یاااااااا خداوکیلی اگه حمایتا کم باشه داستانو بد تموم میکنم////:
سریع خودشو جمع و جور کردو گفت: عااام بریم داخل اتاق مشاوره .... (از زبون جنی شی) سعی کردم لبخند بزنم ولی ازون لبخندای ضایع شد ..😐 خانوم هم برای لبخندم ریز خندید . منو به اتاق مشاوره معرفی کرد و روی یه صندلی نشست و بهم گفت: خب خوشگل خانوم بشین .اسمت چیه ؟ من ریز خندیدم . بهش گفتم:اسمم.. عاام جنیه . اونم لبخند زد و گفت: منم لالیسا مانوبان هستم . 31 سالمه . منم گفتم: خب این خوشگل خانومی که میگی هم 26 سالشه . لالیسا نخودی خندید .
استایلشو برانداز کردم . موهای بلوند و تقریبا فر داشت و یه لباس مشکی و شلوار جین پوشیده بودو اینا. یه عینک هم روی چشاش بود. خداوکیلی خیلی خوشگل بود(پس چی فکر کردی جنی جان 😐 لیسا به خوشگلی معنی میده. البته خودتم هستیاا با بقیه اعضا)
(عکس استا..یل لیسا)لالیسا گفت : خب . ترجیح میدم لیسا صدام کنی فرشته ی خوشگل. الان از مشکلاتت حرف بزن کوچولو . شاکی شدمو گفتم:هی!کوچولو عمتهه(ایا در انجا هم عمه ها فح.ش میخورند؟) لیسا نخودی خندید ولی یهو جدی شد و گفت: خب بگو دیگه . یهو بغض کردم. با صدای پر از بغض گفتم: همش بخاطر اونه ... لیسا متعجب نگاهم کرد و گفت:کی؟ لبخند تلخی زدمو گفتم:کیم تهیونگ!
اشکی از چشمام اومد و ادامه دادم: کیم تهیونگ! کسی که دارم از ترس ار دادنش میمیرم. همه نقص هامو خواستم بخاطر چیزی به نام عشق رها کنم. ولی آخرش اون داره می ره ...من خوبم! ولی اون داره بخاطر من جون میده . همش تقصیر من و چیزی به نام عشقه! یه چیز کو..فتی به نام عشق!بخاطر این داریم همو از دست میدیم . اون بخاطر من داره جون میده. من بخاطر ترس از دست دادنش . از خودم .. (اشکاش به شدت زیاد میشن) بدم میاد ..
پارت بعدد
چشمم
۲۰
۱۹
۱۸
۱۷
۱۶
۱۵
۱۴
۱۳
۱۲