پارت ۱۶...نظرات تا ۳۰ برسه بعدی رو میذارم
رفتم خونه دیدم کسی نیست و چراغای خونه خاموشه..تلویزیون روشن بود و داشت اخبار میگفت...چراغ اتاق مادرو پدرم روشن و بود و صدای گریه میومد...رفتم داخل دیدم مادرم داره گریه میکنه و پدرم هم داره دلداریش میشه...+م.مامان..چرا گریه میکنی...با دیدم من گریش بیشتر شد...رفتم جلوتر...برگه های ازمایش من روی تخت پهن شده بود....جمعشون کردم و باحالت غمگین و دل اشوبی رفتم تو حال...این..این برگه ازمایش DNA بود...نکنه...نه نه مرینت این امکان نداره...جلو تلوزیون بودم و نادیا داشت اخبار میگفت....نادیا:خبر دست اولی که به دستمون رسیده...ماریا ویلسام فرزند چهارم خانواده ویلسام به ان ها تعلق ندارد و در بیمارستان جابه جا شده یعنی کی میتونه دختر این خانواده معروف باشه....بعد عکس ماریا رو نشون داد....یه دختر با موهای قهوه ای بلند و چشمای توسی...درست مثل مادر و پدرم...بعد عکس خانواده ویلسام رو نشون داد....خانم ویلسام موهای ابریشمی هم رنگ من داشت و چشمای ابی طوفانی..درست..درست مثل من😢...+نه نه امکان نداره نههههه...پاهام سست شد و افتادم زمین و صدای گریم بلند شد...مادر پدرم اومدن تو حال...پدرم نشست کنارم و دستشو گذاشت رو شونم....تام:عزیزم..ببین برای ماهم درکش سخت بود..خیلی سخت..اما تصمیم باخودته..میتونی بمونی پیش ما و میتونی بری دنبال خانواده اصلیت که فکر کنم خانواده ویلسام هستند.....نمیتونستم حرف بزنم .....فقط تونستم ررم تو اتاقم و در رو قفل کنم
همینجوری مثل ابر بهار گریه میکردم...تیکی اومده بود بیرون ولی چیزی نمیگفت...+ت.تیکی زنگ بزن به ادرین..بگو بیاد....تیکی به ادرین زنگ زد و گفت بیاد...فقط اون میتونست ارومم کنه و تصمیم درست رو برام بگیره...بعد از یک ربع ادرین اومد..._مرینت درو باز کن منم...درو باز کردم و اومد تو و بعد دوباره در رو قفل کردم..._م.مرینت گریه کردی..چرا مادرت هم داشت گریه میکرد اتفاقی افتاده..این برگه هم چیه دستت....چیزی نمیتونستم بگم..برگه هارو انداختم و پریدم تو ب.غ.ل.ش...در اون لحظه از تمام دردام غافل شدم بعد چند دقیقه از ب.غ.ل.ش اومدم بیرون..._میخوای توضیح بدی چی شده..چرا انقدر گریه کردی...همچی رو بهش گفتم...اونم تعجب کرده بود...+ح.حالا چی کار کنم ادرین(با بغض)...._ی.یعنی..تو بچه مایکل و الیزابت ویلسام هستی....سرمو با نشانه تعیید تکون دادم..._خب ادمای خوبی هستن...+میخوام راجبشون بشنوم.._باشه..اونا دوتا دختر به اسم های مریلا و ماریا داشتن که معلوم شد بچه اونا نبوده و دوتا پسر به اسمای متیو و مارتین(میدونم تو یه داستان دیگه بوده ولی اسم دیگه ای بلد نیستم)...+در مورد اونا..الیزابت و مایکل بگو..._خیلی ادمای خوبی هستن و در حال حاظر توی پاریسن ومن چند بار باهاشون ملاقات کردم..الیزابت ویلسام خانم خیلی مهربون و خوبیه..موهای ابریشمی و چشمای ابی داره...مایکل ویلسام هم مرد خوبیه و یکم بد اخلاق موهای قهوهای سوخته و چشمای عسلی داره...مریلا هم موهای یخی تو گودی کمر و چشمای سورمه ای داره و دختر شادیه...متیو هم موهای یخی و چشمای عسلی داره...