سلام اکلیلی ها✨️هانامین هستم. خیلی خوشحالم که پارت های قبلی رو دوست داشتین و امیدوارم از این پارت هم خوشتون بیاد. فقط قبلش چند تا نکته بگم: اولش اینکه من توی پارت های قبلی هم گفتم این فقط یه داستانه و من اطلاعات کاملی در رابطه با بیماری ها ندارم. من پارت قبلی رو دیدم و متاسفانه خیلی غلط املایی داشتم.🙇🏻♀️ اگه توی این پارت هم غلط املایی دیدن حتما بهم بگید. و آخرین نکته اینه که داستان قراره توی پارت ۷ یا ۸ تموم بشه پس فقط یک یا دو پارت دیگه مونده. خب بریم سراغ داستان😊
تئو: فردا وقتی به اتاق الکس رفتم آروم روی تخت نشسته بود و کتابی توی دستش بود. خیلی ناراحت به نظر میومد. یعنی چی شده بود؟ یعنی اون فرد چه کسی بود؟ نمیتونستم دست رو دست بزارم و چیزی نپرسم:(الکس...) ل.ع.ن.ت.ی الان چه وقت درد گرفتن بود؟ الکس سرش رو به طرفم برگردوند و سراسیمه از جاش بلند شد:( تئو، خوبی؟ قلبت باز درد گرفت؟ بیا. اینجا بشین.) روی صندلی توی اتاقش نشستم. سریع یه لیوان آب برام آورد. موقع خوردن آب کل بدنم درد میکرد انگار نمیتونستم آب رو قورت بدم. (الان بهتری؟ مگه صدبار نگفتم به خودت فشار نیار؟) (من خوبم الکس، تو بگو چه اتفاقی افتاده؟ اون کسی که بهت زنگ زد کی بود؟ چرا انقدر بهم ریختی؟) یکدفعه الکس به کل تغییر کرد. صورتش قرمز شد:( تو چیکار داری کی بود؟ چرا همه چیز رو باید بهت بگم؟) با تعجب نگاهش کردم. نفس عمیقی کشید و صداش رو پایینتر آورد:( شرمنده تئو، میشه دیگه بحثش رو پیش نکشی؟ الانم زنگ میزنم به پدر و مادرت و پول عملت رو ازشون میگیرم. تو هر طور شده باید زودتر عمل بشی.) سرم رو انداختم پایین:( ولی من میدونم که اونا مدتیه جواب تماس های تو رو نمیدن. انگار واقعا اونا......) وسط حرفم پرید:(تو از کجا میدونی؟) نفس عمیقی کشید:(نگران نباش، من پول عملت رو ازشون میگیرم. تو فقط تا من بیام. استراحت کن.) هیچ چیزی نگفتم یه جورایی جزئت نکردم چیزی بگم. الکس از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست.
الکس: هر طور شده باید پول عمل تئو رو جور کنم. نمیتونم اجازه بدم بهترین دوستم ب.م.ی.ره. اگه پدر و مادرش جواب تلفنم رو نمیدن، کاری میکنم که با پای خودشون بیان بیمارستان و پول عمل رو پرداخت کنن. ولی اول از همه باید آدرس محل کارشون رو گیر بیارم. اون جوری که تئو میگفت این پدرش برای کار و بیزینس خیلی اهمیت قائله. اما خب مسئول پذیرش همینطور آدرس رو بهم نمیده که، یعنی باید چیکار کنم؟ به سمت میز پذیرش رفتم:( ببخشید کیت.) لبخندی زد:( اوه.. تویی الکس. سلام! چی شده؟) (راستش یه خواسته ای ازت دارم. چطور بگم؟ میخوام آدرس محل کار پدر و مادر تئو رو از توی پروندهاش بهم بدی.) چشماش رو گشاد کرد:( برای چی آدرس رو میخوای؟) (میشه نپرسی؟ هر کاری بگی انجام میدم تا جبران کنم.) کمی مکث کرد:( خیلی خب. از اونجایی که گفتی هر کاری برام انجام میدی یه چیزی ازت میخوام. قبول میکنی؟) خوبه. بالاخره آدرس محل کارشون رو گرفتم ولی خب مجبور شدم شرایط کیت رو قبول کنم و هر شب زبالههای بیمارستان رو ببرم بیرون و توی سطل زباله بندازم. چرا؟ چون کیت از تاریکی میترسید فقط برای همین مجبور شدم اون همه پله رو هر شب پایین برم و دوباره بالا بیام ولی خب اگه اینجوری پول عمل تئو جور میشه من راضیم. به آدرسی که روی کاغذ نوشته شده بود نگاه کردم. فقط دو ساعت وقت داشتم تا بتونم برم اونجا و اونا رو راضی کنم تا پول رو پرداخت کنن ولی اولش باید از نگهبانی رد میشدم و خب خدا روشکر ،کار راحتی بود چون نگهبان بیشتر اوقات خوابیده بود.
