سلام اینم پارت 3 😁 فقط یه چیزی ناظر محترم قابل توجه شما یه صحنه داریم یکی از شخصیت ها خواب میبینه یکی م رده بهتون گفتم خوابه پس لطفا رد نکنین یه بار سر یه همچین چیزی تستی که براش کلی زحمت کشیدم رد شد
تو ذهن کت : با نقشه ی مرین... چیز یعنی لیدی باگ جلو رفتیم وسپریا اومد بزنه که یهو قدرت هیولا بهش خورد پس وایپریون دست به کار شد این دفعه وایپریون گفت کت نوار حواسشو پرت کن منم کردم و وسپریا موفق شد...
( بچه ها متاسفانه به دلیل اینکه سوال یکو خیلی وقت پیش نوشتم یادم نمیاد تا کجا رفتیم پس از اینجا شروع میکنم : ) کت نوار : شرور و شکست دادیم و معجزه گرای بچه ها رو هم گرفتیم و رفتیم خونه ی ما من : پلگ کلوس این مرینت : تیکی اسپاتس آف گفتم : من میرم حموم مرینت گفت باشه تا تو بری برگردی منم رفتم یه لحظه خونمون و وسایلمو جمع کنم بیام اینجا گفتم باشه تو حموم با خودم فکر میکردم که باورم نمیشه دوست پسر مای لیدی که مرینته شدم مرینت : رفتم خونه کارامو کردم و برگشتم پیش عشقم آدرین ...
دیدم آدرین هنوز نیومده بیرون در حمومو زدم و گفتم : آدرین نمی خوای بیای بیرون ؟ آدرین : دیدم مرینت صدام زد گفتم چرا الان میام بیرون اومدم بیرون گفت منم میتونم برم ؟ گفتم البته مای لیدی و دستشو بوسیدم گونش سرخ شد و رفت گفت مرسی گفتم خواهش چیزی لازم داشتی به خودم بگو ...
گفت باشه رفت حمومشو کرد و اومد بیرون گفتم خوب بود ؟ گفت اره خیلی لباسامونو پوشیدیم و دیدیم شب شده شام خوردیم و رفتیم بخوابیم مرینت که تا سرشو گذاشت خوابش برد بنده ی خدا منم رفتم خوابیدم ...
( بچه ها شخصیتایی که میشناسیم اینجا 16 سالشونه ) 6 سال بعد ...
آدرین : 22 سالمون شده بود و دیگه هر کدوم به هر شغلی که دوست داشتیم رسیدیم من و مرینتم که خیلی خیلی بیشتر از قبل عاشق هم شده بودیم یه شب با مرینت قرار گذاشتم و رفتیم برج ایفل برای شام می خواستم ازش خواستگاری کنم ( بچه ها میدونم داستان خودمه ها ولی دارم میترکم از هیجان آدرین تا 6 سال پیش میگفت مرینت شیز جاست عه فرند اما الان می خواد ازش خواستگاری کنه ! ) آدرین : نویسنده دو دیقه زبون به دهن بگیر بزا داشتم حرف میزدم اه مرسی شب شد و بعد شام گفتم مرینت میدونم بزرگ شدیما ولی میشه یه بازی کنیم ؟ گفت آاااا باشه من یه اسم واسه خودم انتخاب میکنم بعد آخر بازی تو باید بگی اسم من چیه ...
گفتم با من گفت خب ازدواج خب میکنی ؟ گفت چی با من ازد... جلوش زانو زدم و گفتم مرینت دوپنچنگ بامن ازدواج میکنی ؟ با صدای بلند گفت بله ! حلقه رو انگشتش کردم و بعد بلند شدم بعدم محکم هم دیگه رو بوسیدیم ! ...
1 سال بعد ...
نویسنده : چقد زمان زود میگذره
ناظر عزیز و محترم تستچی اگر توضیحات رو خوانده باشید میبینید چه بلایی سرم اومد پس لطفا و خواهشا این رو رد نکنید
تمام این اتفاقات ...
بعد فصل 4 اتفاق می اوفته ...
و شما خواننده عزیز ...
لطفا ...
فالو و لایک و کامنت یادت نره مرسی از همگی
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇
تصت جدیدم🌝🏇