
خوب اینم از پارت سوم

+من کاری با تو ندارم می خواستم ببینم تو چطوری امدی اینجا ♡من یکی از فقرای نیویورکم دیشب داشتم با خدا حرف میزدم که یه اغا یی با چشمای بنفش و موهای بور امد سمتم و گفت الیا سزار میشناسی منم گفتم خودمم مرده هم یه پودر ریخت تو صورتم منم خوابم برد و وقتی بیدار شدم اینجا بودم تو دراکولایی؟ +نه من انسانم و الانم جشنه به تو هم گفتن اماده شی واسه جشن

+نه من انسانم و الانم جشنه به تو هم گفتن اماده شی واسه جشن ♡اره من باید با الوین برم _منم باید همراه ادرین برم خوب من برم تو اتاقم که الان این میاد من برم بابای چقدر زود با اینجا وقف شدم ♡بابای از اتاق امدم بیرون و به اتاق خودم رفتم و روی صندلی نشستم یهو ادرین جلوم ظاهر شد ترسیدم و اعصابم بهم ریخت و گفتم:

+چته چرا از در نمیای _اخه دوست داشتم سوپرایزت کنم بریم +بریم ادرین یه کت و شلور پوشیده بود کته پشتش امده بود یکنم پیاسن مثل کت معمولی نیود رنگ ادرین هم روشن تر شده بود کتش از پشت یه شنل سیاه سبز داشت من از دو دختر که تو خیابون دیده بودم فهمیده بودم که کت دراکولا ها سیاه قرمزه اما این سیاه سبزه دستش رو گرفتم به طرف سالن مهمونی رفتیم وای چقدر ادم داشتم رد میشدم همه منو و ادرین رو نگاه میکردن ادرین دستم رو فشار داد یه دختر داشت مثل قورباقه نگام میکرد اروم به ادرن گفتم:اون کیه چرا منو انجوری نگاه می کنه

_اون لالیا هست و الانم دوست داره سرت رو بکنه +مسخره خوب حالا کجا بریم من تا حالا مهمونی نرفتم _اما من خیلی رفتم و دستم رو گرفت و بردم گذاشتم روی صندلی و برام کیک اورد خودشم یه تیکه داشت می خورد بعد الیا و الوین هم دست تو دست داشتن میومدن اونا هم رو یه صندلی نشستم و مشغول کیک خوردن شدن اونجا یه پنجره بزرگ داشت که ماه از توش کاملا معلوم بود داشتم ماه رو نگاه میکردم .

عجیب بود با انکه اونجا همه دراکولا بودن اما من نمی ترسیدم ولی معلوم بود الیا ترسیده . یه دختری امد و از پشت من رد شد و موهامو کشید و رفت یه اخ بلند گفتم که ادرین رو شو به طرفم برگردوند و گفت : چی شد +یه دختر از پشتم رد شد و موهامو کشید. ادرین به نظرم خیلی عصبانی شد چون صورتش قرمز شد و از جاش بلند شد و رفت چند دقیقه بعد امد ولی نمی دونم چی کرد اما دختره رو دیدم که اخم کرده پس معلوم بود باهاش دعوا کرده یه لبخند زدم و به لذت بردن از جشن ادامه دادم. بعد جشن به اتاقم رفتم تو اتاقم یه لپتاب گذاشته بود تعجب کردم من فقط اینا رو تو دست ادم پولدارا دیدم . رفتم سمتش و خدا را شکر سواد داشتم چون مادرم تا ۱۵ سالگیم زنده بود و خرج تحصیلم رو میداد اما بعد مرد و الان ۳ ساله مدرسه نرفتم لپتابو باز کردم وای رمز داره.

_ اسمم رو بنویس میاد . خواستم برم که یهو شیشه اتاق ادرین خورد شد و یه مرد امد و رو به من گفت:(نشانه اقاه♤) ♤مرینت بیا _گانماک تو انجا چیکار میکنی پدر من تو رو ۱۰۰ پیش تبعید کرده بود ♤ادرین پس تو هنوز هستی ها امدم تو برگزیده رو برای ملکه الیزا ببرم _عمرا دستت بهش برسه. یهو چشمای ادرین قرمز شد و به سمت اون مرد که فکر کنم گانمارک بود هجوم برد درگیری سختی بود اما گانمارک با تقلب ادرین رو پرت کرد گانمار داشت به سمتم میومد _مرینت برو .با تمام وجودم شروع به دویدن کردم به داد میزدم :کمک کمککککککک که یهو شاه جلوم سبز شد منم افتادم زمین همون موقع گانمارک امد شاه داشت با گانمارک مبارزه میکرد که یهو از دهن گانمارد خون امد و یه چا قو از دلش در امد ادرین بود _هرکی با من در افتاد این سزاشه گانمارک هنوز سر پابود و ما داشتیم نگاش میکردیم من که دیگه یادم نمیرفت _اون یکی از اونا بود ولی پدر اندفعه زود شکست خورد ◇پسرم اون موقع جنگ چیزی به تو نگفت _چرا گفت که ملکه الیزا میگه مرینت رو بیار ◇این امکان نداره برو زود درک رو خبر کن _ چیشده پدر ؟ ◇می فهمی زود خبرش کن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام شاهرخ خوبی😄😄
میگم اگه هستی لطفا جواب بده اگه علیرضا و بقیه بچه های گروه تو داستان زهرا یادت باشه میخوایم جشن بگیریم بخاطر اینکه دوستی مون نزدیکه یک ساله بشه توهم میایی؟😁
سلام شاهرخ خوبی
سلام شاهرخ خوبی کجایی چرا چند وقته نیستی 😊
اهان راستی یادم رفته بود
داستانت عالی بود 💗💗💗👏👏👏
ممنون💖🌷🌼
عالیییی بود 💕😍
ممنون😍
عالیییییییییی بود خیلییییییییییی خوب بود 😍
ممنون😍