تئو: نیم ساعتی از وقتی که الکس از اتاق بیرون رفته بود میگذشت. از اتاق بیرون رفتم تا ببینم کجاست اما هر جای بیمارستان رو گه گشتم خبری ازش نبود. یعنی این پسر کجا رفته بود؟ خیلی نگرانش بودم. این اواخر رفتارش عوض شده بود. یلنی فقط به خاطر پول عمل من بود؟ یا چیز دیگهای اتفاق افتاده بود؟ (کیت، سلام. تئو هستم.) (اوه. سلام تئو، خوبی؟ مشکلی پیش اومده؟) (شرمنده کیت میخواستم بپرسم تو از الکس خبر داری؟ میدونی کجا رفته؟) (یعنی واقعا نمیدونی الکس کجاست؟ شما که همیشه باهم بودین.) بلخندی از روی ناچاری زدم:( درسته. اما امروز نمیدونم کجا رفت. اگه میدونی میشه بگی؟) (باشه، باشه. خب تقریبا یک ساعت پیش الکس اومد و ازم درخواست کرد تا آدرس محل کار پدر و مادرت رو بهش بدم. منم در قبال اینکه یک ماه اون آشغال ها رو ببره بیرون قبول کردم و آدرس رو بهش دادم.) خشکم زد. زمزمه کردم:( نگفت برای چی آدرس رو میخواد؟) (نه، وقتی ازش پرسیدم چیزی نگفت. فقط موقع رفتن گفت که با این کارم کمک بزرگی به تئو کردم. همین.) نه،نه. این امکان نداره. اون دیوونه چه فکری با خودش کرده؟ میخواد چه کاری انجام بده؟
الکس: واقعا این چه پدری بود که با این همه ثروتی که داشت پول عمل پسرش رو نمیداد؟ محل کارش شبیه کاخی بزرگ و مجلل بود. آروم آروم از پلهها بالا رفتم و خودم رو به دد رسوندم. تَق تَق تَق (بفرمایید) (ببخشید من....) سر جام ایستادم. اتاق پر بود از آدم های کت و شلوار پوشیده و باکلاس. چطوری میتونستم از بین این همه آدم رد بشم؟ داخل شدم و در رو پشت سرم بستم. یه سمت میز منشی رفتم:( سلام خانم. ببخشید من با آقای جانسون کار دارم.) (ببخشید شما کی هستین؟ نوبت قبلی داشتین؟) (نه. من در واقع یکی از آشناهاشون هستم. باهاشون کار مهمی دارم. لطفا بهشون بگید دوست تئو اینجاست.) (باشه. صبر کنید. الان تماس میگیرم....اِ.. اونجاست.) سرم رو برگردوندم. درسته پدر تئو بود. با ظاهری آراسته و مرتب، کراوات و لباس های شیکی که داشت مشغول صحبت کردن با بعضی از این آدما بود. منشی بلند شد و به سمتش رفت:( آقای جانسون. یه پسر اومده که گفته از آشناهاتونه اصرار داره شما رو ببینه.) سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد. میتونستم خشم رو توی صورتش ببینم. با عصبانیت به سمتم اومد و در حالی که سعی میکرد جلوی اون همه آدم آروم به نظر بیاد نگاهم کرد و گفت:( تو اینجا چه غ.ل.ط.ی میکنی؟) توی چشماش زل زدم و با لحنی کنایهای بهش گفتم:( پس آدمی که میخواست پسر خودش رو از پشت بوم پ.ر.ت ک.ن.ه پایین، الان اینجا انقدر شیک وایساده و داره باهام حرف میزنه؟) بهم نزدیکتر شد:( ببین پسر جون، همین الان از اینجا میری و گرنه....) (ببین آقای جانسون، شاید تئو ازت بترسه ولی من به هیچ وجه ازت نمیترسم. من اومدم اینجا تا پول عمل تئو رو ازت بگیرم.) (همین الان از اینجا برو. منم هیچ وقت پول عمل اون پسر بیعقل رو نمیدم. بزار ب.م.ی.ره . اینجوری بهتره.) سرش رو برگردوند و ازم دور شد. من هر جور شده باید پول رو جور میکردم. من از اینجا دست خالی بیرون نمیرفتم. داد زدم:( آقای جانسون. یا پول عمل پسرت رو بهم میدی یا همینجا آبروت رو میبرم. از همه کارات خبر دارم. میخوای بگم میخواستی پسرت رو ب.ک.ش.ی؟ میخوای بگم پول عمل پسرت رو نمیدی؟) همه بهم چشم دوخته بودن. سریع به سمتم اومد و دستم رو کشید و همراه خودش به داخل اتاقش برد.
