سلام بر دوستان گلم این اولین تستی که میزارم
سلام من مرینتم یک دختر معمولی و یک راز دارم که..... تیکی:که عاشق آدرینی😁 مرینت:من داشتم خودم رو معرفی می کردم چرا پریدی وسط حرفم تیکی:ببخشید مرینت مرینت:می بخشمت اما از این به بعد اینطور اشتباهی نکن تیکی:چشم مرینت.حالا بریم پایین کمک بقیه کیک درست کنیم مرینت:بریم
از زبان مرینت:رفتیم پایین که کیک درست کنیم که چشمم به آدرین خورد که داشت کمک می کرد اومدم که یواشکی از پشتش رد بشم اما دیدم و سلام کرد و منم جوابشو دادم: مرینت:الام.....سلام و رفتم کمک بقیه که کیک درست کنیم امسال پختن کیک کریسمس به عهده شیرینی پزی ما هست.و تلاش میکنیم که بهترین کیک رو درست کنیم. از زبان آقای دوپن چنگ: داشتیم کیک درست میکردیم که نگاه ساعت کردم و دیدم که فقط یک ساعت وقت داریم
از زبان آقای دوپن چنگ: فقط یک ساعت وقت داشتیم و کار زیادی مونده بود برای همین تصمیم گرفتم که به پدرم زنگ بزنم و بخوام که به کمکمون بیاد تا کیک رو سریع تر آماده کنیم. آقای دوپن چنگ :سلام پدر پدر آقای دوپن چنگ:سلام پسرم .خوبی؟ صدات طوریه آقای دوپن چنگ:بله خوبم فقط به کمکت احتیاج دارم پدر آقای دوپن چنگ:چه کمکی؟ آقای دوپن چنگ:همینطوری که میدونی امسال وظیفه ی پختن کیک کریسمس به عهده من هست اما من فقط۵۵دقیقه وقت دارم و هنوز خیلی از کارهام مونده برای همین ازت کمک میخوام تا سریع تر کیک رو درست کنیم پدر آقای دوپن چنگ:باشه پسرم من با ۱۰نفر میام کمکت آقای دوپن چنگ:ممنون پدر.خدانگهدار پدر آقای دوپن چنگ:خدانگهدار پسرم
از زبان پدر آقای دوپن چنگ: وقت نداریم باید سریع شیرینی پز هامو ببرم شیرینی پزی پسرم. از زبان آقای دوپن چنگ:خوش آمدی پدر .بعد از احوال پرسی سریع شروع به ادامه ی کارمون کردیم. بعد از ۱۰دقیقه شهردار زنگ زد و گفت که کیک رو سریع تر آماده کنید از زبان مرینت: داشتیم کیک درست می کردیم که یک دفعه آلیا صدام زد و گفت که کلویی دم در با من کار داره.رفتم که ببینم کلویی با من چه کار داره. کلویی:سلام مرینت مرینت:سلام کلویی کلویی:میشه به لیدی باگ بگی که بیاد پشت بوم خونه مون باهاش کار دارم مرینت:لیدی باگ امروز به من گفت که کار داره من نمیتونه کسی رو ببینه
کلویی: من باید ملکه زنبور باشم برای امشب!! مرینت:خوب حالا من چکار کنم کلویی: ازت متنفرم از زبان مرینت:بعد از اینکه کلویی این حرف رو بهم زد سریع سوار ماشین شد و رفت وقتی که داشتم بر می گشتم احساس کردم یک نفر داره نگاهم میکنه اما هر چقدر نگاه اطرافم کردم کسی نبود و برگشتم شیرینی پزی کمک بقیه. از زبان آدرین :یعنی کلویی با مرینت چکار داشت بزار مرینت داره میاد ستم ازش میپرسم آدرین:مرینت مرینت:بله آدرین آدرین:کلویی باهات چکار داشت؟ مرینت:اینجا نمیشه بگم بیا بریم بیرون تا برات بگم آدرین:باشه مرینت
مرینت: چون من دوست لیدی باگ هستم برای همین کلویی اومده بود و میگفت که به لیدی باگ بگم که معجزه گر زنبور رو برای امشب به کلویی بده آدرین:تو چی بهش گفتی؟ مرینت:امروز لیدی باگ به من گفت که نمیتونه کسی رو ببینه برای همین بهش گفتم که نمیشه لیدی باگ رو ببینه. آدرین:خوب الان برگردیم شیرینی پزی کمک بقیه مرینت:باشه آدرین از زبان آقای دوپن چنگ: نگاهی به ساعت کردم و دیدم فقط نیم ساعت وقت داریم و کارهامون داشت خوب پیش می رفت و تا بیست دقیقه دیگه کارهامون تموم میشه.تا اون موقع تزیین کیک تموم میشه. بعد از پنج دقیقه: از زبان آقای دوپن چنگ: آه نه خامه تموم شد بهتره به مرینت بگم تا سریع بره و خامه بیاره. آقای دوپن چنگ:دخترم مرینت خامه تموم کردیم با دوچرخه ات برو و خامه از سوپر مارکت بگیر و برگرد مرینت :چشم بابا
از زبان مرینت: خوب پس برم برای سوپر مارکت داشتم میرفتم که ناگهان....... پایان پارت یک
..........
..................
....................
البته قبلش دوتا پارت از یک داستان دیگه منتشر میشه بعدش پارت دوم این داستان میاد
باشه ادامه اش میدم
عالییییییییییییییییییییییییییییی بود
ممنون😊
اگه دوست دارید این داستان رو ادامه بدم
دوست دارید یا نه؟
ادامه بده
الان پارت بعدی رو ثبت کردم
ممنون
چالش این پارت: چه اتفاقی برای مرینت میفته؟
لطفا جواب بدید
شرور میبینه