روایت دلم از غبار نشسته بر شهر و جان های گذشته .
چشمهایم را که میبندم، هنوز آن کوچه را میبینم. پر از دوچرخه و بستنیفروش. چشم که باز میکنم، کوچه گوری شده برای آرزوهایی که زیر آوار خفه میشوند. شانزده سال دارم، اما پشت همین پنجرهی کدر، هزار سال پیر شدهام. نه از درس، نه از دغدغهی مد. از صدای انفجاری که زودتر از اذان بیدارم میکند. از بوی باروت که جای نان تازه را گرفته. از چشمهای خالی بچههایی که دیگر نمیخندند.
دیشب، دانش آموز کوچک را از زیر خاک بیرون کشیدند. تختهمشقش پر از گل و ماهی بود. میگفت پزشک میشود. اما خودش، پیش از یک نفس، زیر آوار ماند. نه پزشکی رسید، نه آرزویی. فقط خاکی که روی دفترش ریخت. و من هر روز میپرسم: چرا بچهها برای اشتباه بزرگترها میمیرند؟ چرا بیمارستان جای شفا نیست، جای وداع است؟ چرا یک آدم معمولی، ناگهان میشود یک عدد در آمار کشتهها؟
از جنگ متنفرم. از بمبهایی که اسم «دقت بالا» دارند، اما نوزاد را از سرباز تشخیص نمیدهند. از بیماری که میان آوار، بیصدا جان میگیرد. دلم یک روز سکوت میخواهد. یک صبح که مادرم برای سلامتی دعا کند، نه برای زنده ماندن. دلم مدرسه میخواهد، بدون کیف پر از مدارک شناسایی. اما بدتر از همه، ترس از عادی شدن است. میترسم به انفجار عادت کنم. به تابوتهای کوچک عادت کنم. به روزی که بپرسم «چند نفر مردند؟» و جواب را مثل تعداد نانِ نرسیده، ثبت کنم بدون اینکه گریهام بگیرد.
ته دلم، یک حس ناامیدانه هنوز زنده است: میخواهم بمانم. نه برای قهرمانی، نه برای انتقام. فقط برای اینکه یک روز، در جایی امن، برای همهی کسانی که نماندند، شعر بخوانم. برای آنهایی که نامشان روی آوار ماند و کسی نخواند. من یک نوجوانم. پر از رویا، پر از ناامیدی. اما باور دارم: نمیمیریم تا دنیا بیدار شود. میمانیم تا دنیا را عوض کنیم. حتی از پشت همین پنجرهی کدر.
چقدر یاد میناب افتادم🎒
کاش ویژه بشه پستت ...
درخواست میدم ببینم چی میشه .
زیبا بود🥲 نترس با قلب بزرگت ، اوم روز نمیرسه که برات عادی بشه ... من عقلم به جایی قد نمیده و واقعا نمیدونم چطور باید تمومش کرد . فکر کنم هیچکس نمیدونه چون در نهایت خود انسان ها خرابش کردن...