Welcome
ناظر عزیز لطفاً رد نکن
۱ (به نام خالق ماه سرخ) عنوان : امپراتوری خونین، یاقوت سرخ شخصیتها: * فلیکس ونگستر: شاهزاده جوان ،خوش سیما و خونآشام خاندان ونگستر. مغرور، جسور، و در عین حال کمی بیتجربه. وارث تاج و تخت و یاقوت سرخ. * امپراتور کریستوفر ونگستر: پدر فلیکس. امپراتور قدرتمند ونگسترها. با تجربه، اما شاید کمی فرسوده از قدرت، وقتی که نامش می آید لرزه بر تن همه می افتد! * مارتین جکسون: مشاور ارشد امپراتور. مردی مرموز و باهوش، با انگیزههای پنهان. * جیک ابرامز : فرمانده گارد سلطنتی. وفادار به خاندان ونگستر، اما همیشه نگران آینده.
۲ [ساعت ۱۰:۰۰ شب - تالار اصلی قصر ونگستر - ] (تالاری عظیم و تاریک، با ستونهای سنگی سیاه و مشعلهایی که نور لرزانی بر چهرههای حکاکی شدهی اجداد خونآشام میاندازند. در مرکز تالار، بر تختی از سنگ یشم سیاه، امپراتور کریستوفر نشسته است. ردای فاخری بر تن دارد، اما چشمهایش خستگی قرنها حکومت را فریاد میزنند. در کنارش، فلیکس ایستاده؛ جوان، با قامتی کشیده و چشمان سرخش که مثل یاقوت میدرخشند. لباسهایش پر زرق و برق اما تیره است.) * امپراتور کریستوفر: (با صدایی که خشدار شده از گذر زمان) فلیکس... پسرم. زمان آن رسیده که بدانی امپراتوری ونگستر، به سادگی به دست نیامده و حفظ آن، آسان نخواهد بود. * فلیکس: (با غرور و صدای کلفت) پدر. من آمادهام. قرنهاست که انتظار این لحظه را کشیدهام. خاندان ونگستر لایق بهترینهاست و من وارث برحق آن هستم. * امپراتور کریستوفر: (لبخند کمرنگی میزند) غرور خوب است، اما تجربه بهتر. این یاقوت سرخ... (به گردنبند یاقوت سرخ درخشانی که بر سینه دارد اشاره میکند) ...نه تنها نماد قدرت ماست، بلکه بار سنگینی است. قدرت آن، ذهن را میآشوبد و دشمنان را جلب میکند. * مارتین: (از سایهها بیرون میآید، صدایش آرام اما نافذ است) امپراتور درست میگویند، شاهزاده فلیکس. خاندانهای دیگر، همسایگان ما، چشم به این یاقوت دوختهاند. و البته، خطراتی هم از درون وجود دارد. * فلیکس: (با تعجب) از درون؟ منظور شما چیست، جناب مارتین؟ خاندان من متحد است. * جیک: (با احترام به امپراتور و ویلیام تعظیم میکند) شاهزاده، جناب مارتین شاید به شایعاتی اشاره دارند. ناآرامیهایی در میان فرقههای دوردست. آنها معتقدند قدرت یاقوت باید... آزاد شود. * فلیکس: (چشمهای سرخش با خشم میدرخشد انگار حرف جیک مانند جرقه ای بود و آتشی در درون فلیکس روشن کرد) آزاد شود؟ منظورشان چیست؟ این یاقوت متعلق به خاندان ونگستر است! کسی جرأت نمیکند به آن دست دراز کند.
۳..[ساعت ۱:۱۵ نصفه شب - اتاق مطالعه امپراتور - ] (اتاق پر از کتابهای قدیمی و نقشههای کهن. نور ضعیف مشعلها، سایههای وهم آوری روی دیوار میاندازد. امپراتور کریستوفر، یاقوت سرخ را از گردنش درآورده و روی میز قرار داده است. یاقوت نوری گرم و در عین حال وهمآلود از خود ساطع میکند. فلیکس با دقت به آن خیره شده است.)
