این مقدمه داستانی است که با جادو همه چیز روشن میشود و شروع داستان هایی در آکادمی است که هیجان در عمق وجود میبرد 🪼🦋
من و ایوا و جاناتان و رادئوس انقدر که خسته بودیم بدون وقفه از هم خداحافظی کردیم و به سمت اتاق هامون حرکت کردیم من که به در اتاقم رسیدم یک دلشوره ای بهم دست داد که آیا همون خاطراتی که در اتاق قبلی ام در خانه داشتم بوجود میاد همان خاطراتی که چه خوب بود و چه بد از خاطرات بودن با پدربزرگم گرفته تا جشن ها توی اون اتاق به خودم گفتم:"دیگر بهش فکر نمیکنم خاطرات جدید هم میتونن قشنگ باشن پس بیا خاطرات قشنگ رو از نو بسازیم" همان لحظه یک پسری با موهای نسبتا بلوند و کوتاه به شانه من زد و گفت حالت خوبه چرا پس وارد اتاقت نمیشی من هم همان لحظه که دستپاچه شده بودم گفتم این اتاق من نیست منتظر کسی هستم او هم با تعجب به من نگاهی کرد و گفت:"آها اصلا هم شماره اتاقت بالای سرت نوشته نشده و منو خنگ فرض نمیکنی" از خجالت که قرمز شده بودم سریع رفتم داخل اتاق و در را قفل کردم او هم راهش را کج کرد و رفت
با خودم گفتم عجب احمق بازی درآوردم همیشه وقتی دستپاچه میشوم یه چیز هایی از خودم در میاورم که بگویم حق با من است اما همیشه برعکس آن میشود به هر حال چه بگویم اهمیت زیادی نداشت چون او در گروه زمرد قرمز هست و با ما ارتباط چندان زیادی ندارد البته امیدوارم که اینطور باشد همان لحظه یک قدم که جلوتر رفتم اتاقم کاملا سبک جادوی من را گفت اتاقی که یک صندلی آبی کوچک داشت یک آکواریوم بزرگ پر از ماهی بالای قفسه تخت ام بود وای این اتاق دقیقا همان چیزی است که در ذهن ام بود چرا انقدر زیبا است چرا کاملا با جادوی خودم ترکیب شده باورم نمیشد که مدرسه مان انقدر هوشمند باشد آخه قدمتش برای هزار سال پیش است همان لحظه چشمم به رباط کوچک افتاد که کنار کمد ام بود دستم را رویش گذاشتم همان لحظه دستم را اِسکن کرد و گفت:"سلام اسم من ای کیو هست و شما باید خانم نیروکا باشید مشخصاتی که دریافت کردم این است که شما پانزده سالتان است و جادوی آب رو کنترل میکنید ورزش مورد علاقه تان هم پاتیناژ یا همان اسکی روی یخ است"
باورش برایم سخت است که چگونه این رباط فقط با اسکن دست کل مشخصات من رو فهمید. نیروکا با حیرت دوباره برای روشن کردن ای کیو دستش را روی ای کیو گذاشت و گفت:"لطفا برام نقشه کتابخانه رو چاپ کن" ای کیو گفت:"چشم خانم" و نقشه مدرسه از جمله کتابخانه رو چاپ کرد و به نیروکا داد نیروکا کلید رو برداشت و در رو قفل کرد و به سمت کتابخانه رفت تا از پله ها پایین رفت یک دفعه همان پسر یعنی دنکی همان کسی که صبح باهاش روبه رو شده بود رو دید پایش به پای نیروکا گیر کرد و از پله ها پرت شد پایین و دستش را محکم دور دست نیروکا پیچوند و سرش را به سر نیروکا چسباند و جان اورا نجات داد کمی فاصله گرفت از نیروکا پرسید:"حالت خوبه؟" نیروکا با خجالت سریع دوید و رفت نیروکا با تمام جدیت به خودش گفت:"دیگر هیچوقت،هرگز دیگر نمیبینمش دیگر نمیخواهم حتی چهره اش را ببینم" اما ته دلش به دنکی حسی داشت حسی که تا به حال به عمرش نداشت کمی تنفر و کمی حس ..... همان لحظه نیروکا و ایوا به هم برخورد کردند و به سمت کتابخانه رفتند نیروکا هیچ حرفی نزد
این بود از پارت چهار داستان ما حالا بگو ببینم شخصیت مورد علاقه تو کیه؟ دنکی رادئوس جاناتان ایوا نیروکا
عزیزم بینهایت عالی بود خیلی بلایی واقعا داستان نویسیت انقدر خفنع که همه باید حمایتت کننن