وای وای! دیرمون شده. بیاید بریم! (وقتی از میز گریفیندور رد میشویم سرم را برمیگردانم و لب میزنم: حواسم بهتون هست. اگر کمکی دربارهی سگ ها خواستید من هستم.)
((تایم اسکیپ، چند روز بعد)) (بعد از تصادف حمله غول غارنشین به هاگوارتز، معلوم میشود که دوباره آن سه دردسرساز درگیر بودهاند. فردایش بعد از کلاس معجون سازی به سارا و هانا میگویم که بدون من بروند و جلوی هرماینی، رون و هری را در راهرو ها میگیرم.) ورونیکا: بنظر میاد که هرماینی بازم باهاتون حرف میزنه... تجربه های نزدیک به مرگ دوستا رو به هم نزدیک میکنه. ها؟ دفعه بعدی به منم بگید که بیام. اونقدرا هم بیعرضه نیستم که شماها همهی توجه ها رو جلب کنید و من کنار وایسم. (هرماینی اخم میکند.) هرماینی: رون و هری من رو نجات دادن! اگه میخواستی میتونستی بیای. ورونیکا: خبر نداشتم! کاش بهم خبر میدادن! هرماینی: خب ندادن! ولی نمیفهمم چرا انقدر عصبانی هستی. هری: هی، هی، آروم باشید... رون: ولشون کن هری. بنظرم حق با هرماینیه. هرماینی: ممنون! بالاخره یک حرف منطقی! (چشمانم را میچرخانم.) ورونیکا: عصبانی نیستم. فقط کاش به منم خبر میدادید... هرماینی. خودت رو توی دستشویی زندانی کردی بخاطر حرفی که این دوتا شلغم زدن. من بیاحساس نیستم که بی تفاوت باشم! (هرماینی اخم میکند.) هرماینی: اونا معذرت خواهی کردن! ورونیکا: این نکته من نیست! اه! (میچرخم و با عصبانیت در راهرو میدوم.) هری: فکر کنم... نگران بود..
((اگر تا به حال متوجه شده باشید ورونیکا شخصیت... اگر نگیم عجیب، منحصر بفردی داره. شخصیت برونگرایی داره که گاهی جلوی حرفاش رو نمیتونه بگیره ولی در عین حال زیرک و باهوشه و به دلیل به اصطلاح آموزش های خالهاش درباره آدم ها و احساساتشون چیزهای زیادی میدونه. عاشق پز دادن و تحسین شدن هست ولی گاهی غرورش اجازهاش رو بهش نمیده. درسخون نیست و تابهحال فقط بخاطر فشار مادرش درس میخنده ولی الان آزادتره تا رمان هایی که خالهاش براش میفرسته رو بخونه. خوابآلو هست ولی سعی میکنه برای احترام به معلم هایی که دوستشون داره سر کلاسشون بیدار بمونه. بی دوستاش اهمیت میده ولی در حال حاضر سهتا مشکل خیلی بزرگ داره... حسادت شدید، غرور زیاد و نیز به تایید.))
نظرات بازدیدکنندگان (0)