هولم داد یه گوشه اتاق و در رو بست:( تو الان چه غ.ل.ط.ی کردی؟ اصلا میفهمی کجایی؟) (من میدونم دارم چیکار میکنم. این تویی که نمیدونی به عنوان پدر وظیفهات اینه که پول عمل پسر بیمارت رو بدی. بازم میگم من ازت نمیترسم. یا پول رو همین الان بهم میدی یا از در اتاق میرم بیرون و هر چی میدونم رو به همشون میگم.) ( اگه به پلیس زنگ بزنم و به جرم ایجاد مزاحمت ازت شکایت کنم چی؟) لبخندی زدم:( اوه یادم نبود. تو حتی نمیتونی از من شکایت کنی چون اگه پای پلیس وسط بیاد، اون موقع است که تو باید به خاطر کبودی هایی که هنوز روی بدن تئو هست و به خاطراینکه پول عمل پسر مریضت رو نمیدی و خیلی چیزهای دیگه پاسخگو باشی.) رنگ صورتش پرید:( باشه. باشه. یعنی اگه الان پول رو بهت بدم از اینجا میری؟) (صد در صد) به طرف گاو صندوقی که توی اتاقش بود رفت و دسته ای اسکناس بیرون آورد:( بیا. بگیرش. این حتی از پول عملش هم بیشتره. حالا از اینجا گ.م.ش.و بیرون.) پول ها رو از دستش گرفتم و از اتاق بیرون رفتم. از بین تمام چشم هایی که بهم خیره شده بودن رد شدم و از اون محل کار ک.و.ف.ت.ی بیرون رفتم.
تئو: (دیگه تقریبا غروب شده. پس چرا الکس هنوز نیومد؟) سرم روی پاهام قرار دادم و خداخدا میکردم حال الکس خوب باشه. ناگهان صداش رو شنیدم که داد زد:( تئو، تئو پول عملت رو جور کردم.) سرم رو بلند کردم و به سمتش دوییدم. نفس نفس میزد. چند ثانیهای صبر کردم تا نفسش جا بیاد. محکم دستم رو به شونه اش کوبیدم:( تو چرا اینکارو کردی؟ چرا رفتی محل کاری پدرم. میدونستی ممکن بود یه بلایی سرت بیاره.) شروع کرد به خندیدن:( اون بخواد بلایی سرم بیاره؟ نبودی ببینی چطور از ترس میلرزید. حالا اینا رو ولش کن. برو کنار میخوام پول رو بدم پذیرش که فردا عملت کنن. تو هم برو برام یه نوشیدنی به عنوان تشکر بگیر. گریهام گرفته بود. سریع بغلش کردم:( من متاسفم الکس. من باعث شدم تو به زحمت بیوفتی. به خاطر من مجبور شدی هر شب آشغال ها رو ببری بیرون. من معذرت میخوام....) از بغلم بیرون اومد و نگاهم کرد:( تئو. دیگه هیچ وقت همچین حرفی نزن. من خودم خواستم که این کار رو بکنم. مگه آدم برای کمک کردن به برادر خودش دلیل میخواد؟ ما قول دادیم که هر چی شد بهم بگیم و به همدیگه توی مشکلات کمک کنیم مگه غیر اینه؟) سرم رو تکون دادم:( نه. غیر از این نیست.) از کنارم رد شد و به سمت پذیرش رفت.
الکس: دو هفته از عمل تئو میگذره. حالش خیلی بهتر شده و قلبش مثل سابق درد نمیگیره. تنها مشکلی که وجود داره اینه که نمیدونم چجوری در رابطه با کسی که بهم زنگ زد بهش بگم؟ نمیدونم اصلا باید بگم یا نه. تئو: به لطف کاری که الکس کرد و پول عمل رو جور کرد حالم خیلی خوب شده. دیگه راجب کسی که بهش زنگ زد حرفی نزدم. نمیخواستم ناراحتش کنم. الکس مجبوره هر شب راس ساعت ۹ آشغال های بیمارستان رو ببره بیرون. اینکارو باید یک ماه انجام بده. حتما خیلی براش سخته تا با بیماری که داره این همه پله رو طی کنه. تصمیم گرفتم از امشب توی این کار بهش کمک کنم هر چی نباشه به خاطر من مجبور به این کار شد. ساعت ۹ شب: تئو: الکس رو دیدم که با چندتا کیسه زباله از بمیارستان بیرون رفت. منم همراهش رفتم. الکس کیسه ها رو توی سطل زباله انداخت. به طرف دوییدم:( الکس اومدم بهت کمک ...) که ناگهان ماشین سیاهی جلوی الکس ایستاد. سر جام ایستادم و تکون نخوردم. هم شیشه ماشین دودی بود و هم ماشین ازم دور بود برای همین چیزی نمیدیدم. شیشه ماشین پایین اومد و کسی مشغول حرف زدن با الکس شد. چند ثانیه بعد الکس رفت و سوار ماشین شد.
همینطور آدمه بده این داستانت معرکههههه ست 🛐🛐🛐🛐
ممنونمممم😭😭💖🎀
❤😘
عررر عالی بوددد
منتظر پارت بعدمم😭
خداروشکر یکی از اون ناظرای خوش شانسی بودم که پستتو زودتر دیدد
ممنونم اکلیلی😭😭😭🌸🍓💖💖✨
خواهش میکنم گوجی بوجیی😭💞🫂
وای چرا انقد بد موقع تموم شد کو پارت بعدی؟😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
خیلی خوشحالم که دوست داشتی💖🎀✨
پارت بعدی رو شاید یکشنبه یا دوشنبه بزارم.
مرسییییییییی