قسمت چهارم فصل دوم...
اما حالا دوباره بدهکار شده بود بخاطر نجاتش. بدهکار کسی که با دنبال کردن یا دیدار های ناخواسته او را آزار می داد. بار اول از برخورد آن ستون چوبی به او جلوگیری کرده بود و اکنون با خبر دادن پلیس او را نجات داده بود. شاید باید کمی در قضاوت او ملایمت به خرج می داد و بی طرفانه رفتار می کرد. اما از طرفی نیز همچنان رفتار های او بر خلاف میادین اخلاقی و اجتماعی بود. دلش می خواست که او را از خود دور کند و بدون آنکه احساس تعقیب شدن را داشته باشد هرجا که دوست دارد برود؛ اما راه آن را نمی دانست. شاید باید آن را به زمان می سپرد و صبر پیشه می کرد. برای آنکه کمی از فکر اتفاق چند دقیقه پیش ذهنش خالی شود تصمیم گرفت که به پیش یک تعمیرکار برای درست کردن در اتاق برود و از آن طرف مقداری قدم بزند. لباس خود را عوض کرد و مقداری سر و وضع خود را درست کرد و پس از برداشتن سوئیچ ماشین و تلفن از خانه خارج شد. با آرامش و سکوت در سطح شهر رانندگی می کرد.
پس از جور کردن یک تعمیرکار برای روز بعد در نزدیک یک پارک نسبتا بزرگ توقف کرد. پس از پیاده شدن و قفل کردن در درحالیکه هندزفری به گوش زده بود شروع به پیاده روی در محوطه پارک کرد. در تلاش برای تمرکز بر روی چیزهای اطرافش بود. پس از چندین دقیقه کم کم بر اثر خستگی بر روی نیمکتی خالی نشست تا نفسی بگیرد. این موقع عجیب ترین زمان برای پیاده روی او بود. چرا که عادت داشت عصر یا صبح زود به پیاده روی برود. اما اکنون شب شده بود و آسمان دوباره دستمال سیاه مروارید دار بر سر کرده بود. چراغ های نسبتا قوی ای سرتاسر پارک در چند قدمی یکدیگر قرار داشته بودند که فضا را مقداری روشن نگه دارند. در این زمان افراد کمی دیده می شدند. چرا که مردم اینجا به طبق عادت اکثراً در روز به پارک می رفتند. به صندلی تکیه کرد و چشمان خود را برای لحضه ای بست.
در همین هنگام فرود آمدن جسمی سخت و سنگین را در کنار خود احساس کرد. چشمان خود را باز کرد. از گوشه چشم سایه سیاه پوشی را کنار خود دید. سرش را هنگامی که چرخاند با همان استالکر چشم در چشم شد که به او نگاه می کرد. همان لحضه کلی سوال در ذهنش انباشته شد. گویا تنها راه آن بود که به جواب سوالاتش برسد. از این روی اولین سوال خود را بر زبان آورد. _از کجا می دونستی که کیل وارد خانه من شده که گزارشش رو به پلیس ها دادی؟. مرد یک دستش را زیر چانه اش گذاشت و فقط همچنان با نگاه کردن او ادامه داد. گویا که نمی خواست جوابی بدهد. بدنش را به سمت او چرخاند به گونه ای که اکنون رو به روی او بود. سوال دیگری را این بار بیان کرد. _چرا این کار رو با کیل کردی؟. دوباره با همان نگاه مسخره مواجه شد و جوابی نشنید. او که عادت به این رفتار آزار دهنده نداشت با عصبانیت اخم کرد و اعتراض کرد. _چرا جوابی نمیدی؟ زبونتو گربه خورده؟. مرد از پشت ماسک نیشخندی زد سپس دستانش را بر روی پایش قرار داد و کمی به سمت او خم شد و متقابلاً پرسید. _نکنه دوست داشتی بلایی سرت بیاره؟.
از این سوال ساکت شد و مرد به صحبت ادامه داد. _چون خوب می فهمم چه کارهایی کرده و سزاوارشه که الان توی اون بازداشتگاه بپوسه تا دادگاهش برگزار بشه و به زندان بره؛ فکرشو نکن من اجازه میدم کسی که تورو اذیت کرده راحت نفس بکشه رز کوچک من، زندگیش حالاحالاها باید براش سخت بگذره تا بم.ی.ر.ه. _همه اش بخاطر منه؟ همه کاری که باهاش کردی. مرد همچنان تماس چشمی اش را با او برقرار کرده بود جواب داد. _نه کاملا!، اون مقصر بلاهائیه که الان بر سرش فرود اومده، اگر بخوام برات یکی یکی با مدرک ثابتشون کنم میفهمی که چه هیولائیه. او که گویا قانع شده بود دیگر سوالی نپرسید و نگاهش را پائین انداخت و به انگشتان دستش که با آنان ور می رفت چشم دوخت. تنها مواقعی که تحت فشار یا اضطراب بود چنین واکنشی بدنش نشان می داد. به آرامی دست مرد بر روی دستش قرار گرفت و او را از ور رفتن با انگشتانش و کندن پوست اطراف ناخنش منع کرد. برای لحضه ای نفسش در سینه حبس شد. بدون آنکه جرعت بالا بردن صورتش داشته باشد در همان حالت ماند.
مرد با لحنی نرم که رگه هایی از دلسوزی درون آن دیده می شد گفت: _لازم نیست اینقدر خودت رو تحت فشار قرار بدی، اینجوری پوست لطیفت رو ز.خ.م می کنی عز.ی.ز.م. به گونه ای برایش حرف او خنده دار بود. کسی که عامل این انفاقات بود نگرانی خود را بیان می کرد. پس از کمی سکوت برای اولین بار سوالی که هیچ گاه گمان نمی کرد آن را بپرسد بر زبان آورد. _شانه ات، خوبه؟. مرد کمی از این سوال جا خورد ولی زیاد عکس العمل آشکارایی نشان نداد و همراه با تکان دادن سرش《بله》ای بر زبان آورد و دستش را بر روی شانه اش کشید و چ.ا.ن.ه او را به آرامی ل.م.س کرد و صورتش را بالا داد تا نگاهش را به چشمانش بدوزد. ابتدا دختر از نگاه کردن به او امتناع می کرد و ناتوان بود اما کم کم دوباره با او تماس چشمی برقرار کرد. تنها صدایی که شنیده می شد صدای نفس هایی بود که به گونه متضادی با یکدیگر بودند و جیرجیرک هایی که در دل چمن ها پناه گرفته بودند و آواز می خواندند. مرد به آرامی دستش را بر روی صورت او تا گ.و.ن.ه اش حرکت داد. زبری بافت دستکش های سیاه او را بر روی پوست نرم و بی نقصش احساس می کرد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عاشق رمانم خودمم در حال نوشتن رمانم ، سر فرصت تمام بخش های رمانت رو میخونم ، موفق باشی ✨🫂
همچنین ممنون
فرصت 😃✨