قسمت دوم فصل دوم...
اکنون که دوربین را جای گذاری کرده بود تنها چیزی که لازم داشت یک خطا از سمت هدفش بود تا آبروی او را خدشه دار کند. البته جز این یک ویدیو از او از ریختن مواد خواب آور درون نوشیدنی کانا و د.س.ت د.ر.ا.ز.ی به او داشت. هرچند که او به این چیزها اکتفا نمی کرد؛ بلکه لذت واقعی را در انتقام از او به تنهایی و توسط خود می دید؛ آن نیز به وقت خود. اکنون حتی از دور به سوژه اش دسترسی داشت و او را می دید. کیل از این بازی مسخره ای که کانا با او کرده بود صبرش لبریز شده بود. باور پیدا کرده بود که از همان ابتدا حرف های او برای وارد کردن بذر ترس در دلش بوده و صحت نداشته اند. درحالی که پشت میز در محل کار خود نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود از یادآوری حرف های کانا خنده اش گرفته بود. با خود می پرسید اگر واقعا چنین فردی تمام این بوده و برای کانا مزاحمت ایجاد می کرده، پس چرا یکبار حرف آن را به میان نیاورده بوده است!؟. با خود جواب را می دانست. همه این ها دروغ کانا برای ته.د.ی.د یا ترساندن او بخاطر آن شب بوده است.
اکنون که جواب را می دانست ترسی نداشت. بلکه به فکر یک سرگرمی کوچک بود تا آن گونه که کانا او را غافلگیر کرده بود او را غافلگیر کند. اکنون که وجود چنین شخصی بیهوده می پنداشت می خواست خود چنین فردی برای او بسازد. تنها ساخت و اجرای یک نقشه ساده و بی نقص برنامه ریزی شده قرار بود سرگرمی جدیدش باشد. از برنامه ریزی و تصور اجرای آن نیشخندی شیطنت آمیز بر روی چهره اش نقش بست. پس از محل کار هنگامی که به خانه رسید ابتدا کت اش را بر روی مبل انداخت؛ سپس به سمت اتاق رفت. یک هودی و شلوار مشکی همراه با نقاب شبح چهره و چ.ا.ق.و.ی اسباب بازی که برای هالووین خریده بود بر روی تخت قرار داد. _حالا که با من شوخی هالووینی می کنی، منم برات یک شوخی پسا هالووینی دارم؛ فقط ببین که چطور دروغت رو واقعی می کنم برات.
عصر هنگام با خستگی ای که ته مانده سفر بود از خواب بیدار شد. کمی بدنش را کش و قوس داد. سپس روی به سمت پنجره کرد، که نور مانند پارچه نازک حریر براق کف اتاق پهن شده بود. خانه را سراسر آرامش و سکوت فرا گرفته بود. پس از برس زدن موهایش به آشپزخانه رفت و خود را مشغول حاضر کردن قهوه کرد. درحین آماده کردن قهوه هدفون بدون سیم به گوش زد و یک آهنگ بی گلام پخش کرد تا از آن انگیزه و نشاط کافی را برای نوشتن قسمتی از کتاب جدیدش، به دست بیاورد. اما خیلی زود با دیدن گردو خاک نشسته شده بر روی لبه کابینت تصمیم خود را عوض کرد. قهوه خود را ابتدا میل کرد و به سمت انباری رفت. وسایل تمیزکاری را به سالن برد و موسیقی را بر روی شافل قرار داد. همراه با هر آهنگی که پخش می شد، متناسب با ریتم آن می رقصید و خانه را تمیز می کرد. چنان غرق شده بود که حتی اگر کسی در آن لحضه درحال تماشایش چه به صورت آشکار چه پنهان می بود؛ نادیده گرفته می شد. پس از چندین دقیقه تمیزکاری درحالی که کف زمین را با آب و مایع می شست تق تقی هر چند ثانیه به گوشش می خورد. ابتدا گمان کرد که از هندزفری یا تی باشد اما چشمش به فردی در آن طرف پنجره خانه اش افتاد.
از ناگهانی دیدن او با ترس جا خورد. مغزش به او هشدار می داد که آنجا را ترک کند و قلبش می گفت که این بار قرار است اتفاقی برای او بیافتد. درحالی که درونش کشمکشی بین او و اطاعت از فرمان مغزش بود، به او خیره شده بود. ضربان قلبش دیگر چنان شتاب گرفته بودند که گویا یک قطار بدون ترمز است. آن فرد آن ور پنجره با چ.ا.ق.و.ی.ی که در دست گرفته بود برای او به آرامی دست تکان می داد. سپس به آرامی به سمت در پشتی رفت و آن را باز کرد. به وضوح جیر جیر باز شدن در در گوشش اکو شد. جهت خود را به سمت صدا چرخاند و درحالی که همچنان تی را در دست چسبیده بود، از ترس می لرزید. کم کم صدای قدم ورود آن شخص درون خانه مانند اکوی صدا در اپرا پیچید. ابتدا سایه اش بر روی زمین قامت کشید و پس از آن خودش نیز نمایان شد. درست رو به روی او با فاصله ای یک متری ایستاده بود. هنگامی که به سمت او قدمی برداشت او نیز متقابلا قدمی به عقب برداشت.
سپس مکث و سکوت. قدم بعدی که به سمت او برداشته شد فی الفور تی را انداخت و به سمت اتاق دوید. شخص با دیدن ترس زیاد او خنده ای از پشت ماسک سر داد سپس او را دنبال کرد. با دیدن او در پشت سرش دستپاچه کنترل خود را بالای راه پله از دست داد و بر روی زمین افتاد. آن شخص خیلی زود به او رسید. به گونه ای که دیگر در بالای سر او ایستاده بود. از ترس با دست خود را به عقب هل داد. آن شخص از دیدن ترس او لذت می برد. به سمت او کمی خم شد. به گونه ای که کمتر از یک متر فاصله میان چهره هایشان بود. از فرصت استفاده کرد و ل.گ.دی به ش.ک.م او زد و به عقب هل داد سپس خود را به داخل اتاق رساند و در را قفل کرد. آن شخص هنگامی که به عقب هل داده شد ریختن قلبش را مانند ریخته شدن آب از تنگ احساس کرد. احساسی مانند معلق بودن در هوا در پشت خود حس کرد. قبل از آنکه از پشت به عقب بیافتد با دست میله راه پله را چسبید و خود را یک دستی نگه داشت. از این شوک سریعی که بر بدنش تحمیل شده بود کمی کنترل خود را از دست داده بود و ضربان قلبش شتاب گرفته بود. هنگامی که دوباره قوای بدنش به دست آورد خود را به در اتاق رساند.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
میشه به سه تا تست آخرم سر بزنی ❤️
عالی بود.