قسمت سوم فصل دوم... (این پارت هایی که میذارم بخاطر صلح موقته و در صورت بازگشت جنگ نوشتن متوقف میشه تا زمان پیروزی کامل و تمام تلاش بر اینه که پارت هارو تا جایی که میتونم بذارم).
با م.ش.ت به در به قصد شکاندن آن ض.ر.ب.ه می زد. از ترس دست و پای خود را در آن طرف درون اتاق گم کرده بود و دستانش می لرزیدند. چنان در کوبیده می شد که لرزش ضرب را زیر پای خود احساس می کرد. تلفنش طبقه پایین رها شده بود و خودش اینجا. هیچ راه نجاتی نداشت. هیچ منجی ای نبود که او را از این مخمصه نجات دهد. صدای مخدوش و غیر شفاف مرد را از پشت در می شنید که چگونه با لحن خشمگین و جدی ای حرف می زد. _همین حالا بیا بیرون کانا و وضعیت رو برای خودت سخت تر نکن. هرکسی که بود نام او را می دانست. ولی برایش سوال بود که چه چیزی دیگر نیز جز نام او می دانست؟!. همچنان با وجود تنشی که در آن گرفتار شده بود اطراف خود را نگاه می کرد که راهی برای فرار یا چیزی برای دفاع پیدا کند. چشمش به بالکن اتاقش افتاد. شاید واقعا این تنها راهی بود که برای او مانده بود. فوری خود را به در بالکن رساند و آن را باز کرد. به بیرون نگاه کرد که هنگام غروب بود اما به طرز عجیبی خلوت تر از همیشه بود. ارتفاع تا پایین خیلی زیاد بود و از ارتفاع بلند ترس شدیدی داشت.
صدای ضربه خوردن در همچنان به گوش می رسید. بی قرار و سردرگم پا به پا می کرد تا راهی پیدا کند. زود در میان این آشفتگی نقشه ای به ذهنش خطور کرد. یک لنگ از دمپایی اش را به پایین انداخت و به داخل اتاق برگشت و همچنان که در بالکن را باز گذاشته بود درون کمد لباسی پنهان شد. در با صدای وحشتناکی شکسته شد و بر روی زمین افتاد. از ترس کمی جا خورد ولی دستش را بر روی دهانش قرار داد تا صدایی تولید نکند. از لای درز در کمد به داخل اتاق نگاه می کرد. به آرامی صدای قدم های ورود او به داخل اتاق شنید و کم کم خودش نیز را مشاهده کرد که با تمرکز بالا و سکوت اتاق را با نگاه تیزش از پشت ماسک رصد می کرد. پس از باز دیدن در بالکن با حرکتی شتاب زده به آنجا رفت و بیرون را چک کرد و با لنگ دمپایی بر روی زمین مواجه شد. دوباره به اتاق بازگشت و مکثی کرد. گوش هایش را تیز کرد. در دل برای رفتن او دعا میکرد. لحضه ای قامتش از دید او محو شد و صدای قدم هایش را شنید که دور می شد. با خیال آنکه رفته است نفس راحتی کشید؛ اما ناگهانی در کمد باز شد و او توسط نیرویی قوی به بیرون انداخته شد.
درحالی که بر روی زمین افتاده بود سرش را بلند کرد ک نگاهی به بالای سرش انداخت. آن شخص با قامت بلندش در بالای سرش ایستاده بود و به او نگاه می کرد. با دست دسته ای از موهای او را گرفت و بلند کرد. از درد چهره اش درهم پبچیده شد و جایی که موهای او را گرفته بود با دست گرفت و تلاش کرد از دست او جدا کند. معترض نالید. _اخ، ولم کن!. چی از من می خوای؟!. _یکم سرگرمی عزیزم!. چنان این سرگرمی او را به وجد آورده بود که دلش نمی خواست به این زودی از آن دست بردارد. موهای او را رها کرد و به جای آن گ.ل.و.ی.ش را با سختی گرفت؛ اما فشاری وارد نکرد. دو دستی مچ دست او را گرفت. حالت چهره اش پر از خواهش و ضعف شده بود. با وجود کم بودن فشار احساس خ.ف.گ.ی می کرد و سرفه های ریز سر می داد. مرد چنان قدرتمند بود که نمی توانست به راحتی خود را از دست او خلاص کند. او درحالی که او را گرفته بود سرش را به خود نزدیک کرد. به گونه ای که چند میلی متر فاصله میان چهره هایشان بود. چشمان قهوه ای رنگ مرد را می توانست از پشت آن نقاب ببیند. هیچ احساسی را نمی توانست از آن چشمان بخواند. شاید بخاطر ماسک بود. شاید عدم وجود هرگونه احساس واقعی ای در آن موقعیت.
