
از زبان مرینت : تو اتاقم روی تخت دراز کشیده بودم و به در خیره بودم درست که عشقی که به لوکا داشتم از بین رفته بود ولی هنوزم عذاب وجدان داشتم که چرا باید به خاطر من جون شو فدا کنه صدای در اومد ولی جوابی ندادم زیاد طولی نکشید که صدای شارلوت رو شنیدم خاله جون بلند شو یکی جلوی در کارت داره پتو رو از رو صورتم کنار زدم و بلند شدم و گفتم باشه بریم تو این مدت مادر برگشته بود و همه چیز تو خونه روی روال عادی بود ولی هیچ وقت نمیتونم خود مو ببخشم به سمت در رفتم که حالت نیمه باز بود بیشتر بازش کردم که ادرین رو دیدم گفت سلام
گفتم سلام اینجا چی کار میکنی جواب داد اومدم حال تو بپرسم که از ظاهرت متوجه شدم با دینش احساس خوبی بهم دست داد در حالی که بغض کرده بودم نگاهش میکردم تنها کسی که تو این مدت کنارم بود و باعث شد که مادرم برگرده راستش واقعا میترسم از اینکه دوباره به کسی وابسته بشم چون این دفعه دیگه تحمل بی توجهی رو ندارم ادرین گفت نمیخوای بکنم به خودت فکر کنی اینم طوری که نمیتونی ادامه بدی جواب دادم نه نمیتونم چون دوباره ولی نتوانستم حرف مو ادامه بدم
گفت چی میخواستی بگی جواب دادم مهم نیست ممنون که اومدی و میخواستم برم داخل که دستمو گرفت برگشتم عقب که گفت هنوز حرفم تموم نشده بیا تو ماشین بشین با قدم های آهسته دنبالش رفتم و نشستم تو ماشین ماشین شروع به صحبت کردن اگر حرفی برای گفتن داری میتونی باهام صحبت کنی با تردید گفتم میدونم الان فکر میکنی که من لوکا نیست تصمیم به انتخاب می دیگه ای گرفتم ولی نه این طور نیست من اون و یک سال پیش که رفت فراموش کردم و اصلا مهم نیست چه فکری راجبم میکنی ولی من عاشقتم و میخواستم پیاده شم که با حرفاش سر جام خشکم زد صبر نمیکنی جواب بشنوی برگشتم سمتش که گفت منم همین طور
پایان میدونم کلا داستان از عشق نترس افتضاح بود به روم نیارید ولی خب اینم یه تجربست برای داستان های بعدی که بهتربنویسم و یه خلاصه از داستان جدیدم به اسم مرهم جانم تو اسلاید بعدی گذاشتم
از زبان مرینت : تیشرت سفیدی به جای لباس پیش خدمت ها پوشیدن و از وارد حیاط دانشگاه شدم مادرم مشغول جترو زدن حیاط بود گفتم من میرم سر کلاسم و به سمت سالن دانشگاه حرکت کردم در واقع هم اینجا کاربر میکنم هم درس میخونم به عکسم که به عنوان دانش جوی ممتاز روی دیوار دانشگاه زده شده بود نگاه کردم لبخندی زدم و دوباره رفتم سمت کلاس که صدای آقای مدیر باعث شد سر جام بایستم فکر نمیکنم شکی وجود داشته باشه خانم سزار شما توی امتحان تقلب کردید این یعنی بهترین دوستم تو درد سر افتاده و هیچ کاری از دست من بر نمیاد صدای فرد دیگه ای رو شنیدم که گفت منم با شما موافقم ولی بقیش رو به عهده خودتون میزارم همین موقع دست مو بردم سمت دستگیره در که باز کنم همون موقع در اتاق مدیر باز شد و پسر جوانی رو روبه روم دیدم
خداحافظ
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
واقا عالی بود دختر دایی جونم فدات بشم هنرمند کی بودی تو فدات تو مایع افتخار ما هستی ممنون بابت این داستان قشنگ
دوست دارم
وای مهدیس نگفته بودی اینجا عضو شدی
ممنون دختر عمه عزیزم منم دوست دارم ،❤️
وای من اصلا به اسلایدی که اسم داستانه جدیدت گفتی دقت نکرده بودم
که این طور
سلام آجی جون خوبی پارت جدید داستانم منتشر شده خواستی سر بزن
الان دقیقا داشتم میخوندم
عالی بود آجی ❤واقعا خیلی جذاب و دوست داشتنی بود ❤
ممنون اجی
نظر لطفته
سلام آجی پارت جدید داستانم منتشر شده دوست داشتی سر بزن
چشم حتما 🙂❤
عالی بود
مرسی
سلام پارت جدید داستانم منتشر شده خواستی سر بزن
محشری اجی بعدش چه داستانیه؟
مرسی آجی
یه داستان به اسم مرهم جانم که ادرین استاد دانشگاه و مرینت دانشجو
تو اسلاید آخر یه خلاصه ای گذاشتم
منو باش فکر کردم اهنگه
چی بگم والا
آخه قبلشم گفتم که یه خلاصه ای از داستان
عالی بود آجی
ممنون