یه داستان کوتاه دیگه نوشتم بعدی🙂👈
دانه های برف آرام و بی عجله یکی پس از دیگری فرود می آمدند. سکوت، سرما و تاریکی اولین کلمه هایی بود که به ذهنش می رسید. از سال گذشته تاکنون، جای بعضی از درخت ها خالی شده بود و زمستان با پتویی از برف، سعی داشت این زخم عمیق را بپوشاند. همه حیوانات و درختان دیگر چنان مشتاق آمدن بهار بودند که تصمیم گرفته بودند زمستان را بخوابند تا هر چه زودتر به بهار برسند؛ امّا این اولین بار نبود، همیشه همین کار میکردند. هیچ کس منتظر زمستان نبود و هیچ کس حتی از وجود او خبر نداشت.
الهه با زیبایی و ظرافت تمام زمستان را به جنگل آورد ولی طولی نکشید که حوصله اش سر کشید. کار زمستان فقط سه روز وقت می برد و خود زمستان سه ماه بود. دستش را به آسمان گرفت و مشتی برف دست نخورده از آسمان جمع کرد. میخواست ادم برفی بسازد ولی از سر ظرافت و کمال، گربه ای ساخته بود که گویی از ابتدا به دست ایزد آفریده شده بود. در همین حال مهتاب دستی به سر گربه برفی کشید و اینگونه گربه از دنیای خیال پا به عرصه ی وجود گذاشت.
گربه، زیبایی زمستان و اسرار قلب ماه را به ارث برده بود.الهه که منتقد کارهایش را یافته بود از او پرسید: هنرم را ببین! کارم چطوره؟ بی نظیره مگه نه؟ گربه با نگاهی به اطراف گفت: این منظره واقعا بی همتاس! همه چی در کامل ترین حالت خودشه ولی اشکالش همینجاست! خیلی بی نقصه! _ مگه زیبایی در بی نقص بودن نیست!؟ _ وقتی چیزی بی نقصه غیر واقعی به نظر میاد. برای همین هم به دل نمیشینه! چیزی که قلب رو درگیر نکنه، دیر یا زود فراموش میشه. میتونم کمکت کنم واقعی تر به نظر بیاد!
گربه سراسر پتوی زمستانی را قدم زد و آن را طرح دار کرد. برف ها به این ور و آن ور برد و تقارن و یکدستی آن را برهم زد. _ قشنگ تر نشد؟ الان واقعی شد! اونقدر واقعی که معلومه یه گربه هم اینجا بوده. الهه مات و مبهوت به منظره جدید خیره شده بود. منظره دیگر صاف و یکدست نبود، ولی رد پاها، برف های دست خورده و قندیل های ریخته شده حس گرمی و لطافت بیشتری به منظره داده بود. الهه اعتراف کرد که زمستان همیشه زیبا بوده ولی تا کنون اینقدر حس گرمی و زیبایی نداشته.
گربه از الهه خواست که سری به دنیای بیرون از جنگل هم بزنند و او هم قبول کرد. آن ها مخفیانه به شهر آدم ها سفر کردند. الهه تا حالا به شهر نرفته بود و برای اولین بار دید که مردم شهر، زمستان را مثل گربه دوباره طراحی میکنند. برف را کنار میزنند، برف بازی میکنند و روی آن نمک می پاشند ولی با این وجود عاشق زمستان هستند. با کمی گشت و گذار صحنه های عجیب تری هم به چشم میخورد. در شهر سرمای بیشتری حس میشد. مردمی که با بی تفاوتی از کنار بی خانمان ها رد میشدند ، کودکی که در تنهایی گریه میکرد و انسان هایی که حتی از الهه سرد تر بودند و روز و شب شان را بی هیچ نور و امیدی می گذراندند. الهه تا کنون چنین سرمایی را حس نکرده بود. گربه به او یادآور شد که سرمای واقعی نیز از قلب می آید. قلب که سرد شود ، جسم و روح هم رو به سردی میروند.
روزهایشان با کشف زیبایی های واقعی و شب ها را با سکوت و تماشای منظره می گذراندند. زمستان با همه سردی خود رو به پایان بود. گرما برف ها را شکافته بود و یخ ها آب میشدند. گربه برفی هم در واپسین لحظات زندگی خود بود. الهه با تمام قوا سعی داشت گربه را سرد نگه دارد ولی آفتاب هر لحظه بی رحم تر بر سر گربه میتابید. در اخر گربه ذره ذره در دستان الهه ذوب شد و الهه نیز با غم و اندوه زیاد به خواب رفت.
اما گربه راه و چاره این مسئله را از ماه آموخته بود. در همان روزهای آخر، دانه میوه ای را در خاک گذاشت و خودش هم در همان جا ذوب شد. بدنش تبدیل به شهد جان دانه شد و همزمان با خواب الهه شروع به رشد کرد.
درخت با عنایت ماه و لطف زمستان رشد کرده بود پس طبیعی ست اگر مثل بقيه درختان نباشد.در طول سال، شاخه ی خشکیده ای بیش نبود و گویی به خواب تابستانی رفته بود. اما با اولین برف زمستانی، جوانه های بهاری بر روی تنش نمایان شد. آری! گربه برفی اگر چه تنش سرد بود ولی قلبش چنان گرم بود که همواره هر جایی که رد گربه بر آنجا بود، گرما و شور زندگی در آنجا جریان میافت.
عالییییییی
🙏✨