ناظر جون منتشر کن چیز بدی نداره
سلام بچه ها ببخشید اگه به خاطر سردردم دارم دیر اپ میکنم واقعا خیلی سخته برام😟😟😟 بیخیال بریم سراغ داستان
از زبان تهیونگ: وقتی به قصر برگشتم هوا تاریک شده بودمنم رفتم به اقامتگاهم. لباسامو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم خیلی سعی کردم ولی خوابم نبرد فکرم مشغول بود،مشغول اون دختر اسمش چی بود؟؟ اها کائول دختر عجیبی بود هنوزم باورم نمیشه چجوری منو کشید بالا.تو همین فکرا بودم که خوابم برد. صبح زود از خواب بیدار شدم و صبحونم رو خوردم و به دیدم امپراطور رفتم و از پیشکار اعظم خواستم حضورمو اعلام کنه. پیشکار اعظم : شاهزادده تهیونگ اینجا هستن . امپراطور:بیاد داخل تهیونگ: درود بر امپراطور امپراطور: بشین پسرم تهیونگ: چشم عالیجناب و نشستم. امپراطور :دیروز چطور بود؟ چیزی شکار کردی؟
تهیونگ : آهویی رو زدم ولی یه حادثه پیش اومد و نتونستم جنازشو پیدا کنم. امپراطور: چه حادثه ای ؟تعریف کن چیشده؟ تهیونگ: دیروز نزدیک بود از یه صخره سقوط کنم که به لطف بانو هان دختر پزشک هان نجات پیدا کردم. امپراطور:پس باید ازش تشکر کنم که تنها پسرمو نجات داده پیشکار اون دخترو به اینجا بیا....... تهیونگ:نه عالیجناب لطفا این کارو نکنید. امپراطور : چرا؟؟؟ تهیونگ: چون اون نمیدونه من شاهزادم بهش گفتم یکی از افراد گارد سلطنتی ام و میخوام فعلا همینجوری منو بشناسه. امپراطور: باسه هر کاری دوست داری انجام بده. تهیونگ:متشکرم عالیجناب با اجازتون مرخص میشم. امپراطور:میتونی بری. تهیونگ:بله عالیجناب
خب بچه ها بتزم ببخشید که دیر میذارم امید وارم دوست داشته باشید راستی کایک و کامنت فراموش نشه
سلام بچه ها من جی یونم آیین اکانت جدیدمه
عالی بعدیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
اسم خوارد نجمه اس؟؟؟
اون استیکرا رو حواسم نبود فرستادم😅
مشکلات نیس عزیزم
عالی بود😆😆😍😍😋😋😋
ممنون