شاید براتون سؤال شده باشه که انسانهای اولیه چجوری دوام میآوردن؟ چجوری تحمل میکردن؟ بله، جوابش رو از قبل بهتون گفتم. با وجود پناهگاهی به اسم قصه.
انسانهای اولیه موجوداتی بودن که تمام تلاششون برای بقا بوده و نسبت به تمام موجوداتی که وجود داشته ضعیفتر بودن. طبیعت ترسناکترین و بزرگترین بلایی بوده که میتونسته سرشون بیاد. همهی اینها هم بخاطر این بود که هیچ پناهی نداشتن و هر لحظه ممکن بود به کام مرگ کشیده بشن. انسان برای اینکه کمتر بترسه، برای خودش یک پناهگاهی رو ایجاد کرد به اسم قصه. میآد طبیعت رو توی این قصهها ستایش میکنه. درسته براشون ترسناک بوده، ولی در تخلیاتشون خدا بوده چون قدرتمندترین چیزی بود که دیدن. دربارهی قدرت طبیعت، قدرت خورشید، ماه و... قصه میسازه. و این انسان رو از لحاظ روحی آروم میکرده. چون انسان از سر ضعفش قصه خلق میکنه. از سر نگرانی و اضطراب و احساسات منفی قصه خلق میکنه. اگر همه وقت همه چیز برای انسانها شاد باشه، هیچوقت اصلاً سمت قصه نمیرن و خب قصه هم از جایی شروع میشه که یک تعادلی بهم بخوره.
یک پژوهشگری به اسم جرج فردریش، میآد یک مقالهای مینویسه که انسان از زمانی که شکل گرفت و پا به جهان گذاشت، احساساتش با سایر موجودات متفاوت بود و از همون اول موجود خیالپردازی بود. پس خیالپردازی در ذات ماست. در ذات انسانه. پژوهشهایی که شده از نقاشیهایی که توی دیوار غارها بودن، به این نتیجه رسیدن که یه سری از این نقاشیها، واقعی بودن و از اتفاقاتی که براشون در زندگی روزمره افتاده نشأت میگرفتن، یه سریهاشون هم تخیلی بودن. حالا این موجودات عجیب که دیده میشه و نمیدونیم چی هستن، کشف شده که اینها از داستانهایی میآن که انسانها برای هم تعریف میکردن.
چنین نقاشیهایی روز به روز پیشرفتهتر میشن و داستانهایی ازشون بیرون میآد. این داستانها سرآغاز شکلگیری اساطیر بودن. اساطیر ملل. هر زمانی که انسانها خشم ملل رو میبینن برای خودشون داستان میسازن. اکثر داستانهایی که ما در اساطیر ملل میخونیم، یک چیز مشترکی دارن. مثلاً همهی اساطیر، جهان رو به دو شقه تقسیم میکنن. شقهی خوب و شقهی شر. ما مثلاً توی اساطیر ایران، اهورامزدا و اهریمن رو داریم. بعد جالب اینه که برای گناههای مختلف، میآن تاوان میذارن. برای جهان که خلق میشه خدایان مختلفی میذارن. اینها خب به طبع برای انسانهای اولیه داستان نبودن و واقعیتشون بودن و خیلی وقتها از دلشون داستانهای مذهبی هم بیرون میاومد.
وقتی که هنوز یکجانشینی شکل نگرفته بود، انسانها که مجبور بودن از خودشون محافظت کنن، از جایی به جایی دیگه مهاجرت میکردن. توی تمام این حرکت کردنها، به چیزهایی برمیخوردن، به اتفاقهایی برمیخوردن که تا حالا ندیده بودن. مثلاً آتشفشان، کوههای بلند و... و این میشد که قصه تعریف میکردن از چیزهایی میدیدن توی راه و مسیرشون. گاهی وقتها قصههایی که از همدیگه میشنیدن رو بهشون پر و بال میدادن و برای دیگران تعریف میکردن. مثلاً توی اساطیر ایران، ما این رو داریم که کوه البرز اولین کوه جهانه و هشتصد سال طول میکشه تا بهوجود بیاد. دویست سال اول، این کوه به مدار ستارگان رشد میکنه، دویست سال دوم به مدار ماه رشد میکنه، دویست سال بعدی به موقعیت خورشید و دویست سال آخر به سمت آسمون برافراشته شده. و همچنین میگن که کوه البرز جهان رو نگه داشته و سایر کوههای جهان از ریشههای البرز رشد میکنن.
چه قشنگ و جالببب
خیلی سبک پست هاتو دوست دارم😭😭
مرسی عزیزممم😭💞
💘💘💘
یاد اون آقاعه تو واکینگ دد افتادم
می گفت هنر و روایت دلیلی بود که ما زنده موندیم و نئاندرتال ها از بین رفتن
خیلی عالی و جالب بود.
پساین نشون میده که بشر در تمامی عصر ها غرق در تخیلاتش بوده....