اینم از پارت دومم داستان
حس کردم نفس کشیدن برام سخت شده و چند ثانیه بعد همچی تار شد ... وقتی چشمامو باز کردم تو یه اتاق بودم که کاغذ دیواری های سیاه داشت و چند تا عکس به دیوار وصل بود بهشون نگاه کردم این که همون پسرس که دیشب دیدم . الان کجام . در یهو باز شد و دو پسر و یه دختر خوابیده وارد شدن دختره تو بغل پسر دومی بود و پایین لباساش پاره بود انگار گدا بود .
پسر دومی که نمی دونستم کیه دختره رو روی تخت خوابوند و پتو رو روش کشید و اون یکی که دیشب دیدمش با اخم امد سمتم و گفت :خودم رو معرفی میکنم ادرین اگرست و ایشون برادر کوچیک من الوین اگرست هستن
+منو چرا اوردین اینجامگه من چیکار کردم و زدم زیر گریه _نترس خانم کوچولو ما با تو کاری نداریم اگه می خوای اینجا رو ببینی همراهم بیا به چشمش زول زدم نمی تونستم چشم از چشمش بردارم انگار بدنم تحت کنترل من نبود ناگهان به خودم امدم دستش رو به سمتم دراز کرد نمی دونم چرا بهش اعتماد کردم و دستش رو گرفتم یه لبخند زده بود قبل رفتن یه نگاهی به الوین انداختم یه پسر بلند با موهای بور و چشمای بنفش بود .
از تو یه راهرو رد شدیم که خیلی زیبا بود پر از عکس شاه ها بود یه عکسی هم بود که ادرین و الوین و یه مرد و یه زن بالا سرشون بودن .به حرکت ادامه دادیم تا به یه اتاق رسیدیم _این اتاق تو هست مرینت وای چه اتاقی بود تو عمرم همچین اتاقی ندیده بودم ادرین گوشه وایساده بود نمی دونم چرا به سمتش رفتم و گونشو بوسید و گفتم ممنون ادرین هم یه لبخند زد و گفت: قابل تو رو نداره راستی امشب یه جشن هست تو با من میای به جشن دوست ندارم با لیلیا بیام.
+لیلیا کیه؟ _ لیلیا پرنسس سرزمینه دلومرون هست و همیشه به من چسبیده بابام هم میگه برای پیوند بین سرزمین ها باید باهاش ازدواج کنم +باشه من میام اما من لباس ندارم _در کمودو باز کن من یه چند تا لباس برات اورده بودم در کمد رو باز کردم و وای چقدر لباس خوشگل اندفعه دیگه پریدم بغل ادرین و گفتم :ممنون ادرین تو خیلی خوبی .به خودم امدم وای من چی کار کردم به خودم امدم و از بغلش امدم بیرون و سرم رو انداختم پایین و گفتم: ببخشید .ادرین سرخ شده بود و فقط فرار کرد رفتم سمت کمد لباس و یه لباس خوشگل برداشتم خیلی ناز بود موهامو هم باز گذاشتم و روژلب و کفش ستش رو زدم ناخونحامو هم همون جور کردم باید ناخون مصنوعی هارو جوری میزدم انگار نا خون خودمه اما نشد ولی در اخر چیز خوبی در امد
خیلی قشنگ شده بود. نشستم رو صندلی هنوز نیم ساعت وقت داشتم تا ادرین بیاد کنجکاو شده بودم دختره کیه از راهرو رفتم و به اتاق رسیدم در رو زدم و وارد شدم دختره رنگ پوستش تیره بود اما زیبا بود لباسای خیلی قشنگی پوشیده بود . دختره منو که دید گفت: ♡با من کاری نداشته باش من کاری نکردم ترا خدا پایان پارت دوم امیدوارم خوشتون اومده باشه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اخر داستان الوین میمیره