مارتین موهای ابریشمی و چشمای ابی داره درست مثل تو...پسر خیلی اروم و کم حرفیه بر خلاف متیو و مریلا...مریلا یک گیتاریسته و خیلی هم خوب گیتار میزانه و البته خوانندگی هم یکی دوبار کرده البته مدل هم هست...متیو هم مدل و هم پیانیسته و خوانددگی هم نکرده...مارتین هم مدل و ویالنیسته و چندباری خوانندگی کرده ولی علاقه ای به خوانندگی نداره...و حالا سناشون..مارتین ۲۲ سالشه..متیو ۲۰و مریلا۱۹ ....+اوه اوه انگار خبر نگاری رو دوست داریا..._به الیا بگو صد برابر بیشتر بهت میگه...😂+ممنون ادرین خیلی حالم با تو بهتر شداما هنوز نمیدونم چیکار کنم..اگه جای من بودی چی کار میکردی؟
_مرینت میدونم سخته اما اگه جای تو بودم پیش خانواده اصلیم بر میگشتم....+شاید اصلا این خانواده من نباشه..._اگه بخوای فردا بریم ازمایش..+به شرطی که من اونا رو نبینم..._باشه...+ادرین میشه شب اینجا بمونی.._شب که چه عرض کنم ساعت ۴ و نیم صبحه...+چییی؟واقعا؟..._مگه گذاشتی بنده بخوابم...+خب یه شبو نخواب حالا...راستی تیکی و پلگ کجان؟..._نمیدونم فکر کنم تو بالکن باید باشن....رفتیم رو بالکون دیدیم رو میز و در ب.غ.ل همخوابیدن...+وایی چه کیوت هیف که نمیشد ازشون عکس برداشت..._اما میشه نقاشیش کرد...+وای حق با توهه...سریع دفترمو اورم و کشیدمشون شون...همون موقع خورشید طلوع کرد...رفتم سمت نرده و بهش تکیه دادم و به طلوع خورشید نگاه کردم...ادرین از پشت ب.غ.ل.م کرد.....+ادرین..._جانم..+اگه تو نبودی من الان باید چی کار میکردم..._همونکاری که من اگه تو نبودی میکردم...+بی مزه...یهو سرم گیج رفت دیگه چیزی نفهمیدم
از زبان ادرین:یهو مرینت از حال رفتم...._مرینت..مرینت...یخ بود...فشارش افتاده بود....بردم وگذاشتمش رو کاناپه اتاقش..تیکی پلگ هم اومدن...#ادرین اون خیلی وقته چیزی نخورده برو یه چیز بیار بخوره....رفتم و سوپ اوردم و اروم اروم دهنش کردم....به صورتش خیره شدم..واقعا سخت بود بعد از ۱۸ سال بفهمی یکی دیگه مادر و پدرته....ساعت ۵ صبح بود و منم همین جور که کنارش نشسته بودم خواب رفتم
میدونم وسط تسته اما تشکر ویژه مکنم از catnoir که همیشه نظر داده و تعداد کامنتا رو فوق العاده افزایش داده😍ممنون❣
البته به بقیه بر نخوره از همه کسانی که کامنت دادن ممنونم💖خب بریم ادامه تست😊
از زبان مرینت:بیدار شدم دیدم ساعت ۱۲ ظهره...ادرین همینجوری نشسته خوابیده بود و سرشو گذاشته بود رو کاناپه....دستمو اروم کشیدم رو موهاش....اون واقعا بی نظیره..اگه اون نبود معلوم نبود الان زنده بودم یا نه.یه لحظه همینجوری نگاش کردم..بعد گفتم این سوسول بازیا چیه😐دستمو بردم بالا زدم پشت سرش😂یهو ادرین سیخ نشست😂😂😂😂😂😂😂😂😂_چی شده؟اوخ سرم...من و تیکی و پلکم از خنده دل درد گرفته بودیم.....خندمون که تموم شد ادرین گفت:نمکدونا بیاین بریم نهار😐....+بریم😂...رفتیم پایین و نشستیم سر میز....نهارمون رو خوردیم و رفتیم تو اتاق.......از زبان ادرین:امروز باید مرینت رو ببرم ازمایش..قبلش به بابام گفته بودم تا با اقای ویلسام هماهنگ کنه..._چیزه مرینت..میخوای بریم ازمایشگاه....