امیلی از جعبهٔ امدادی که همراهش داشت، قیچیای بیرون آورد و آرام ساپورتم را برید. ویلیام هم کنار او ایستاده بود و با دقت به کارش نگاه میکرد. امیلی با تعجب گفت: «اوه، ببین چقدر کبود شده و ورم کرده! سوفی، تو چطور با این پا راه رفتی؟ احتمال داره پات ترک برداشته باشه. فعلاً نباید راه بری. وقتی به رودخانه برسیم، اونجا دکتر هست و میتونه معاینهات کنه.» بعد رو به ویلیام گفت: «میتونی کمکش کنی تا اونجا برسیم؟» ویلیام پاسخ داد: «مشکلی نیست.»
ویلیام رو به من گفت: «سوفی، دستت رو بذار روی شونهم و بیشتر به من تکیه کن تا روی پات.» گفتم: «باشه، ممنون.» حال خوبی نداشتم. اینکه وبال گردن کسی شده باشم، حس بدی به من میداد. ناگهان بیاختیار گفتم: «اوه، واقعاً معذرت میخوام. به خاطر من مجبور شدی کند حرکت کنی و دیگه نمیتونی خوش بگذرونی.» ویلیام با تعجب نگاهم کرد و گفت: «هوم، درسته.» و ناگهان دستش را زیر کمر و پاهایم برد.
با صدای بلند گفتم: «ها! داری چکار میکنی؟!» ویلیام خیره به من گفت: «خب، خودت گفتی اینجوری کند هستیم. اگه بغلت کنم سریعتر میریم جلو. ضمن اینکه اگه به پات فشار بیاری، بدتر میشه.» دستم نبود؛ حرفهایی که همیشه فقط در دلم نگه میداشتم، جلوی او از دهانم بیرون آمد: «اما من خوشم نمیاد. برام عجیبه که اینقدر زود به من نزدیک شدی و جوری رفتار میکنی که انگار سالهاست من رو میشناسی. این به من احساس خوبی نمیده.» انتظار داشتم بعد از گفتن این حرفها ناراحت شود، اما او فقط محکمتر مرا نگه داشت و در حالی که به روبهرو خیره شده بود، به راهش ادامه داد.
زیر لب گفتم: «شنیدی چی گفتم؟» ویلیام بدون اینکه زاویهٔ نگاهش را عوض کند، گفت: «آره، ولی ترجیح میدم وانمود کنم نشنیدمشون.» دیگر حرفی بینمان رد و بدل نشد. ناگهان امیلی با صدای بلند گفت: «بچهها، یه لحظه همینجا وایسید! فکر کنم یه اشتباهی پیش اومده.» بعد آهسته اضافه کرد: «باید به آقای جوردن اطلاع بدم.» سپس دست برد سمت کمربندش و بیسیم را بیرون آورد.
امیلی در بیسیم گفت: «آقای جوردن، آقای جوردن! باید بگم که ما راه رو گم کردیم!» صدایی نامفهوم از بیسیم به گوش میرسید. با خودم فکر کردم چطور ممکن است امیلی راه را بلد نباشد؟ ویلیام که مرا روی تختهسنگی نشانده بود، به سمت امیلی رفت و پرسید: «مشکلی پیش اومده؟ میتونم کمک کنم؟» امیلی گفت: «اوه، آقای جوردن برای اینکه زودتر به رودخونه برسه، میانبُر زده و اونطور که باید نشونهگذاری نکرده. برای همین یه کم از مسیر اصلی منحرف شدیم و گم شدیم.» ویلیام پرسید: «الان باید چکار کنیم؟» امیلی جواب داد: «به آقای جوردن خبر دادم و فرکانس فرستادم. حالا باید صبر کنیم تا فرکانسمون رو پیدا کنن.»
عالی بودددددد🌟
امیدوارم دنبال استعدادت بری و ادامش بدی🎀
به به فوق العاده بود :>