پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خـ.لافـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
آمیگدال که احساس غرور میکرد گفت«باشه پس منم امتحان میکنم» اما قبل از اینکه بتونه کاری انجام بده آیرس و تیاندی فریاد زدن«نهههه...این سوپ برای ماعه....تو از گوشت و سالاد بخور» باکو با تعجب ابرو بالا انداخت و به رزین نگاه کرد.رزین که تمام مدت ریز ریز میخندید گفت «البته!....مطمئنم دخترم بی نقص ترین غذا را درست کرده....کارت عالی بود فرشته مامان» آمیگدال لبخندش گنده تر شد و گفت«ممنونم مامان...اگه کمکم نمیکردی حتما شکست میخوردم!» روال شام آرام سپری میشد در حالی که تیاندی و و ایرس کل سوپ را خورده بودند و به زور لبخند میزدند.بعد از پایان شام هرکس مشغول یکی از کارهایی شد که باید تا شب سال نو انجام میشد.باکو کوکی ها را در بشقاب پذیرایی میگذاشت و رزین شکلات هارا دسته بندی میکرد و تیاندی و آیرس جوراب ها را آویزان میکردند و آمیگدال مثل یه مدیر سخت گیر کار همه را مدیریت میکرد. البته کارهایی بود که آمیگدال باید انجام میداد اما در حضور ایرس فعلا کسی جرعت سربه سر گذاشتن با آمیگدال رو نداشت.
لحظاتی بعد باکو برای سیـ.ـگار کشیدن به بالکن رفت و ایرسم من از دور حواسش به باکو بود چند لحظه بعد مسیر باکو را دنبال کرد و وارد بالکن شد. با تردید جلو رفت و کمی دورتر به نرده ها تکیه داد.«چرا دعوتم کردی؟» باکو در حالی که دود سیگار را از نفسش بیرون میداد به آیرس نگاه کرد و گفت«چون دخترم بهت علاقه داره» چند لحظه سکوت برقرار شد و بعد ایرس پوزخندی زد و ابرو بالا انداخت«پس با این موضوع مشکلی نداری؟» باکو آهی کشید و پوک دیگری از سیـ.ـگار زد و گفت«فعلا مشکلی ندارم...تا زمانی که بهش آسیب نزنی» آیرس در سکوت به تاریکی شب خیره شده بود.باکو که متوجه حالت ایرس بود گفت«ویـ.ـپو ترک کردی؟» ایرس سر تکان داد و گفت«زیاد بغلم میکنه...نمیخوام دوده های ویپ رو لباسم بمونه» باکو تایید کرد و دود سیـ.ـگار را در هوا دمید و گفت«روزی که نتونی ازش مراقبت کنی مطمئن میشم یه درس حسابی بگیری» آیرس سر تکان داد و گفت «اگه بی کفایت باشم....قبل از اینکه متوجه بشی گـ.ـورمو گم میکنم و برای همیشه میرم» باکو لبخند تلخی زد و گفت«بزرگ شدی پسر....به این میگن مرد»
آیرس فقط سکوت کرد و بیشتر به تاریکی شب دل دوخت و حس میکرد مردی که کنارش ایستاده حالا بیشتر از هر وقت دیگری غریبه است. ناگهان بی اختیار گفت«حال مامان چطوره؟» باکو که از سوال آیرس تعجب کرده بود فقط لبخند زد و گفت«خوبه...بهتر از همه ما... ازدواج کرده و یه پسر هفت ساله داره....اسمشو شبیه اسم تو انتخاب کرده...آیرن» آیرس چشمانش گرد شد و اینبار با بهت به باکو نگاه میکرد.«پسر داره؟» باکو خندید و گفت«اره...ظاهراً چند ماه تحت درمان بوده و بعد تونسته بچه دار بشه» آیرس یک قدم به باکو نزدیک رفت و دستانش مشت شده بود.«تو میدونستی میتونه درمان بشه؟...چرا ازش جدا شدی؟» باکو سیـ.ـگار را در جا سیـ.ـگاری خاموش کرد و سپس رو به ایرس ایستاد و گفت «چون دلیل اصلی ما بخاطر بچه دار شدن نبود....مادرت بین اینکه دوباره بچه دار بشه یا فقط تورو داشته باشه گزینه دوم را انتخاب کرد....اون میخواست تمام زندگی اش را صرف تو کند و این برای بقیه قابل قبول نبود....میفهمی؟» آیرس دندان قروچه کرد و گفت«باکو تو فقط بخاطر حرف مردم زندگیتو نابود کردی؟ در حالی که همه فکر میکنن مشکل از نازایی مامان بود؟....میدونی تو دنیا دوتا حـ.×ـرومـ.×ـزاده باشه اول تویی بعد یکی دیگه...هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد پست باشی» صدایش آنقدر بالا رفت که توجه افراد داخل خانه را جلب کند.
