قسمت سی ام فصل دوم...
*** چند ساعت بعد، هنگامی که دختر چشمانش را باز کرد و با نور درخشان نور خورشید صبحگاهی بر روی چهره اش مواجه شد، چشمانش را محکم فشار داد وروی برگرداند؛ سپس کم کم چشمانش را برای عادت کردن به نور باز کرد و به نور روز چشم دوخت. دستانش را تا امتداد سرش بالا برد و کش و قوسی به بدنش داد. هنگامی که دستانش را آزادانه روی تخت انداخت، جسمی را زیر دست خود احساس کرد. به آرامی گوشه ملحفه را کنار زد و با گل سرخ رو به رو شد. هنگامی که اثر خواب کم کم از سرش پاک شد چشمانش از تعجب گرد شد و به آرنجش تکیه کرد. به آرامی شاخه گل را برداشت و کمی آن را چرخاند و بررسی کرد. بوی ملایم گل به آرامی دماغش را قلقلک می داد. دستش را خودکار سمت کنار تختی برد تا تلفنش را بردارد؛ اما به یاد آورد که دیشب کنارش روی مبل گذاشته بود.
نفسی کلافه سر داد و نشست و ملحفه را کامل کنار زد. بوی ادکلنی مردانه با حرکت ملحفه در هوا پخش شد. ابرو هایش کمی درهم رفت و بو کشید. بوی ادکلن را به یاد آورد. همان بویی بود هنگامی که نزدیک استاکر بود، به مشامش رسیده بود. بخاطر ضعف دیشب و به خواب رفتن و ورود استاکر فرصت طلب، زیر لب ناسزایی بیرون داد. ابتدا به دستشویی رفت تا کمی سر و وضع خواب آلودش سر و سامان بدهد. بعد از آن به طبقه پائین رفت و بدون درنگ تلفنش را همان جایی که نشسته بود برداشت و نگاهی به آن انداخت. یک پیامک دریافت کرده بود که زمان ارسال یک ساعت پیش بود. به محض باز کردن پیامک چشمانش از تعجب گشاد شد و دستش را بر روی دهانش قرار داد. یک عکس ارسالی از طرف مرد ناشناس بود، درحالی که کنار او دراز کشیده بود عکس گرفته بود و برق رضایت را در چشمانش در پشت آن ماسک می توانست ببیند.
عصبی تلفن را بر روی مبل انداخت و دستانش لای موهایش فرو برد. او واقعا داشت زیادی جلو می رفت و کارهایی می کرد که نمی خواست. عصبی درحالی که ذهنش درگیر تصویر بود صبحانه آماده کرد. پس از خوردن صبحانه صدای تلفنش توجه اش جلب کرد. بدون اتلاف وقت سمت تلفن رفت و این بار پیامک از طرف استیسی بود. 《میشه ببینمت؟ باید حرف بزنیم!.》. کمی زبانش توی دهانش چرخاند و به این فکر کرد که قبول کند یا نه. در نهایت نفسی بیرون داد و جواب را پیامک کرد. 《باشه!، میام پارک نزدیک خانه ات.》. حوصله دیدار با او نداشت، اما راهی جز قبول نداشت. خیلی زود آماده شد و یک ترنج کت بلند، ساده، کرمی رنگ، و بافت نازک سفید رنگ یقه هفتی ساده و شلوار لی به همان رنگ و کفشی مشکی پوسید و موهای قهوه ای اش را، آزاد روی شانه هایش ریخت.
تلفن همراه و سوئیچ ماشین را درون کیفی همرنگ با کت گذاشت و از خانه خارج شد. با ریموت در پارکینگ را باز کرد و قبل از سوار شدن با ریموت دیگر در حیاط را باز کرد. هنگامی که ماشین روشن کرد به آرامی دنده عقب داد و آینه جلو را قبل حرکت چک کرد. چیزی پشت سرش نبود. بدون نگاه کردن به مانیتور ماشین و چک کردن دوربین عقب، ماشین را آرام حرکت داد. قبل از آنکه به در برسد سنسور وجود مانع در پشت ماشین علامت داد. زود ترمز گرفت و مانیتور را چک کرد. یک جعبه کهنه را جلوی در باز دید. کلافه ترمز دستی را کشید و پیاده شد تا جعبه را کنار بگذارد. بدون توجه به محتوای درون جعبه، آن را برداشت و سمت سطل زباله عمومی رفت که درون آن بیاندازد. در سطل زباله را باز کرد؛ اما هنگامی و خواست جعبه را بیاندازد صدای ضعیفی توجه اش جلب کرد. با تعجب دست نگاه داشت و جعبه را کمی به گوشش نزدیک کرد. صدای ضعیف گربه را دوباره شنید. جعبه را روی زمین گذاشت و به آرامی در آن را کنار زد. با دیدن بچه گربه ضعیف و ریز چیزی درون قلبش به درد آمد. دلش به رحم آمد و به آرامی با انگشت اشاره او را نوازش کرد.
با مهربانی زمزمه کرد. _چقدر تو نازی فسقلی!. اطراف را نگاه کرد بلکه اثری از رها کننده ببیند؛ اما تنها او درون خیابان بود. با لبخند به بچه گربه نگاه کرد. _فکر کنم دلم بخواد نگاهت دارم. سپس جعبه را برداشت و به ماشین برگشت. جعبه را روی صندلی عقب گذاشت و ماشین دوباره حرکت داد. با زدن ریموت در حیاط دوباره خودکار بسته شد. *** هنگامی که به پارک رسید ماشین را با دقت پارک کرد. کیفش برداشت و پیاده شد. قبل از آنکه ماشین را قفل کند نگاهی به فضای درون پارک انداخت. لحظه ای شبی که گم شده بود و واکنش کیل و استیسی جلوی چشمانش گذشت. پارک پر از کودک و مادرانی بود که برای سپری کردن اوقات فراغت آمده بودند. به آرامی به راه افتاد و وارد فضای پارک شد. چشمانش اطراف را برای یافتن استیسی بررسی می کردند. او را تنها نشسته بر روی نیمکتی نشسته دید.