سلام اکلیلی ها✨ هانامین هستم😊 خیلی خوشحالم که پارت های قبلی رو دوست داشتین امیدوارم از این پارت هم لذت ببرید. داستان درباره دو تا نوجون به نام های الکس و تئو هست که به دلیل بیماری هایی که دارن در یک بیمارستان باهم برخورد میکنن و رفته رفته باعث میشه که باهم صمیمی بشن. این دو نوجون مشکلات زیادی در زندگی خودشون دارن که هر بار باید با یکی از اونها دست و پنجه نرم کنن.
تئو: هنوز مچ دستم رو محکم گرفته بود و همراه خودش میکشوند. حتی یکبارم به پشت سرش نگاه نکرد. از پلهها رفتیم پایین و مستقیم منو سمت اتاقش برد. دستم رو کشید و منو روی تخت انداخت و خودشم یه صندلی گرفت و مقابلم نشست:( تئو همه چیز رو برام تعریف کن.) سرم رو پایین انداختم و گفتم:( ببخشید که درگیرت کردم. چیز مهمی نبود.) داد زد:( یعنی که چی مهم نبود؟ مگه من کورم و ندیدهام که پدرت میخواست چیکار کنه و مادرت هم هیچ چیزی نگفت. گفتم همه چیز رو برام تعریف کن همین.) الکس اونقدر عصبانی بود که کم کم داشتم ازش میترسیدم. الکس: خودم هم موندم که چرا وارد این بحث شدم اما نمیتونم ساکت بشینم. انگار خودم رو مسئول میدونم، یه حسی بهم میگه حتما باید کمکش کنم. تئو همچنان سرش رو پایین انداخته بود که یکدفعه بغضش ترکید
( الکس من خیلی بدبختم. کسی منو دوست نداره. پدر و مادرم اصلا منو نمیخواستن. وقتی مادرم فهمیدم بارداره سعی داشت منو ب.ک.شه اما به اصرار مادربزرگم اینکارو نکرد. به شرط اینکه بعد از به دنیا اومدن من ،مادربزرگم ازم مراقبت کنه و اونا به کاراشون برسن. وقتی به دنیا اومدم همه چیز خوب بود و خونه مادربزرگم زندگی میکردم اما وقتی ۷ سالم بود مادربزرگم فوت کرد. از اون زمان همه چیز خراب شد. مادر و پدرم که منو نمیخواستن برای همین تصمیم گرفتن برام پرستار بگیرن اما بدبختی هام از همون موقع شروع شد. پرستار هایی که برام گرفته بودن خیلی باهام بدرفتاری میکردن. مجبورم میکردن غذایی که بهش آلرژی دارم رو بخورم و به خاطر همین مجبور میشدم دوهفته توی بیمارستان بمونم و وقتی خانوادهام میپرسیدن چی شده اون پرستارهای آ.ش.غ.ا.ل میگفتن که من خودم اون غذا رو خوردم و به هشدارهاشون توجهی نکردم. همیشه تنبیهام میکردن، منو توی استخر خونه میانداختن و سمتم سنگ پرتاب میکردن. یکی از پرستارها به عنوان مادرم توی جلسات مدرسه شرکت میکرد و شروع میکرد به بد گفتن از من برای همین هیچ کسی توی مدرسه اجازه نمیداد که بچهاش با من دوست بشه. منم خسته شده بودم و برای تلافی تصمیم گرفتم برم سرکار پدر و مادرم و آبروشون رو ببرم. یه روز که جلسه مهمی داشتن یواشکی وارد اتاق شدم و همه چیز رو برای همکاراش تعریف کردم. اتفاقا اون جلسهایی که داشتن درباره ساختن امکاناتی برای بچههای بیسرپرست بود. وقتی همکارای پدر و مادرم همه چیز رو فهمیدن پدرم رو توبیخ کردن و گفتن که وقتی شما نمیتونید امکانات خوبی برای پس خودتون فراهم کنید چطور میخواید به بچه های دیگه کمک کنید. اینجوری شد که لج پدرم بیشتر شد و تصمیم گرفت تا میتونه اذیتم کنه. اونا حتی یه بار.....)