مرینت اول یکم ناراحت شد ولی با لبخنده گفت:بریم اما من نمیخوام اقای ویلسام رو ببینم باشه؟..._قبلا این شرایطو بهشون گفتم....+ممنونم..._پس اماده شوبریم دم در منتظرتم..+باشه........از زبان مرینت:اماده شدم(یه طرح لی استین کوتاه و یه شروالک لی..کفش مشکی اسپورت و یه تل کشی مشکی براق..موهاشم که ازگودی کمرش پایین تر بود رو باز گذاشته بود)...رفتم و از مامان و بابام خداحافظی کردم و رفتم دم در....دیدم ادرین پشت فرمون نشسته..رفتم و زدم به شیشه...شیشه رو داد پایین...+تو میخوای رانندگی کنی؟.._پس فکرکردی چجوری دیشب اومدم...+من هنوز ارزو دارما..هنوز میخوام خواهربرادرامو ببینم..._مسخره😑...نشستم و گفتم:ادرین تورو خدا سالم برسونم..._مرینت ما ۳ ماه هه تصدیق گرفتیما...+باشه باشه ولی ترو خدا اروم برو...._هووووف.....ادرین حرکت کرد و رفتیم ازمایشگاه ازمایش دادم و اومدم تو ماشین نشستم..چند دقیقه بعد هم ادرین اومد
ادرین نشست داشت کمربندشو میبست...+ادرین..._جانم...+میگم بزار من بشینم رانندگی کنم..._باشه ولی ببین من هنوز ارزو دارما..هنوزیه همستر میخوام با بچه های گوگولی مگولی و یه خونه ت...+ادرینننننننن...._باشه بابا بیا بشین...رفنم نشستم پشت فرمون و ادرینم نشست بغل دستم..._خب اول کلاچ رو بگیر و پاتو ار...+ادریننننننن من یه هفته زود تر تو تصدیق گرفتم😐...._گفتم شاید یادت رفته خوب🤥....+هوف..ماشین رو روشن گردم و حرکت کردم...توراه ادرین یک کلمه هم حرف نمیزد..فهمیدم خیلی ترسیده😂...وقت شیطانت بود😈...رفتم تو یه خیابون خلوت..._مرینت داری کج......نذاشتم حرفشو تموم کنه و پامو گذاشتم رو گاز و با سر عت ۲۰۰ تا رفتم😂..._م..مرینتت..تروخدا وایسا..مرینتتتتتت.....وایسادم..نگاه ادرین کردم دیدم مثل گچ سفید شده داره نفس نفس میزنه😂😂😂😂..._دی...وونه(داره نفس نفس میزنه)+تا باشه مسخرم نکنی...._وای مردم...+من میرم خونه تو هم برو خونه شب بیا بریم بیرون...._باشه
از زبان گابریل:الان ۳ ساله که معجزه گرم رو دادم...هر روز به دیدم املی میرم...دیگه بهتره تابوتش رو خاک کنم....توی این چند سال به زندگیم ع.ش.ق ورزیدم...به ادرین اجازه هر کاری رو میدم...بیشترباهاش وقت میگذرونم...امروز میرم و برای اخرین بار املی رو میبینم....باید چیز های گذشته رو به ادرین بگم..حتی اگه نبخشدم...رفتم پایین...گابریل:املی عزیزم...تو این چندسال خیلی سعی کردم برت گردونم اما دیدم نمیشه...پس میخوام تورو به ارامش برسونم....برای اخرین بار رفتم جلو و با تمام وجود و ع.ش.ق ب.و.س.ی.د.مش..و چند لحظه نگاش کردم...رومو برگردوندم و به طرف اسانسور حرکت کردم...یه صدا اروم و ضعیف از پشت سرم گفت...گابریل....برگشتم.....باورم نمیشد..اون امیلی بود که حرف میزد...اروم اروم چشماشو باز کرد....دویدم طرفش...گابریل؛:ا.امیلییی...تو..توخوبی؟(با گریه البته منم با ورم نمیشه😐😂) امیلی:گابریل چه اتفاقی افتاده...هیچی نگفتم و فقط ب.غ.ل.ش کردم....بعد همه چیز رو بهش گفتم...همه چیز رو....
خب پایان این پارت🙃نظر بدید
عالی بود میشه به تست من هم سر بزنید
حتما
عالی
عالی
ممنون
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی♥
عالی♥
عالی بود داستان من رو هم بخون