۴* امپراتور کریستوفر: این یاقوت، قلب امپراتوری ماست، فلیکس. قدرت آن تنها در خون ما جاری نیست، بلکه در اراده ماست. پدرم آن را به من داد، و من آن را به تو خواهم داد. اما قبل از آن... باید بفهمی که چطور آن را کنترل کنی، نه اینکه آن تو را کنترل کند. * فلیکس: (دستش را به سمت یاقوت دراز میکند، اما مکث میکند) حسش میکنم... قدرتی عظیم. مثل یک طوفان که در انتظار رها شدن است. * امپراتور کریستوفر: دقیقاً. و طوفان میتواند هم بسازد و هم نابود کند. تو باید یاد بگیری چطور آن را هدایت کنی. مارتین در این راه به تو کمک خواهد کرد. او دانش زیادی دربارهی جنبههای پنهان قدرت ونگسترها دارد. * فلیکس: (نگاهی به مارتین که در گوشهای ایستاده و با لبخندی مرموز تماشا میکند، میاندازد) دانش او... آیا همیشه به نفع خاندان بوده است؟ * مارتین: (آرام میخندد) شاهزاده، دانش من فقط به نفع حقیقت است. و حقیقت... گاهی تلخ و گاهی خطرناک است. آمادگی رویارویی با آن، بخشی از راه وارث بودن است. [ساعت ۲:۳۰ نصفه شب - خرابههای یک قلعه باستانی - ] (باد سردی میوزد و صدای زوزهی حیوانات وحشی از دور شنیده میشود. فلیکس و مارتین در میان خرابهها قدم میزنند. فلیکس یاقوت سرخ را در دست دارد که نوری خفیف از خود ساطع میکند) * مارتین: اینجا مکانی است که پدرت اولین بار قدرت واقعی یاقوت را حس کرد. جایی که ارادهی او بر تاریکی غلبه کرد. اما امشب... حس میکنم چیز دیگری در انتظار ماست. * فلیکس: (با احتیاط به اطراف نگاه میکند) چه چیزی؟ من فقط باد و سکوت را حس میکنم. * مارتین: (ناگهان میایستد و به سمت سایهای در دوردست اشاره میکند) آن سایه... آیا آشنا نیست؟ * فلیکس: (چشمهایش را تنگ میکند) سایه؟ من چیزی نمیبینم. * مارتین: (صدایش آهسته و تهدیدآمیز میشود) این همان فرقهای است که دربارهاش صحبت میکردیم، شاهزاده. آنها به دنبال یاقوت سرخ آمدهاند. و تو... نباید بگذاری به آن دست بزنند. این آزمون واقعی توست. (ناگهان، از دل تاریکی، چند شبح تاریک با چشمانی قرمز شروع به نزدیک شدن میکنند. فلیکس با وحشت و هیجان یاقوت را محکم در مشت میفشارد. نور یاقوت شدت میگیرد و هالهای سرخرنگ دور ویلیام را احاطه میکند و سپس یاقوت سرخ رنگ در دست فلیکس تبدیل به شمشیری بزرگ میشود) * فلیکس: (با صدایی کلفت فریادی که از عمق وجودش برمیآید) شما... شما جرأت کردید! ونگسترها هرگز تسلیم نمیشوند! (نور یاقوت سرخ که اکنون تبدیل به شمشیری شده ، تمام خرابهها را روشن میکند و سایههای مهاجمان را به عقب میراند. نبرد آغاز شده است... نبردی برای بقا، برای قدرت، و برای آیندهی امپراتوری خونین.) (پایان )
ممنونم از ناظر عزیز دوردونه که زود منتشرش کرد
واییی فداتشبشمم✨✨✨
عالییییی
ادامشو میسازی؟
وایی مرسیی عزیزمم
راستش نمیدونم قراره ادامه بدم یا نه🤓💓💓
عالی
عالی عای عالی عالی