دستم رو روی شونهاش قرار دادم و با چشم های خیس نگاهش کردم. نمیدونم چرا گریه ام گرفته بود:( کافیه تئو. دیگه نمیخوام بشنوم که اون ع.و.ض.ی.ا باهات چیکار کردن.) یعنی واقعا این چیزهایی که میگفت واقیعت داشت؟ یعنی تئو برای هیچ کس ارزشی نداشت؟ حتی برای پدرو مادرش؟ با پشت دستم اشکام رو پاک کردم و لبخندی به تئو زدم. دستم رو روی شونهاش فشار دادم و بهش گفتم:( تئو، بیا از این به بعد مثل دوتا برادر هوای همدیگه رو داشته باشیم. تو مثل یه قهرمان از من در برابر بچه های بی ادب و داروهای تلخ دفاع کن. منم از تو در برابر پدر و مادرت مراقبت میکنم.) خندهاش گرفت و دستش رو به سمتم دراز کرد:( خب برای اینکه قولمون پابرجا بمونه باید برام نوشیدنی بخری.) متعجب نگاهش کردم:( چه زود هم پسرخاله شدی؟ باشه. بیا بریم یه دستگاه آب میوه فروشی توی راهرو هست.) با همدیگه بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم.
الکس: شش ماهه که از رفاقت منو و تئو میگذره. انقدر باهم صمیمی شدیم که بیشتر اوقات همیدگه رو داداش صدا میزنیم. من برا شکتاب میخونم و اونم درباره فضاییها کلی تئوری برام میبافه. همیشه سعی میکنیم از تک تک لحظه ها درست استفاده کنیم و لذت ببریم چون معلوم نیست کی قلب تئو از تپش میایسته یا کی دیگه نفس من بالا نمیاد. از اون قضیه شش ماه میگذره و دیگه سر و کله پدر و مادر تئو پیدا نشده. توی این مدت خاطره های خوبی باهم ساختیم.حتی زمانهایی که نمیتونمخوب نفس بکشم یا قلب تئو درد میگیره سعی میکنم به همیدگره امیدواری بدیم. اما من خیلی نگرانم. چند هفته ای میشه که قلب تئو خیلی درد میکنه. دکترا گفتن هر چه زودتر باید عمل بشه ولی... ولی هیچ خبری از پدر و مادر تئو نیست. هر چی بهشون زنگ میزنم جواب نمیدن. هنوز اینو به تئو نگفتم. اگه جوابم رو ندن بادی چیکار کنم؟ باید از کجا پول جور کنم؟ تئو رو دیدم که از دور سمتم میاومد. ( الکس ، بیا برات بستنی خریدم.) ( تئو چرا انقدر میدویی؟ مگه دکتر نگفت نباید به خودت فشار بیاری؟) ( باشه بابا. دیگه نمیدوم. توهم خیلی داری شلوغش میکنیا. بهتره حواست به خودت باشه. بعضی اوقات نفست خیلی بد میگیره.) ( باشه. منم حواسم به خودم هست) لبخندی زد:( خوبه، حالا بیا این بستنی رو بخور تا آب نشده.)
تئو: گاهی اوقات قلبم خیلی بد درد میگیره به حدی که بادی چندساعت رو تخت داز بکشم تا دردش فروکش کنه. احساس میکنم الکس چیزی رو ازم مخفی میکنه. هربار که ازش پرسیدم یه جوری قضیه رو پیچوند. دیگه دو ساعتمون تموم شد و مجبوریم بودیم برمی اتاقامون. همین که داشتیم از توی راهرو رد میشدیم، سرپرستار الکس رو صدا زد:( الکس،تلفن باهات کار داره.) چند ثانیهای نمیشد که الکس تلف رو برداشته بود که ناگهان پاهاش شل شد و روی زمین افتاد. دوییدم سمتش و آروم از روی زمین بلندش کردم. رنگش پریده بود و داشت مثل بید میلرزید. دستام رو روی شونهاش گذاشتم و تکونش دادم:( الکس حالت خوبه؟ چت شده الکس؟) سریع تلفن رو برداشتم اما کسی پشت تلفن نبود. داد زدم:( چت شده؟ الکس بهم بگو.) سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد:( تئو، من حالم خوب نیست میرم بخوابم. لطفا دنبالم نیا. میخوام استراحت کنم.) نمیدونستم چی شده اما نمیتونستم مجبورش کنم. لبخندی زدم و بغلش کردم و گفتم:( باشه داداش. ایرادی نداره. برو استراحت کن ، هر موقع خواستی باهم حرف میزنیم.) الکس آروم آروم مثل زامبی ها رفت توی اتاقش و در رو بست. رو به سرپرستار کردم:( شما میدونید کی زنگ زده بود؟) سرپرستار سرش رو خاروند و گفت:( نه، منم نیمدونم کی بود) اون فرد هر کسی که بود باعث شده بود آدم خونسردی مثل الکس به این وضع بیوفته.