آمیگدال با نگرانی در را باز کرد تا چیزی بگوید اما آیرس از باکو روی برگرداند و سپس به سمت آمیگدال رفت و مانع بیرون رفتنش شد. «برو داخل...بوی کثـ.افـ.ـت سیـ.ـگار همه جا هست...بیا داخل» سپس آمیگدال را به داخل برگرداند. باکو که به رفتن آنها نگاه میکرد نگاهش به سمت رزین که با چهره غمگین به او نگاه میکرد و سپس تیاندی بهت زده دوخته شد. در همین حال آمیگدال به نگرانی همراه آیرس به اتاق پذیرایی برگشت. «چی شده؟ بابام چی بهت گفت؟»آیرس نفس عمیقی کشید تا خودش را کنترل کند چون نمیخواست آمیگدال شاهد عصبانیتش باشد.«متاسفم باید زودتر برم....بعدا هر وقت تونستی بهم پیام بده....میام دنبالت و امشبو جبران میکنم...مراقب خودت باش» سپس بـ.ـو×سـ.ـه ای سبک به پیشانی آمیگدال زد و کتش را از روی مبل برداشت و از خانه خارج شد.در همین حال در حالی که به سمت ماشین میرفت در دوباره باز شد و آمیگدال دنبالش دوید و فریاد زد. «صبر کن...منو باهات میام...لطفا»آیرس چرخید و در چشمان آمیگدال نگاه کرد ولی در آن لحظه توان بحث کردن نداشت.«اگه واقعا میخوای بیا» آمیگدال سر تکان داد و گفت«فقط چند لحظه صبر کن و سپس دوباره به داخل دوید و بعد چند دقیقه پایین امد و در حالی که یک ساک دستی کوچک در دستش بود به سمت ماشین آیرس دوید و سوار شد.
در حالی که نفس نفس میزد با نگرانی به آیرس نگاه کرد و گفت«لطفا بهم بگو...خواهش میکنم» آیرس آهی کشید و سرش را به فرمان ماشین تکیه داد و با صدایی که شکسته بود گفت«باکو....گفت که بخاطر نازایی مامانمو رها نکرده...مشکلش این بود که مامانم میخواست از من مراقبت کنه ولی باکو با این قضیه مخالف بود چون حرف بقیه براش با ارزش تر از خانواده اش بود...این یعنی مامانم بخاطر من همه چیزو تحمل کرد در حالی که من بعد از دادگاه از قصد غیب شدم...هرگز دنبالش نرفتم و حتی نفهمیدم ازدواج کرده و حالا یه پسر داره که اسمش شبیه اسم منه!» آمیگدال با هر جمله آیرس غمگین تر میشد چون چند سال قبل پدرش را در حال صحبت با زنی دیده بود که در اغوشش پسر کوچکی را حمل میکرد و در کنارش مرد دیگری بود. آمیگدال آرام شانه آیرس را گرفت و گفت«هیچ وقت تقصیر تو نبود....نه وقتی که حق انتخاب نداشتی...تو فکر کردی بهترین راه همین است....و حالا زمان....همه چیز را بهتر کرده درسته؟» آیرس چیزی نگفت هنوز در سکوت خودش فرو میرفت.
آمیگدال با بغض نزدیک تر خم شد و گفت«میشه اینقدر داغون نباشی؟...دوست دارم لبخند مغرور تو رو ببینم...وقتی همه رو زیر پا له میکنی و هیچ تردیدی به دلت راه نمیدی!» آیرس آهی کشید و سرش را کمی از روی فرمان بلند کرد و گفت«فقط...نمیتونم قبول کنم همه چیز بخاطر من خراب شد» آمیگدال لبخند زد و نم لجباز چشمانش را کنار زد و گفت«خب من یه ایده دارم...فقط کافیه بهم اعتماد کنی....باشه؟» آیرس کم کم آرام میشد نفسی بیرون داد و گفت«من بهت اعتماد دارم موش کوچولو» و سپس موهای آمیگدال را به هم ریخت و به صندلی تکیه داد. امیگدال که از آرام گرفتن آیرس خوشحال بود لبخندش بزرگتر شد و کمربندش رو بست و به صندلی تکیه داد. ایرس ماشین را روشن کرد و در حالی که رانندگی میکرد هرازگاهی به آمیگدال نگاه میکرد.نگاهش به سمت کیف دستی چرخید و سپس گفت«قراره کل زندگیت پیش من باشی؟...اون کیف دیگه برای چیه؟» آمیگدال لبخند مطمئنی زد و گفت«اگه تا کریسمس با باکو آشتی نکنی منم پیشت میمونم... میخوام سال جدید رو کنار تو شروع کنم» ایرس ابرو بالا انداخت و گفت«و اگه من قبول نمیکردم بیای چی؟» آمگیدال کمی فکر کرد و گفت«خب به تایسون زنگ میزدم و آدرس تورو میگرفتم و تا صبح دم در باشگاه کارا مینشستم و منتظرت میموندم!»
نظرات بازدیدکنندگان (0)