کاری کرد که پسرم ازم متنفر بشه جواب دادم میدونم چه اتفاقی افتاده واقعا متاسفم ولی اگه اجازه داده بودی که لوکا با مادرش زندگی کنه شاید میتونستی نجاتش بدی و حتی شاید دوباره برمیگشت و تو رو میبخشید گفت سر زبون دار هم که هستی درست مثل پدرت
با قدم های آهسته به سمتمون حرکت کرد به ادرین نگاه کرد و گفت فکر کنم بودن با لوکا به حد کافی بهت درس داده باشه که دور عشق و عاشقی رو خط بکشی که ادرین فرصت صحبت به من رو نداد و گفت کی همچین حرفی زده که مرینت عاشق من گفت کسی که حرفی نزده خودم فهمیدم گفت پس اشتباه فهمیدی
دیگه جوابی ندادند که گفت خب خانم دوپنچنگ فرصت زیادی نداری به عنوان حرف آخر چیزی نداری بگی همین موقع صدای لوکا رو شنیدم خیلی عجله نکن پدر نگاه مو برگردوندم سمتش که گفت حالا بهت ثابت شد که فقط تو روز های خوشی کنارت نبودم لبخندی زدم حیف که دیگه خیلی دیر بود حتی نمیدونستم یه عشق دوباره به لوکا فکر کنم
از زبان آدرین : با اومدن لوکا حسابی جا خورده بودم جلوی مرینت ایستاد و گفت پدر خواهش میکنم بس کن با انتقام هیچی به دست نمیاری تو یه حرکت سریع بلند شدم و اسلحه ای به طرف لوکا گرفتم خودش که انکار متوجه نقشه شده بود خنده ریزی کرد
گفتم فکر نمیکنم بخوای پسرت و از دست بدی یهو صدای گلوله بلند شد جا خورده بودم من شلیک نکردم پس صدای چی بود
خداحافظ
عالی بود اجی جون❤️🔥
ممنون اجی
عالی
ممنون
محشری اجی
مرسی آجی
بعدی عالی 💗🌌🐇💐🌌💗🃏💐
چشم حتما ،😍
اولین کامنت
ممنون