... نیازی نیست متأسف باشی ، به هر حال بیماریم همیشه همراهم هست ، یه جورایی....واقعا عذاب آور هست، جدا ترسناک بیشتر هست !
خیلی عالی بود ✨🌸
ممنونممن😭😭✨✨
ترو خدا نگو درد تئو بود که به الکس گفت قصد نداره پول عمل تئو رو بده و براش مهم نیست که حتی تئو بمیره😭
ببخشید منظورت رو نفهمیدم.
منظورت اینه که کسی که زنگ زد ربطی به تئو و پول عملش داره؟
بله منظورم این بود که اونی که زنگ زده پدر تـو و قصد دادن پول عمل رو نداره
نه اصلا به تئو ربطی نداره😊
خدارو شکر نگران شدم براش 😁
بهترین داستان دنیا وجود نداره :
قربونتتتت برمممم😭😭✨
❤😘
اصلا من واسه این داستان قششش 🫠
منم برای کامنت تو قشششششش😭😭✨✨💖
پرفکت 👌
😭😭
سوالی برام پیش اومد. الان الکس گفته شده بیماری تنفسی داره دقیقا منظورت چی هست ؟!
واضح تر بگم چه نوع بیماری ؟
من توی یکی از پارت ها گفتم که اطلاعات زیادی درباره بیماری ندارم ولی اینجوری که من توی اینترنت دیدم یک نوع از بیماری های نفسی جوریه که بیمار مبتلا گاهی اوقات نفسش میگیره و نمیتونه به راحتی نفس بکشه و مجبوره که از دستگاه تنفسی استفاده کنه. بیماری الکس هم این مدل بیماری نفسی هست به خاطر همین توی پارت اول گفتم که با خودش دستگاه تنفسی داشت.
اگه توی توضیح و انتخاب نوع بیماری ها اشتباه کردم. شرمنده😅😊
نه یک جورایی شبیه بیماری من هست البته نمیشه گفت زیاد شبیه ( بیماری من آسم هست )
وای واقعا متاسفم😔😔
ایشالله همیشه حالت خوب باشه💖✨🎀
نمیتونم بگم درکت میکنم چون واقعا نمیتونم درکت کنم ولی تنها کاری که ازم بر میاد اینه که برات دعا کنم
مطمئن باش اگه خدا بخواد، بیماری که الان میگی همیشه همراهت هست یه روزی از بین میره فقط باید تا میتونی امیدوارم باشی و خودت رو نبازی😊
اگه حرفام باعث ناراحتیت شد واقعا معذرت میخوام 🌸
نیاز به معذرت خواهی نیست ، مشتاقانه منتظر قسمت بعد هستم می خوام بدونم حدسی که درباره تئو ( اشتباه نگفته باشم ) درسته یا نه ؟
فوق العاده است منتظر قسمت بعد هستم
خیلی خوشحالم که خوشت اومده 😭😭💖✨
تروخدا نگو قراره يكيشون ب.م.ي.ر.ه😭😭😭😭
نمیتونم داستان رو لو بدم😅
شرمنده😊🌸
وای خیلی خوب بود😭💘
خیلی خوشحالم که دوست داشتییی😭😭✨🌸