در همان حین بودند که صدای قدم های بلند و زیادی از سمت راه پله ها به گوشش خورد. خیلی زود با گروه مسلحی از ماموران پلیس مواجه شد که داخل اتاق شدند. کانا یکی از آنان که همان ماموری بود که ماشینش را نگه داشته بود شناخت. آن مامور جلوتر ایستاده بود و ت.ف.ن.گ را سمت آن مرد نشانه گرفته بود با خشم ت.ش.ر زد. _خانم رو ول کن م.ت.ج.ا.و.ز. از ترس فوری او را رها کرد و دستانش را به نشانه تسلیم بالا گرفت. مامور به سمت او قدم بزرگی برداشت و ماسک را برداشت. دختر با دیدن چهره کیل چشمانش از شوک گرد شد. انتظار این را نداشته بود که او بخواهد همچین کاری با او بکند. با ناباوری نامش را بر زبان آورد. _کیل!. کیل که اکنون کاملا ترسیده بود روی به او با لحنی با رگه هایی از التماس که سعی در قانع کردن او داشت گفت: _کانا بهشون بگو که من کاری نکردم، باور کن این کارم یک شوخی بود، باور کن نمی خواستم بهت آسیب بزنم حتی این چ.ا.ق.و از اون اسباب بازی هاست. سپس چ.ا.ق.و را به او نشان داد. بله واقعا یک اسباب بازی بود. اما گونه ای که به او هجوم آورده بود این گونه نبود. سکوت کرد و چیزی نگفت. مامور با دستبند دستان کیل را بست. با چهره ای پر از التماس و بدبختی در تلاش برای قانع کردن مامور بود. _لطفا جناب باید باورم کنید، من و کانا دوستیم و همه این ها فقط یک شوخی هالووینی بود. مامور پلیس با لحنی قاطع و محکم جواب داد. _متاسفم ولی به من یکی گزارش کردند که فردی رو توی بالکن این خانه دیده و حتی اطلاعات دیگه ای برام فرستاده که کار رو براتون سخت می کنه و فقط حق دارید سکوت کنید و با ما بیاید جناب کیل ماندز.
کیل با چهره ای ملتمسانه دوباره به کانا نگاه کرد اما کانا نگاهش را به زمین انداخت. مابقی ماموران کیل را با خود بردند. اکنون کانا و آن ماموری آشنا درون اتاق بودند. مامور با لحنی نرم پرسید. _حالتون خوبه خانم؟. او که هنوز از اتفاق پیش آمده ناراحت و مضطرب بود و نگاهش به زمین بود با لحنی مانند به زمزمه جواب داد. _بله خوبم. مامور با لحنی آسوده خوش شانسی او را تحسین کرد. _واقعا خوش شانسید که اون منجی شما مارو زود با خبر کرد. با تعجب به چهره مامور چشم دوخت و پرسید. _منجی؟. _بله فردی که گزارش این اتفاق رو داد، نگفت که کی هست و حتی از تلفن ثابت این منطقه تماس گرفته بود و فقط گزارش اطلاعاتی راجب کیل ماندز و ورود به خانه شما داد. برایش مبهم بود که چه کسی بوده اما زود ذهنش به سمت استالکرش رفت. مغزش احتمال می داد که کار او باشد. نتیجه گرفته بود که این گونه قرار است از شر او خلاص شود و از سر راهش کنار بزند. گمان می کرد اقدامی برای به ق.ت.ل رساندن او بکند اما حالا او را می خواست به زندان بیاندازد. کنجکاو بود که بداند بعد از آن چه می خواهد بشود، حالا که کیل را تحویل مامورها داده است. چیزی از احتمال درون ذهنش به میان نیاورد و کمکم مامور را تا در خانه بدرقه کرد و دوباره در سکوت و خلوت خانه، تنها شد. به سالن بازگشت و وسایل تمیز کاری را جمع کرد. به سمت اتاق رفت و نگاهی به در شکسته شده کف اتاق انداخت. نیاز به یک تعمیر کلی داشت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
شاید.
چی رو؟
به نظر شما این واقعا پایان کار اون مرد مرموز با کیله؟ .. جواب دادم شاید
❤اها...ولی جواب من اینه:
فعکک نکنم😄