که ادرین و دیدم گفت سلام گفتم سلام همین طوری بهم خیره بود بعد از مدت کوتاهی گفت در مورد غزیه لوکا امید وارم تونسته باشی باهاش کنار بیای گفتم آره تقریبا فراموشش کردم گفت خوش حالم و از کنارم رد شد همین طوری تو فکر بودم الیا تکونم داد و گفت حواست کجاست
گفتم هیچ جا دیگه بریم و راه افتادم هنوز چند قدمی. نرفته بودم که دستمو گرفت و گفت مرینت حواس تو جمع کن فکر میکنم تو این مدت به خوبی درس گرفته باشی نباید بهش دل ببندی خندیدم و گفتم چرا بی خود حرف میزنی خودت میدونی عشق دیگه برای من معنی نداره
گفت خوب به هر حال حواس تو جمع کن خلاصه باهم یکم وقت گذروندیم و قرار شد از فردا تو جشن واره های هنر شرکت کنم برگشتم خونه توی اتاقم کشو کمدم رو باز کردم چشمم به جعبه عطری که لوکا بهم هدیه داده بود افتاد چند تا از عکس هاش و دفتر خاطراتم که راجبش نوشته بودم هم کنارش بود همه رو برداشتم
انداختم تو سطل اشغال گوشه اتاق صدای در اومد رفتم پایین شارلوت پرید بغلم و گفت خاله مرینت دلم برات تنگ شده بود گفتم منم همین طور ماریا اومد جلو یه طور عجیبی نگاهم کرد و گفت فکر کنم تا الان از موضوع پدر و مادر با خبر شدی
گفتم آره میدونم از مادر خبر نداری گفت نه ندارم
خداحافظ
عالیییییییییییی
عالی بود
ممنون
عالیییی
مرسی
سلام کیوتا💜👑💜
خوبین ؟🌸
من هیوای مومو هستم🌸🎵یه آیدل 🎤💓
من فنای زیادی ندارم😯و کسایه کمی ازم حمایت میکنه😕
به فنام میگم بلوبری💓خوشحال میشم بلوبری بشی و از من حمایت کنی🎵🎤پس به پروفم سر بزن و به خانواده بلوبری ها ملحق شو🌸
______________________
راستی تستت عاااااالی بود و لایک شد💓🎵
فالوم کنید بک میدم:)🐼💜
فالوم کنید بک میدم:)☃️🌿
فالوم کنید بک میدم:)🐇🌸
فالوم کنید بک میدم:)🐇💕
فالوم کنید بک میدم:)🐈💕
ادمین میشه پین شم؟🙃🌷
فالویی
بسیار زیبا بید 👌🙂
دنبالی دنبال کن🥲
ممنون نظر لطفته
عالی بود
بک پلیز
ممنون
عالی بود
دنبالی دنبال کن🥲
مرسی
هستی