
وقتی داشت به پسر نگاه میکرد و حواسش پرت شد و پاش به بند کیفش گیر کرد . تعادلش را از دست داد و به درون دریاچه سقوط کرد. پسر ترسید و فرار کرد . برای اولین بار عاشق شد و در روز اول عشقش مرد.از اون لحظه قسم خورد هیچ وقت دل به دل کسی نبندد و تبدیل شد به سردترین موجود روی کره زمین (پایان فلش بک ۱) (فلش بک ۲) سریعتر دوید . برای اولین بار عاشق شده بود . دختر قسم خورده بود که این حس رو از دست نده . بالاخره به پل رسیدند . از پل پایین رو نگاه کرد و بلند فریاد زد:(عاشقتم) پسر نگاهی تند انداخت و بعد گفت (اینقدر ضایع نباش) ولی دختر به زیباترین شکل ممکن خندید . کسی دیگر داشت خنده های دختر رو تماشا میکرد ،بی توجه به خنده ها راهشو کشید و رفت و زیر لب زمزمه کرد :(آزاردهنده، بیش از حد آزار دهنده ) (پایان فلش بک)*لوسی* با دیدن آتسوشی تو اون وضعیت حالم خراب شد. آکو رو اون دور و اطراف ندیده بودم. چشم هام اشکی بود. اشکام رو پاک کردم و نشستم . (پس آمدی لوسی؟ ) (تو اینجا چیکار داری کیوکا؟ ) (آتسوشی دوست منم هست) (ولی تو که زیاد باهاش وقت نمیگذرونی !)
(چرا می گذرونم تو نمی بینی،حالا چرا برگشتی؟ ) (دیدن آتسوشی) ( میشه یه سوال ازت بپرسم؟ ) (آره) (چرا میای اینجا؟ ) (هان؟ ) (چرا میای اینجا؟ که دوباره به زندگیش گند بزنی؟ ) (من منظورت رو نمی فهمم) (لوسی آکو میدونه اون واقعا کی هست؟) (کیوکا بیخیالش شو ) ( لوسی آتسو تو را از اون بدبختی نجات داد) (کسی منو از چیزی نجات نداد) (لوسی تو پای کیویکو رو دوباره تو زندگی آتسو باز کردی!) (فکر کن من کردم! اون گزینه بهتریه ) (زندگی آتسو رو خراب نکن) (وقتی که آتسوشی حالش خراب بود من پیشش بودم،تو کجا بودی؟) (تو خودت داشتی اشتباه خودتو درست میکردی به من ربطی نداشت ) (میدونی که این بحث به جایی نمیرسه به هرحال هردو ما از آکو متنفریم ) ( به هرحال نزدیکش نشو تا به پلیس زنگ نزدم) (باشه باشه ) *آتسوشی* پلکام سنگینی میکرد ولی مهم نبود . نفس میکشیدم. سعی کردم باز کنم. بوی تیز الکل اذیتم میکرد. صدای بوق مانیتور میومد. لای چشمام رو باز کردم. اتاق کاملا سفید بود. به دستم ۸ تا سیم وصل بود. (آ...کو) صدام می لرزید بعد از چند دقیقه همه چیز برام مات شد . من تو پارک بودم و داشتم با پدرم و آکو قدم میزدم
صدای محوی از کیوکا و لوسی به یاد دارم ولی چرا حس بدی داشتم؟ *آکوتاگاوا* لوسی و کیوکا بیرون نشسته بودند و داشتند منو بدجور نگاه می کردند.( چتونه؟) لوسی گفت (هیچی فقط اومدیم ازت یک قول بگیریم) (چه قولی؟) ( اگه آتسو به هوش اومد ازش باید به خوبی مراقبت کنی) (نیاز نبود بگی خودمم برنامه ام اینه، با اینکه ازش خوشم نمیاد ولی اگه اتفاقی براش بیفته چویا میکشتم) همزمان گفتند :(کار خوبی میکنه ) (ببخشید همراه بیمار اتاق B_134 کیه؟) سریع بلند شدم و گفتم (منم) (بیمارتون به هوش اومدند) نمی تونستم باور کنم . سریعا دویدپ سمت اتاق و درش رو باز کردم. از ۹ تا دستگاهی که بهش وصل بود فقط ۳ تا مونده بود . سرش را را بالا آورده بود و به بیرون نگاه می کرد . من از برگشتنش ذوق زده شده بودم؟ خوشحال بودم که تو کما نیست؟ آره بودم ، چرا من حس می کردم دنیا رو بهم دادن ؟ ( آتسوشی) برگشت سمتم و نگاهم کرد. (آکو؟ تو چرا این...) بهش وقت صحبت کردن ندادم و محکم بغلش کردم. (خیلی احمقی!) (چی؟ من؟) ( تو نمی تونی بهم بگی حالت بده؟ درسته که عاشق هم نیستیم و از هم بدمون میاد ولی به عنوان همسرت وظایفی در قبالت دارم !
باید ازت مراقبت کنم. اگه اتفاقی برات میفتاد باید چیکار می کردم ؟ من هرچقدرم ازت متنفر باشم نمیخوام تو بمیری یا روی تخت دراز بکشی) (آکو تو چی داری میگی؟ مگه من و تو ازدواج کردیم؟) (هان؟) (من و تو ازدواج نکردیم !فقط ۳ روزه همو می شناسیم)(۳ روز؟)( آره دیگه مگه امروز ۱۵ سپتامبر نیست ؟)(خدای من! آتسو تو برگشتی به ۶ ماه قبل؟) (هان؟ مثل اینکه تو عقلت پاره سنگ برداشته! اصلا بابام کو؟) درسته! این همون آتسو قبل از مرگ پدرش بود . که همش سر به سرم میذاشت و حالا اون برگشته به ۶ ماه قبل یعنی ۱۵ سپتامبر که میشه یک ماه قبل از اینکه پدرش بره تو بیمارستان و مجبور بشیم بخاطر فرار از مشکلات به زور ازدواج کنیم. (پرسیدم بابام کو؟) (پدرت رفته سفر)( با این بیماریش؟ خدای من ! گوشیتو بده بهش زنگ بزنم)( آتسو یکم صبر کن از بیمارستان بریم بعد زنگ میزنیم) ( ولی...) ( ولی بی ولی) {خانم محترم صبر کنید!آقا جلوی همسرتون رو بگیرید!} در با شتاب باز شد و چویا تو چارچوب در نمایان شد.(چویا؟ خدای من تو یک هفته چقدر موهات رشد کرده )(هان؟حالت خوبه آتسوشی؟) با ناراحتی گفتم(برگشته به۶ماه پیش)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یکی از خدا ترین داستانایی که دارم میخونم
وای خیلی عالیه 😍 پارت بعد کی میاد ؟
دارم می نویسم
عالی بود ... آفرین کیوت💖✨
مرسی گوگولم